آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

ژانر
بیشتر دیده شده ها

ی آخر هفته شلوغ

پنجشنبه, ۳۰ دی ۱۳۹۵، ۰۳:۱۰ ق.ظ

اندر احوالات این آخر هفته شلوغ همین بس ک از هر نمونه برنامه ی مدلشو بود...

امشب عروسی بودیم.. داماد مطلقه بود.. حتی قبل از ازدواج اولشم ب نظرم آدم موذی و چندشی میومد... با نامردی تمام طلاق گرفت... حالا هم عروسیش... خدا رو شکر ک زن اولشم ازدواج کرد، خیلی دوسش دشتم...

چقد بده ک اینقدر دورو برمشون پر شده از آدمایی ک طلاق گرفتن... خواهرم اومده باز داره میناله.. تو فکر طلاقه... کلی باهاش حرف زدم فایده نداره، حق داره! همه حرفاش درست ان.. ولی بعد از طلاق چ خبره!!! الان در فسرده ترین حالت ممکنم.. با این اوصاف مهمونای هفته پیش باز میخان بیان.. اونم فردا.. اصن حالم گرفتس... عصر ک تازه رسیده بود همش با شوخی و خنده میحرفید ک باید ب فکر لباس و آرایشگاش باشه برا من... حالا داشت میگفت تو چ نکن چ بکن... 

میخام گریه کنم ولی میفهمه ناراحت میشه. 

فردا میخایم بریم باغ بچرخیم.. اتاق هنوز شلختس... (اتاق من همیشه شلختس) اصن وقتی همه چی مرتبه نمیتونم نفس بکشم! باید مرتب سازی کنم و کمی تغییر دکور.. تازه هنوز کلی سبزی مونده ک هنوز خردشون نکردیم... فک کن فردا خونه بوی سبزی آش میده...

پس فردا هم مهمونیم خونه مامان بزرگ و البته از جمله اونایی ک اونجا مهمونن کسایی هستن ک شاید آماری از مهمون فردا داشته باشن.. البته امیدوارم حرفی ب غیر از خوبی ازش داشته باشن... 

و نور علی نور این هقته اینکه دو س هفتس دکتر جون گفته برا فلان همایش مقاله بنویسم و من فقط صفحه اولشو آماده کردم و جمعه آخرین مهلته... و دیگه روم نمیشه تو روی دکتر جون نگاه کنم... 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۳۰
راضیه ...

نظرات  (۳)

۳۰ دی ۹۵ ، ۱۰:۲۷ گریزان هستم
طلاق.....
۳۰ دی ۹۵ ، ۱۴:۳۳ داود رحیمی
http://koko123.blog.ir ادرس وب لاگ من است لطفن سر بزنید تا  خوحال شوم و لایک کنید و دنبال کنید
۳۰ دی ۹۵ ، ۲۳:۱۴ دختر خوب
اگه بخوام اعتراف کتم نمییدونم هنوز چند سالته!24 یا 25؟؟و خب مسلمه که زمان مناسبیه برای ازدواج!
نمیدونم خواهرت چرا میخواد جدا شه و اصن به من چه...!
ولی هیچ وقت به حساب حرف کس دیگه زندگیتو خراب نکن!جلوی ارزوهاتو نگیر...
هر کسو میبینی جلوی بقیه میناله ولی در واقعیت خوشحاله و خوشبخت!
بیشتر فکر کن...!خیلی بیشتر...!تا وقتی عثدی اتفاق نیفتاده تو تعیین کننده ای ولی بعد از اون ،اون خانواده ی شوهره که تعیین کنندس...!تو میشی عروس حرف گوش کن...باید با همه چیز کنار ببیای و اگه غیر این باشه حتا خونه ی پدرت هم دیگه جات نیست!هیچ پشتوانه ای نداری...هیچ کس حمایتت نمیکنه....بیشتر فکر کن...ظاهرش رو اول بپسند بعد برو سراغ باطنش...!هیچ چیزی رو تو تصمیمت دخالت نده!معاشرت کن...انقدر که تصمیم فطعی بگیری و .....:)))))))))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی