آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

بیشتر دیده شده ها
نظر خورده ها

بهش حسودی میکنم.. مامانش شبانه روز اسمش ورد زبونشه هی قوربون صدقش میره... باباش خیلی مودب و مهربونه... خیلی براشون عزیزه.. تحمل دوریشو ندارن.. مامانش انگار ک ن کلا زندس ب خاطر این.. ولی تو خونه ما کسی انقدر منتظر رسیدن من نیس.. اصلا ازین محبت ها ندیدم.. البته بماند خیلی احترام مامان و باباشو داره و خیلیم محبتشون میکنه.. مثلا هر روز سر ظهر زنگ میزنه خونه حال مامانشو میپرسه... 

این شب هایی ک خونشون بود موقع خواب رومو میکردم اونور بیصدا اشکم میریخت... خیلی ناراحت کننده س... بعضی وقتها دلم میگیره ک چرا خونواده من اینجوری نیستن ولی بعضی وقتها میگم خدارو شکر پا تو چنین خونواده ای گذاشتم... 

میدونی من اگه پسر بودم خونه و ماشین رو از بابام داشتم... ولی اون ی پراید از باباش داره ک مال باباش هم هست.. خونه هم ک هیچ... تازه چند ساله ماشین خریدن... مامانش جریان ی وام رو برام تعریف کرد ی مورد خنده داری داشت یهو گفت این همون وامیه ک باهاش سرویستو خریده!! یعنی پول سرویسمم نداشته؟!!!  ولی با همه اینا بازم بهش حسودیم میشه... رابطه پر محبت خیلی باارزش تر از قدرت مالیه.... 

البته خیلی ب این حرف هم اعتقاد ندارم چون بعد ی مدت ممکنه مجبور بشی ب خودش و جیبش رحم کنی... حس ترحم هم ک آزار دهندسسس...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۱۱
راضیه ...

رفتیم کت شلوار دیدیم اصن خوشم نیومد ازشون...

یقه آرشال دوس نداره...

طرح دار دوس نداره...

حتی سرجیب ش هم نگین نداشته باشه...

کلا انگار روش نمیشه کت دامادی بپوشه....

هیکلشم درشته دکمه کت بسته نمیشه:(((

دوس داشتم بریم قم و تهران خرید کنیم... ولی... ولی این هفته ک میخاستیم بریم از در و دیوار برنامه ها و مهمونی ها ریخت رو سرمون...

برنامه های ۵شنبه شب ۴ جا ان اونم تو دو تا شهر جمعه هم فعلا ۲تا...

ما هم ک مهمون افتخاری همه این جمع هاییم... 

قم و تهران کنسل شد.... لباس منو خریدیم... کت شلوار هم سخت پیدا میکنیم سایز باشه مشکلی هم با ظاهرش نداشته باشیم ولی خیلی گروووونه... 

چرا لباس منو ارزون خریدیم؟؟!!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۳:۵۴
راضیه ...

امروز عصر میاد میگه جمعه ک میخاد برگرده باهاش برم خونشون... خب ما هنوز عقدیم تازه اونم قبل جشن!! یعنی هنوز جشن عقدمونم نگرفتیممم... تو فکر حرف مردم نیس.. اصن براش اهمیتی نداره ب منم میگه اهمیت نده ما زن و شوهریم ولی هنوز اون استرسای مجردیمو دارم.. هنوز نگران حرف مردمم... مامان میگه ن نباید بری... بابایی نمیدونم چی شده میگه عیبی نداره.. برا اون خواهرم حسابی سختگیر بود.. نمیذاشت شب پیش هم بمونن حتی اون اواخر... 

برا هفته آینده میگه بریم قم و تهران... لباس منو قم بخریم، کت شلوار اونو تهران بخریم!!! نمیدونم کی این فکرو انداخته تو کله اش.... این همه راهههه.... خواهرم میگه تو قم چیزی پیدا نمیکنی.... یا با همین قیمت اینجا پیدا میکنی... برا قم رفتن بابایی گفت عیبی نداره برید.. مامانی میگه ب نظرم نرید.... من ک تا حالا لباس عروسای قم رو ندیدممم نمیدونم چیزی باب میلم دارن یا ن.... میترسم این همه راه بریم دست خالی برگردم....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۱
راضیه ...

از خرید کردن بدم میاد.... 

انتخاب برام سخت ترین چیز دنیاسسسس...

خصوصا چون از ترکیب بندی و مدل و رنگ و اینکه چی ب چی میاد سر در نمیارم... و عملا وقتی خرید میکنم چیزایی ک میخرم هیچ کدوم ب  هم نمیان....

حالا با این اوصاف تنهاییی رفتم کلی سفره عقد دیدم... کلی لباس عروس دیدم...

لباس پف پفی رنگی دوس دارم... ولی میگن بهم نمیاد چون خودم توپولم... نمیشه بپوشم چون جشنم تو خونس.. و فضا آنچنان باز نیس..... 

لباس ها هم همه ی طرح و ی مدل ان... دامن کمر چین!!!! یکی دیدم دامنش کلوش بود ولی کرایش خیلی بالا بود... 700 بود..

مثلا رفتم سفره دیدم اصن اون جا اولی ک رفتم یادم نیستن سفره هاش...

همشون بلور و آیینه و شمع کار میکنن... زیر کارم ی پارچه حریریا تور پهن میکنن...

ی جا رفتم طرف مرد بود خلوت و شیک کار میکرد... انگار سفره کاریه...

یکی هم ک وسایلش قشنگ بود ولی بد میچیدشون... 

یکی هم بود طرح قدیم کار میکرد همون جعبه ها و بلور و کریستال و شمع ولی روی جعبه ها و میزهاش پارچه مینداخت... سر همین قیمت هاش خیلی مناسب تر بود....

کار یکیشونو خیلی دوس داشتم ولی حیف گرون بودن قیمتاش...

مشکل عمده اینه تنهایی نمیتونم تصمیم بگیرم میخام کسی باشه تا کمکم کنه چیزی رو ک مد نظرمه از تو مغزم بکشم بیرون و همونو سفارش بدم....

میدونی تنوع خوبه ولی اگه آدم درگیر هزینه نباشه....

اصن نمیدونم الان باید چیکار کنم!!!!! ن حوصله سفره دیدن دارم ن لباس ن آرایشگا

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۲
راضیه ...

این ادامه پست قبله...

ی جشن عقد بامزه عروس و دامادی ک روشون نمیشد از همدیگه ب وسیله خواهر داماد کشیده شدن وسط تا همراه خواهر شوهر های عزیز برقصننن...

چقدم خووووب بود...

چقد راحت میشد زیر دست مردا چرخید.... همیشه برام مکافات بود تو رقصای دونفره.... ولی خیلی خوووب بود میگفت بلد نیستما ولی خوب میچرخوندممممم هههههه

بعد گفتن عروس داماد عکس بگیرن... دختر داییش ک عکاس بود موند پیشمون عکسامونو بگیره.. کلی روش نمیشد از پسر عمه اش... ماه رومون نمیشد از همدیگه.... تو یکی از فیگورها آقایی وایساد پشت سرم تقریبا رو ب پهلو، مثلا داره شونمو میبوسه....وای هنوز لبای خسشو رو شونم حس میکنم لرز کرده بودم... فهمید میلرزم دستامو محکمتر گرفت... دخترداییش رفت ما موندیم و دو تا غذا ک برامون اوردن بخوریم 

دوتا پتو پهن کردیم زمین نشستیم روشون.. فرش سرد بود پر از نقل و پر گل و شکلات... یکی از غذاهارو باز کرد اولین قاشق رو گذاشت دهنم... نمیدونم چ حس و حالی داشتم انگار ب زور بنشوننت کنار کسی، دکمه مغزت رو آف کرده باشن، دلت هم وار وار بزنه براشششش.... اصن خل وضعی تمام.... خجالتو شادی کنار هم... حیا کنار محبت و روابط زن و شوهری... وای ووووای داغون کنندسسس.....

یخ کردیم از سرما... دلم میخاس بغلم کنه.... رفت کت اش رو اورد انداخت رو شونم.... پتوهارو دوس نداشتم بندازم دور... ما ان باباش اومدن خداحافظی ک برگردن شهرشون... داشتم دم در میلرزیدم... باباش گفت برو داخل تا سرما نخوردی... بعد ماما اومد گفت بیایداونور تو پذیرایی... مهمونا رفتن دیگه کسی نیس..

رفتیم اون خونه تو پذیرایی... ی پارچ آب براش بردم و ی ظرف از شیرینی هایی ک اورده بودن...

خیلی خوشحال بودم همش میحرفیدیم نصف حرفاشو نمیفهمیدم فقط صداشو میشنیدم.... هیچ وقت فک نمیکردم ی صدای تودماغی و خشن اینقدر دلنشین باشههههه... تقریبا ساعت ۳/۵ بود چشماش قرمز بود بهش گفتم دیگه من برم تو هم بخوابی ولی دلمو جا نمیکرفپ تنهاش بزارم لباساشو عوض کرده بود منم براش تشک و رختخواب پهن کرده بودم ولی رو مبل نشسته بودیم... خیلی خسته بودم شب قبلش ۳ ساعت خوابیده بودم... بهش گفتم سرمو بزارم رو شونت داشت ی جریانیو تعریف میکرد گفت بزار... سرم ب شونش نمیرسید سرمو چسبوندم ب بازوش یهو جمله شو تموم کرد صداش یواش شد.. بعد سکوت.... احساس کردم داره لباشو میرسونه ب صورتم و بوسم میکنه، یکم صورتمو بردم جلوتر لبام خورد ب لباش... و این اولین لب گرفتنمون بود... کمی کمی جلو رفتیم... لب وزبون و.. زبونمو گاز گرفت.. داشت میکندشش... محکم بغلم کرده بود منم بغلش کرده بودم نمیفهمیدی چطور میگذشت خسته ک شدیم دستمو دور شکمش حلقه کردم.. چقد بغلش پهنن و بزرگ و نررررم بود... گوشمو حسابی خورد تمام آرایشمو خورد... تصمیم گرفتم دیگه چنین وقتایی آرایش نکنم ضرر دارن بخاد بخوردشون... صدای اذون میومد... یهو دست میکشید بعد یهو دوباره شروع میکرد... ی بار در گوشم گفت معلومه خیلی داغیی... بعدها گفت دیوونتم با هر دو شخصیتت.. یکیش با حیا بودنت سر سفره.. ک همش روت نبود، یکیم الان ک روی همه رو سفید کردی... 

اون شب بهش گفتم میشه عینکتو برداری؟ عینکشو برداشت.. تازه رنگ چشماشو دیدم.. بهش گفتم چرا چشمات کمرنگ شده خندید گفت یعنی چی؟ گفتم رنگ چشمات عسلی شده! گفت خب چشمام عسلیه!! گفتم جدی؟؟ نمیدونستممم فک کردم چشمات قهوه ای ان.... ههههه

ب لکه کبودی رو دستم اشاره کرد و گفت این ماه گرفتگیه؟ گفتم آره هیچ وقتم جاش نمیره... گفت فدا سرت.. یهو با خنده داد زدم ماه گرفتگی چی چی؟؟؟ این لکه کبودی آزمایشگاس ک منو برداشتی بردییییی.....

تازه ک رفتیم تو اتاق پذیرایی بهم گفت کرم مرطوب کننده براش ببرم.. دستاش حسسابی سرخ شده بود پوست پوست شده... گفت ب سرما حساسیت داره دستاش این شکلی میشه خودم براش کرم زدم... وقتی کرم رو رو دستش پهن میکردم و دستاشو میمالیدم میدیدم ک تو فضاسسسس... داره رو ابرا پرواز میکنه.. پلک نمیزد.. ذل زده بود بهم... 

بعد باهم نماز خوندیم شب بخیر گفتیم و آقایی خوابید منم رفتم بالا خوابیدم

اون شب هر وقت گلوم خشک میشد آب میخاستم خودش برام آب میریخت بعد ک من میخوردم ته لیوان آبمو میخورد یا خودش ک تشنش میشد اول میداد من بخورم بعد خودش میخورد... خیلی عشقولانه بووود....

فرداش ساعت ۱۱ بود از حموم اومدم رفتم ببینم بیدار شده یا ن دیدم تازه بیدار شده... چقد ذوق کرد با بلوز شلوار دیدم... یهو صدای زنگ اومد دامادمون بود... رفتم چادر زدم و برگشتم، میوه خوردیم تا موقع نهار... 

سر سفره نهار نشستم پیشش، خواهرم و دامادمون روبرومون بودن.. خواهر کوچیکم قهر کرده بود نیومد سر سفره.. بشقاب جلوخودشو کذاشت کنار، بشقاب جلوی منو گذاشت وسطمون.. بهش گفتم تو ی بشقاب بخوریم سرشو تکون داد گفت آره... اینقدددد خجالت کشیدم ک حد نداشت  خجالتی مملو از خوشحالی و شادیییییی... چقد اون نهار چسبیییییید... بعد نهار نماز خوندیم رفتیم بیرون... اول رفتیم پل قدیم... از اول تا آخر پل رو پیاده رفتیم و برگشتیم... چقدم سرد بود.. بهش گفتم اولین بارمه میام اینجا رو پل قدیم، بعد بهم گفت چرا تابحال نیومدی؟ گفتم بالاخره باید ی جاهای نرفته ای رو نگه داری تا با عشقت بری... اینم ی موردشه... 

چقد اون روز خوووب بود.... بعد رفتیم پارک کنار رودخونه نشستیم... دقیقا جایی ک من ازش خاطره داشتممم... داشتیم از سرما میلرزیدیم.. براش گفتم او وقتا بعد تموم شدن لیسانسم صبح ها از خونه پیاده میومدم پارک و برمیگشتم... و پارک اینجا مینشستم حرفامو ب آب میگفتم... همش ب این فک میکردم ک تو ممکنه کجا باشی... ممکنه کی باشی... حالا با تو اومدم نشستم اینجا... دندونام رو هم نمیموند.. کت اش رو دراورد انداخت رو شونم دستا چقد گرم بودن... میگفت دوستاش تو مدرسه و دانشگا بهش میگفتن بخاری.. منم همینطور بودم ولی درجه بخاری من پایینتره ههههه کت اش رو برداشتم گذاشتم رو شونش گفتم پاشو بریم ک نمیخام سرماخورده برگردی خونتون... برگشتیم خونه... ماشین دامادمون از روز قبل خراب شده بود گذاشته بودش تعمیرگاه... دیگه باهم برگشتن... 

بعد نهار مامانش و باباش زنگ زدن دعوتم کردن ک با آقایی برم خونشون ی هفته یا چند روز بمونم... ولی حالا ب جای من با داماد و خواهرم رفت... وقتی رسید خونشون ازش پرسیدم راحت رسیدی؟ خوب بود؟ گفت ن دلم میخاست تو کنارم بود ن فلانی (دامادمون)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۰
راضیه ...

ی روز قبل بله برون زنگ زد گفت برای صیغه محرمیت مهریه تعیین میکنن همون موقع هم پرداخت میکنن.. تو چ چیزی مد نظرت هست؟ 

یهو کلم آتیش گرفت تو مطب دکتر ژنتیک بهش گفتم عقد یکباره باشه، دو س بار نگیری.. گفت باشه.. حالا این حرف داشت کلافم میکرد اصلن برام قابل فهم نبود میخاست حتما تو بله برون محرم بشیم بعد فرداش یعنی جمعه صوب بری محضر عقد کنیم...

۴ساعت حرفید نتونستم راضی بشم خواهرم و دامادمون اومدن خونمون.. خواهرم گفت بعدنا شوهرش گفته خیلی دوس داشته تو بله برون محرم میشدن و خواهرمو میدیده... کلی حرف زد یکم دلم نرم شد.. بابایی هیچ نظری نمیداد با هر گزینه ای موافق بود.. مامانی هم ک مدرسه بود و مثل همیشه شاگرداش هار تشریف داشتن بهش زنگ میزدم نمیفهمیدم چی میگفت... آقایی مدام زنگ میزد تقریبا سر شب بود دیگه خسته شده بودم گفتم هر چی تو بخوای... هر وقت میخوای عقدم کن... گفت میخوام راضی باشی پس برام مهمه نظرت... ۴ تا حالت ممکن رو نوشتم رو ۴ تا برگه...

۱. ۵شنبه بله برون جمعه عقد محضری جشن عقد بعد ایام فاطمیه

۲. ۵شنبه بله برون جمعه جشن عقد

۳. ۵شنبه هم بله برون هم عقد محضری جشن بعد ایام فاطمیه

۴. ۵شنبه بله برون عقد بعدایام فاطمیه

حالت ۳ انتخاب شد فقط محضر نرفتیم محضردار اومد خونه...

من گفتم صیغه دوس ندارم اوم گفت انگشتر نامزدیو خودم میخام دستت کنم... در نتیجه تو بله برون عقد کردیم.... و من اصلن روم نبود داشتم ذوب میشدمممم خیییییلیییییی زوووود بوووووود..... از روز اولی ک مامانش ایتا اومدن خونمون تا روز بله برون و عقد ۲۱ روز طول کشیده بود.....

ب زور قبول کردم کت ام رو در بیارن... خالش مامانش مامانم زن عموم هی اومدن خاستن کتمو دربیارن ی بهونه ای اوردم آخر سر بهش گفتم خودت کتمو دربیار.... اون خجالتی تر از من.... کتمو دراورد نگام نکرد روشو کرد اونورسریع انگشتر رو برداشت گذاشت دستم بعد هم فک و فامیلاشون شروع کردن کل زدن و ازین کارا داماد عروسو ببوس.... فرتی بوسم کرد و نوبت من شد اصنننن زیر بار نمیرفتمممم در کمااااال خجاااالت یکم رژی شد لوپ اش خخخخخخ

راستی قبل از اینکه کسی دست ب دستمون کنه، دستمو گرفتتتت... بعدن ک بهش گفتم گفت دیر اومدن میخاستن زود بیان...خخخخخخ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۰۸
راضیه ...

تصمیم گرفت همینجا بنویسم ک مجردی هام یادم بمونه... 

امروز یکی از دوستام گفت توهم میخای حرف نزنی؟ پس ما از کی بشنویم؟ 

یکی از دوستای بلاگر هم تهدید کرد اگه بگم مجردا نخونن یا رمز بزارم...

منم میگم چشم ولی شما خودتون رعایت کنید اگر اذیت میشید نخونید... ب شدت دوست ندارم باعث رنجش کسی بشم... من خودم حتی با دیدن عکس پروفایل اذیت میشدم.. همین شد ک از شبکه های اجتماعی دل کندم اومدم سراغ وبلاگ نویسی...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۲۵
راضیه ...

دوس نداره عکس خودمون رو پروفایلمون باشه تو خونوادشون کمتر کسی پروفایلش عکس خودشه!! ولی بالاخره راضی شد از عکسای دونفره ای ک تو باغ گرفتیم بزارم پروفایلم... حالا دوستام یکی یکی تبریک میگن.. یکیشون از دوستای کاردانیمه پیام داده بعد کلی سلاااام و خنده یادته میگفتی شوهر کیلویی چند؟ 

راست میگه من همچی دختری بودم... ولی اینا ظاهر قضیسس... برمیگرده ب دبیرستان و دانشگاه و حرفای اون زمان... مثلا ی نمونش شوهر یعنی اسارت... 

جمعه شب وقتی آقایی رفت، افتادم ب خوندن پست های مجردیم... یهو نمیدونم از کجا سر رسید... چی شد بهش بله گفتم... یهو ب دلم نشست... تصمیم گیرنده انگار فقط خودش بود خونوادش دخالتی نمیکردن... یادمه دفعه میخاست با خواهر بزرگش بیاد کلی استرس داشتم ولی خواهرش هیچی نگفت فقط سلام و احوال پرسی.... یادمه بعد از دفعه دوم ک دیدمش دو س روز گذشته بود، دلم براش تنگ شده بود...

راستی حالا دیگه هر وقت میخاد بیاد سیبیلاشو میزنه هههههه خودش اصلن دوس نداره ولی من خیلی دوس دارم... 

ته ریش.... وای از ته ریش.... وای از ته ریش یکم پرفسوریییی.... آآآآخ صورتم خارش گرفتتت.....

این هفته ک اومد ی گلدون کادو برام اورد.... 

۵شنبه بود آب و برقشون قطع بود تقریبا. پیش از ظهر بهش زنگیدم ک کی میای گفت معلوم نیس.. گفتم خب دیگه خونه نرو لبا

 عوض کنز از همون شرکت بیا دیر نرسی.. فک کن کلی بهم خندیده ب رو خودش نیورده من ک صوب بیرون بودم بعدم حیاط شستم خاستم اتاقو جارو بزنم ک خوابم برد... ساعت ۳بود یهو صدای زنگ اومد گفتم خدایا کیه؟ امروز ک ۵شنبس همه خونن پس این کیه؟ رفتم جلو آیفون دیدم وووووااااییییی آقاییییییه اوووووونقده خوشششششحال شدممم ک پر دراوردمممم.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۴۸
راضیه ...

دو هفته از عقدم گذشته امروز با آقایی رفتیم باغ.. بهترین عکس های عمرم رو گرفتیم.. خیلی دوسش دارم....

اونم همین حسو داره.. 

خیلی حرف برای زدن دارم.. ولی نمیدونم از کجا شروع کنم.. این روزا تکرار نشدنی ان.. خیلی قشنگن.. خدا نصیب همه دختر پسرا بکنه...

دیشب بالاخره ی سرویس طلا خریدیم.. الان ک نگاش میکنم دوسش ندارم ولی خب آقایی خیلی دوسش داره... اونم ب دو دلیل، اول اینکه اولین سرویسی بود ک ب گردنم دید تو ذهنش حک شد، دوم اینکه فروشندش مالیات رو حساب نمیکرد مشتری مدار بود خوشش اومد... البته هیچ وقت بهم نگفت چقد میخاد هزینه کنه تا خوب ک سرویس رو خریدیم اومدیم خونه امروز صوب ب زور گفت... الهی عزیزم بیشتر از حد انتظارش بود.. دو هفتس تمام طلافروش هارو دارم میگردم هم اینجا هم شهر اونا... دوتایی باهم هم رفتیم ولی اصلا نمیگفت چقدددی مد نظرشه... امروز صوب با ی ناراحتی تو چشماش گفت حلقه ارزون انتخاب کنم و اینکه نگین هاش برلیان نباشه.. منم صورتشو بوسیدم و گفتم قوربونت برم آقایییییم.. چرا زودتر بهم نگفتی!! هفته قبل تو بازار طلافروشا بهش گفتم نمیخام خیلی خرج کنی بهش گفتم دوس ندارم خیلی تو خرج بیوفتی و هی وام بگیری... خودش از خوبی برلیان میگفت... حالا میگردم دنبال ی حلقه قیمت پایین... فقط کاش از اول بهم میگفت من نمیدونستم دستش زیاد باز نیس....

الان دیگه میخام از خریدهای عقد دست بکشم باید حواسمو ب هزینه آرایشگا و آتلیه بدم..

خیلی دوسش دارم نمیخام احساس شرمندگی کنه ک مثلا نتونسته چیزی رو ک مدنظرمه برام تهیه کنه..

الان رو رخت خواب دیشبمون دراز کشیدم دیگه تختمو دوس ندارم..

ددیشب بهم گفت خاطرم خیلی براش عزیزه.. نمیدونم چرا یا ب چ دلیل.. اصن مگه دوس داشتن دلیل داره؟ من ک همه محبتمو نثارش میکنم... امروز میگفت اون موقع ک رفتیم مشاوره ژنتیک شمارمو حفظ کرده بوده!! البته ب روی خودش اصلن نیاورد.. اون شب بعد مشاوره ژنتیک وقتی خاست برگرده بهش گفتم رسیدی بهم خبر بده منتظر پیامت هستم

گفت خب من شمارتونو ندارم.. (اون موقع جمع میحرفید، نامحرم بودیم خخخخ) ی پیام بهم بدید شمارتون بیوفته رو گوشیم..

من گفتم منم شماره شما رو ندارم..

بعد گفت چرا عمو (بابام) ک دارن شمارمو..

من گفتم عمو داره من ک ندارم..

بعد گفت خب شمارمو بگم حفظ میکنید؟ چجوری بگم؟

منم گفتم من ک نمیخام بهت اس بدم شما میخای ب من خبر بدی.. هههههه

و این شد ک شمارمو گفتم و سیو کرد تو گوشیش... ههههههه

مامانی هم پیشمون بود داشت میخندید هههههه

وقتی رسید خونه ساعت ۲ شب بود... اس داد خانمم من الان رسیدم خونه... و این بود اولین باری ک منو خانم خودش صداکرد......

حالا اون موقع بیشتر از دو هفته بوده ک شماره خودشو مامانشو باباشو خونشونو دوست و رفیقاش رو ی برگه رو میز بوده! ک دامادشون داد ک ما مثلا بخایم تحقیق کنیم... فک کن تمام مدت شماره من حفظش بوده ههههههه من برعکس! تو تمام مدتی ک شمارش رو میز بود فقط نگاه کردم دیدم ایرانسله! دیگه باقی عددهاشو نگا نکردم... امروز ک اینو گفت بهش گفتم اتفاقا من شمارتو برنداشتم تا مطمن بشم ک آقاییم خودتی!! کلی کیف کرد...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۴
راضیه ...

الان تو پذیرایی خونمون خوابه. من طبقه بالا تو اتاق خودم خوابیدم ولی نمیتونم چشمامو ببندم... دلم میخاد برم تو پذیرایی.....

فردا کله سحر؛  ببخشید دو ساعت دیگه هنوز صبح نشده قبل اذان میخاد راه بیوفتیم بریم شهرشون.... منو میزاره خونه خودشون پیش مامان و باباش خودش میره سر کار تا عصر...

خیلی خستم میترسم خواب بمونم...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۳۳
راضیه ...

الان از حسی ک پست دیشب داشت، پشیمونم!!

دوس دارم حرفای قشنگشو ی جا بنویسم تا ی وقت اشتباهی ازین تصورات منفی نداشته باشم..

شاید اینجا، شاید جای دیگه.. ولی حتما ورود مجرد ها ممنوع باشه... شاید از هر چیزی نوشتم... 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۲۰
راضیه ...

چرا خودشو لوس میکنه؟؟!!

چرا همه صدقه قوربونش میرن؟؟

چرا اینا رو برا من تعریف میکنه؟؟

کرم داری عاخه؟؟

خب مثلن ک چی؟ قراره بهت حسودی کنم؟؟

خب چرا سنگ لای چرخ میندازی؟؟ دلت درد میکنه واسه دعوا؟؟ 

دوس داری بینمون اختلاف باشه؟؟ دوس داری از اطرافیانت بدم بیاد؟؟ 

چرا؟ 

فقط بگو چرا این حرفو زدی؟؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۳
راضیه ...

امروز شنبه 16 بهمن 1395

من 5شنبه 14 بهمن رسما عقد کردم... 

هم بله برون بود هم عقد مختصر...

بعد از 21 روز آشنایی...

برام قابل باور نیس...

س بار تو خاستگاری دیدمش بار چهارم آزمایش و جوابشو بحث های مهریه... بار پنجم مشاوره ژنتیک.. بار ششم خود بله برون و عقد!!!! 

خدایا این منم عایا؟؟؟؟؟

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۲۵
راضیه ...

امروز اول صوب با مامانش اومدن ک بریم آزمایش بدیم. از ی مسیر بدی اومدن تو راه تصادف کردن!! خداروشکر تو شهر بود.. از تو فرعی رفته بود تو اصلی ی وانته زد بهش.. تازه ورود ممنوع هم رفته بود... اصلن خیابونی ک توش بوده ی طرفه بوده... مشخصه خیلی هول بوده!! خخخخ 

ماشین وانته ک روشن نمیشد دیگه.. بابا وانته رو برداشت برد تعمیرگاه ما هم با اونا رفتیم آزمایشگا.. باز همون شلوار کتون... اولین کارم کندن اون شلوار کتون از پاشه!!!!

چقد شلوغ بود.. دستمو کبود کردن... یکم حرفیدیم البته بعد ی ساعت... اونجا صدامون زدن عروس خانم خخخخ آقا داماد خخخخ وووای چقد غریب بودن این واژه ها... طرف خودی هم نبود اولین باری بود با هم جایی میرفتیم... تو دفتر مشاوره ژنتیک از مشکل شنوایی باباش داییشو بچه هاش و مشکل قلب داداشش گفت!!! کوپ کردم.. خیلی ترسیدم.. حسابی تو فکر بودم بعد اومدیم خونه هنوز 11 نشده بود. صبحونه خوردیم بعد اون خاست بره ج آزمایشو بگیره مامانش گفت میخاید باهم برید! مامان گفت تا ج آژ بیاد بعد!!! خلاصه اون تنهایی رفت منم تا تو حیاط دنبالش رفتم آدرس بهش بدم باز تصادف نکنه.. دیگه کمک مامان بودم با  مامانش میحرفیدم تا مامان خاست بره مدرسه... 

مامان ک رفت من و مامان اون تنها بودیم یهو پسرش اومد.. رفتم دم در ک بهش بفرمایید بگم و ازین حرفا دیدم خودش اومد تو و منم نبود تا تو پذیرایی اومده بود!! دم در ک رسیدم یهو ی پاکت کوچولوی قرمز خوشکل داد دستم گفت بفرمایید..

منم خوشحاااال.. دستتون درد نکنه چی هست حالا؟ 

با خنده.. جواب آزمایشه دیگه.. میخاستی چی باشه!

هان؟! آخه پاکتش خیلی خوشکله.. خخخخ

بعد رفت تو پذیرایی منم تو هال

پاکت رو باز کردم ی نیمچه کاغذ توش بود.. یادمه چقد استرس داشتم.. همش نگاتیو بود.. خوشحال رفتم تو پذیرایی ک نشون مامانش بدم.. نمیدونم کدومشون بود گفت چطوره خب؟ منم گفتم همش منفیه دیگه گفتن معتادی.. خودت بگو ب چی اعتیاد داری؟! با خنده... 

داشتیم میخندیدم ک نمیدونم یهو چی شد رفت.. 

مامانش اشاره داد ک چادرم چپه!! رفتم تو هال درستش کردم اومدم تو دیدم با گل و شیرینی یهو جلوم ظاهر شد!! مامانش عکس میگرفت حالا فیگورهای مختلف... وووای چقد خنده دار بود... خیلی حسش جدید بود... خجالت محض با سس تند خوشحالی و رنگ و بوی ترس و تنهایی.. (مامان بابا هیچ کدوم خونه نبودن آجیم هم ک مدرسه بود) 

ووای بعد شروع کرد ب خبر دادن منم اومدم ب اون آجیم زنگیدم.. بابا هم اومد.. نهار رو چیدم وقتی اومدن پای میز مامانش گفت: 

عروس خانم نمیخای از اولین سفرت عکس بگیری؟؟ 

اصن بابایی قیافش دیدنی بود همش لبخند لبخند لبخند.... منم ک کلا نمیدونم کجا بودم خخخخخ

خدایی سفره چیدنم جوک بود.. تمام هنرش خلاصه شه بود در گذاشتن 4 تا گل کلم بروکلی دور ظرف سالاد خخخخخ 

خیلی هنرمندم اصن..........

بعد رفتن استراحت کنن وسایل خواب بردم براشون... هنوز ی ربع نگذشته بود گفتن داداشش داره میاد.... تا برا اون غذا گرم کردم بردم گفتن خواهرش و باباش اینا دارن میان ... 

خلاصه اصلا نشد استراحت کنیم از همون موقع بریده شدن کمرم رو حس میکردم..... اصننننن داغووونم الان....

بدترین لحظه ها اینجا بود بابا میرفت صحبت کنه باهاشون اون وانتیه ک صوب تصادف کرده بود فرت فرت میزنگید آقا فلان وسیله رو برو بخر... آقا اینو اوردی بهش نمیخوره برو فلان مدلو بگیر... اصن رید تو اعصابم.... دو ساعت طول کشید تا مامان اومد میخاستم بزنم تو سرم اون موقع... خودم تنها نمیدونستم چیکار کنم... هر چی ب مامانی میزنگیدم اینقد شاگرداش هار بودن صدامو نمیشنید.... از طرفی زنگیدم دکتر مرکز مشاوره ژنتیک اون گفت باید بررسی بشید.. امروز نیستیم نوبت داد برا س شنبه... تازه گفت جوابش ی هفته طول میکشه... میخاستم عقد رو بزاریم جمعه... ولی حالا سر درگم بودیم... هر چی زنگیدم داییم ک باهاش مشورت کنم همش خاموش بود.. زنداییم گفت 6 میره مطب اون موقعع بهش بزنگ الان خوابه گوشیش خاموشه.. خلاصه دایی جان کلن برنداشت.... تا آخر شب ک خودش زنگید گفت ی پیگیری میکنه ببینه اصن مشکلی هست یا ن..

خلاصه طرفای شاید 7 بود حرف ها شروع شد... بابا او اول گفت 313 تا. دامادشون هی حرفید با بابا با خنده باهم بحث کردن اونا 110 تا مدنظرشون گفت خیلی طرف خدا و پیغمبر و اسلام رو داشتن... بابا گفت آدما معمولا منفعت طلبن هر جا ب نفعشون باشه طرف اسلام رو میکیرن.. هی از خوبی مهریه کم گفتن.... خیلی حرفیدن.. بابا همش حواسش بهم بود ک ببینه پایین بیا هستم یا ن!! بهم گفتن نظرتو بگو ک خدارو شکر بابا نجاتم داد و خودش حرفید.. آخر سر گفتم میخام با خودش تنها صحبت کنم.. 

بالاخره راضی شد.... مهرم شد 313 تا سکه و ی حج عمره.... ک آخر سر خودش اضافش کرد...

بعد هم شام خوردیم و بعد رفتن.... 

میخان 5 شنبه بله برون بگیرن و ی خطبه عقد جاری بشه... تو جمع دایی و خاله و عمو و عمه، بدون بچه!!

جشن هم باشه تا 29 اسفند...

اول میخاستیم 22 بهمن عقد باشه ک جزو ایام فاطمیس... و میشه 1/5 ماه ک تکلیفمون رو هواس... 

خواهرم میگه نامزدی خوش میگذره.. ولی آخه چجوری؟ من اینجا اون ی هر دیگه... 2 ساعت فاصله... بعد نامحرم ایم... میترسم سرد بشیم... نمیدونم والا...

از طرفی میترسم ن بیارم ناراحت بشن.. سر مهریه ک رو حرفم موندم اونا قبول کردن الان باید تساوی بشه دیگه لابد!!!!

خوشحال میشم نظراتتون رو بگید...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۹
راضیه ...

بابامو دوس دارم خیلی فهمیدس...

خیلی باهام کنار میاد...

ب همه حرفام گوش میده حسابی روشون فکر میکنه بعد ی نظر خفنی میگیره...

اصن جای هیچ حرفی باقی نمیمونه تو نظراتش...

دوسش دارم...

کاش اونم اینطوری باشه... همچین کیف کنم وقتی نظر میده  و باهاش مشورت میکنم...

الان برا تمام مسایل کلی نقشه کشیدیم... پیشنهاد بابایی رو دوس دارم..

حالا ببینیم فردا چی میشه..

اصن خابم نمیبره....

بخواب بخواب برا پوستت خوبه!!!!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۰۶
راضیه ...

فردا میخایم بریم آزمایش بدیم.. اینجور ک میگن جوابشو همون روز میدن... نمیدونم فردا بعد آزمایش برمیگرده یا میمونه تا ج آز بیاد و اگه مشکلی نبود ب خونوادش بگه همون موقع راه بیوفتن بیان تا صحبت ها تموم بشه...

میخان سر مهریه و تاریخ عقد صحبت کننن... خرید ها کی و کجا و چجوری باشه... 

از بحث سر مهریه متنفرم... ب دایی و عموی من و تو چ ربطی داره مهریه من چقد باشه؟؟؟ ما بخایم طلاق بگیریم چیش ب اونا؟؟؟؟

انگار عهد بوقه!!! ده سال پش برا خواهرش کسی رو نگفتن بیاد واسه این بحث ها فامیلاشون ناراحت شدن حالا میخان ب همشون بگن بیان!!!!!!! خوب من چ؟؟!!! میخان همشون ناراحت بشن!!! 

ب نظر من فلسفه اش هم غلطه...

ب نظر من در هر موردی نباید ب کسی ک ممکنه نظرش باعث ناراحتیتون بشه اجازه نظر دادن بدید!!!! 

دایی و عموش ک نمیان بگن بزارین 500 تا.. نمیگن 1000 تا.. میخان چونه بزنن سر 100 و 14 تا لابد!!!!!!

من از رسم و رسومات خوشم نمیاد...

کاش میشد لینک این پست رو براش میفرستتادم..

باید فردا ی جوری بحث رو بین خودمون خاتمه بدم.. ولی نمیدونم چجوری.. نمیدونم از کجا شروع کنم!! نمیدونم کی؟؟!! اگه بعد آزمایشگاه خاست برگرده چی؟! اگه ب زور نهار خورد و برگشت چی؟؟ اگه بازم شمارمو نگرفت چی؟؟

مامانش ک نمیتونه راه بره.. خواهراش ک هر کدوم بچه کوچیک دارن و لابد نمیتونن تنهاشون بزارن.. خودشم ک گویا مرخصی نداره!!! من تنهاییی خرید نمیرم!!! اگه بخام خودم با مامانم برم خرید پس دیگه چ فرقی با خرید های معمولی داره؟؟؟ پس دیگه کجاش خرید عقده؟؟؟ 

اصن مگه فردا رو مرخصی نگرفته؟!! چرا امروز عصر نیومده؟؟؟

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۱
راضیه ...

ی صبح جمعه بارونی و سرد...

پر از بی خبری...

پر از انتظار...

وقتی باروون میاد دوس دارم  زیر بارون رو پل قدم بزنم..

دوس دارم از رو پل بارون ریختن روی آب رو ببینم... تو هم باشی... سرد هم باشه......

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۴
راضیه ...

من فقط ی نفرو میخام باهاش بحرفمممم 

دلم تنگ شده.. چرا شمارمو نمیگیره؟؟؟  چرا نمیزنگه بام بحرفه؟؟؟ 

اصن چطور دلش میاد تنهایی بره عروسی؟؟؟ (فرداشب عروسی دعوتن)

کاش فردا ی شنبه بود... یعنی میخاد همینجوری خونشون بمونه هیچ بهم سر نزنه؟؟!!!! اصن اومد باید تیکه بارونش کنم:(((|||| اعصاب مصاب نداریم والااااا

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۶
راضیه ...

حوصله هیچی رو ندارم

دلم میخاد با یکی بحرفم

ولی نمیدونم کی

نمیدونم چمه

حوصلم ب شدت سر رفته

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۲۴
راضیه ...

س  جلسه صحبت کردیم عملا حرفام تموم شدس... ولی ته دلم ی ترس بزرگه.... دیشب نشستم ب صحبت با بابایی ک من چطوری میتونم مطمن بشم! بهش میگم سریع پیش نریم صحبت کنیم رفت و آمد کنیم... میگه چیزی ک مد نظرته اصلن امکان پذیر نیس. یعنی آب پاکی رو ریخت رو دستم... قشنگ متوجه شد منظورمو و ج رد داد...

میگم من آمادگی فکریشو ندارم الان میگه بزار هر وقت آمادگیشو داشتی...

مامان میگه میدونم چی میخای ولی نمیشه... اگه بخاید بیرون برید چت کنید حرف بزنید یا باید گناه کنید یا اگه بگو بخند نکنید هم سرد میشید...

بابا هم گفت اینا همش ب ضرر خودته... 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۳
راضیه ...