آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

ژانر

کاش کسی بود باهام حرف میزد، ی نفر بی طرف، ی نفر ک فقط قصدش گزروندن وقت بود... درباره هر چی، فقط میحرفید...

خابگا ک بودم آدم زیاد بود... بعضی وقتا یکی در اتاقو میزد سفره دلشو برات باز میکرد.... از همه کس و همه چی میگفت... تو هم نصفه نیمه حرفاشو میفهمیدی.. من بی طرف نبودم ولی طرف همه افراد داستان رو میگرفتم... سبک ک میشد شب بخیر میگفت و میرفت... تمام شب ذهنم درگیر میموند مشکلات و دلتنگی هام یادم میرفت... 

یادته تو شهرزاد دختره شیرین انگار ذهنش کرم خورده شده بود؟! کلا ذهنش خراب شده بود نسبت ب همه چی؟! حالا منم اونجوری شدم! ذهنم خراب شده.. منفی نگر شدم! دوس دارم با یکی حرف بزنم ولی کس بی طرفی دوروبرم نیس!! 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۶ ، ۰۳:۲۹
راضیه ...

خونمون حس خوبی نداره، مامانی ناراحته، دیروز با هم حرفمون شد، هنوز قهره، منم حوصله منت کشی ندارم اصن دل و دماغ هیچیو ندارم.. از همه بدتر فردا پنجشنبس! آقایی میاد.. میترسم حرفامو همه رو باهم یهو بهش بگم، بدون فکر بدون برنامه، والبته قراره جمعه موقع برگشت منم با خودش ببره، ک شنبه بریم دنبال کارای بانک! الان اصلا حوصله رفتن خونشون رو ندارم اصلا نمیتونم خونوادشو تحمل کنم! همه چیو میخان با دعا و نذر بگذرونن... خب ایمان و اعتقاد من اونقدر قوی نیس! دارم اذیت میشم! حالا همه چی ب کنار مامانش یکشنبه ختم قرآن گرفته و مولودی تولد امام علی، زنگ زده میگه آماده باش ک باهم برگردین..... وووایییی اینقدر بدم میاد زنگ میزنه اینو میگه.. اینقد بدم میییییادددددد ک حد نداره...

آخرین بار تو عید خونشون بودم، ی ۵ روزی مونده بودم، روز آخر ک فهمید میخام برم گفت کاش بمونی دیگه، مامانت هم سر صبر جهازتو بفرسته، هر موقع تونستین هم ی شن عروسی بگیرین... :(((((((((

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۴۷
راضیه ...

مامان تو مرغ ب جایسیب زمینی به گذاشته بود! اصن مزهاش ی طوری بود! خوشم نیومد! 

بدتراز همه ی دونه ساقه کرفس هم تو کاسه سوپ من بود خوردمش..... ب زور قورتش دادم!! چقد بد بووووود....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۲۱
راضیه ...

خب خبر خوب اینکه برای وام ب بانک معرفی شدیم... اسممون رفت تو لیست...

ان شاالله ک درست میشه.. 

حالا باید با بابایی بریم شهرشون واسه کارای بانک، شاید مامانش نهار بابارو دعوت کنه! فرصٹ خوبیه خونواده ها با هم صحبت کنن....

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۲۶
راضیه ...

خوابم نمیبره... پام از تخت آویزون شده و مث ی آونگ تکون تکون میخوره؛ نمیتونم آرومش کنم! از ی طرف میگم قبر پدر خرج و مخارج... ذهن خودمو شوهرمو آشفته نکنم... همچنان تو ذهنش خوب جلوه کنم... از ی طرف احساس میکنم داره سرم شیره مالیده میشه... ب حرفاش تو خاستگاری، با حرفای الانش، با حرفاش از حساب خالیش، هی میگه چشمی ب اموال بابام نداره، ولی میدونسته ک برا خواهرم علاوه بر جهاز خونه هم خریدیم! اومدن گفتن پول رهن خونه داره، گفتن اونقد داره ک جشن عروسی بگیره، ولی حالا هیچی نداره... عروسی رو میخاد با وام ازدواج بگیره، اون چند تیکه جهاز ک با داماد هست رو با کادوهای رونما(همون کادوی عروسی)!!!

مثل این میمونه من جهازمو نخرم بزارم بعد عروسی با کادوهای عروسی بخرم!! یا همشو با قرض بخرم قرض هارو با کادوها صاف کنم!! دوس دارم نظر خانوادشو در این مورد بدونم!!

بعد عالم و آدم تو خونواده قوربون صدقش میرن!! ۳ روزه بهش میگم ببین مامانت ایناپولی برات نگه داشتن! روش نمیشه بپرسه!!

از استرس خرج و مخارج روده اش از کار وایساده! خونوادش میدونن ولی فقط قوربون صدقش میرن!! 

نمیدونم این محبت کردن هاشون چ فایده ای داره؟! نمیدونم چطور ب خونوادش این حرفارو بگم؟! 

میخام ب خونواده هامون بگم بیکار شده!! ک هم اونو درک کنن هم منو... منم با هزار آرزو بله گفتم، تو خونه بابام اینقد تحت فشاژ نبودم، الانم آمادگی تحمل فشار بیکاری و بی پولی رو ندارم، دلم ی زندگی ساده و شاد میخاد، بدون بحث های مالی، رفتارها و تصمیمات نامتعارف. میگم ک سوءظن نشه، قیمت لباس عروس عقدم ۲۹۰ تومن بود، آرایشگام ۳٨۰ تومن... کت شلوار داماد ۷٨۰ تومن!!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۳۵
راضیه ...

میخام از بیرون رفتن هامون بنویسم از خوشگذرونی هامون... ولی دستم نمیره... ی مشکلاتی داره پیش میاد ک نمیتونم باهاشون بسازم، نمیتونمم تحملشون کنم! مثلا چرا بدون پس انداز مالی تصمیم ب ازدواج گرفت؟ مثلا چطور تصمیم ب ازدواج داشته ولی فکری برای هزینه ها نداشته؟ همه چیو میخاد با وام بگذرونه!! مثلا چ محبت خواهر و مادری هست ک فقط عاطفیه؟ اصلن ب مسایل مالی فکری نمیشه! خوب میخورن خوب خرج میکنن ولی کسی بهش کمک نمیکنه...

اصلن نمیتونم مامان و خواهراشو تحمل کنم هممش قوربون صدقش میرن... قوربون صدقه ب چ دردش میخوره! خیلی دوسش دارین هزینه عروسیشو تقبل کنین!! والا.... دیشب حساب دو دو تا چهارتا داشتیم ببینیم خرج عروسی چقدر میشه! جدا ناراحت شدم ک داشت بهم میگفت الان صفر صفرم.....  بیکار شده! تعدیل نیرو شامل حالش شد! با دو ماه حقوق عقب افتاده! 

اول زندگی و بی پولی جدا مکافاته....

لطفا هم نظر ندین خب عروسی نگیر!! برا خودتونم پیش بیاد همین نظرو میدین؟؟؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۵۱
راضیه ...

چقد این روزا خووووووبه... البته انگار این حس فقط برا منه! آقایی خیلی تو فکره...

دیروز اومد عصر رفتیم لب آب... تو اون شلوغی ی جا پیدا کردیم عالییییییی هیشکی نبود.... چند ساعت اونجا بودیم ولی آقایی همش تو فکر بود، چهره اش یکم نگران میزد، بالاخره گفت از برنامه ها و مراسمات عروسی استرس گرفته... بعد ی مدت گفت ک هنوز از از بهمن هیچ حقوقی نگرفته... و اینم گفت ک الان دقیقا موجودیش صفره!! حقوقشو پرسیدم، خیلی کم بود! الان اگه پیشم نبود ی دل سیر گریه میکردم.... 

حقوق عقب موندشو ک بگیره + حقوق و پس اندازی ازین چند ماه خرج عروسی درمیاد.... ولی آقایی تو فکر اون موارد جهیزیس ک ب عهده اششهههه... تو فکر کادوی پاتختیه منه... و تو فکر خرج های احتمالا ضروریه تو خونسسس... 

الهیییییییی...... چ کاری از من ساختسسس!!!!! چرا شرکت های خصوصی اینقدر فلان فلان شدن؟؟ چرا حقوق پرسنلشونو ب موقع پرداخت نمیکننن؟؟ 

چرا فرت فرت تو مملکت اسلامیم خبر اختلاس میلیاردی میاد ولی ب نوعروس و تازه داماد ها وام ازدواج نمیدن؟؟

وقتی استرس میگیره روده اش از کار میوفته... نمیتونه غذا بخوره... نیم ساعت تا ۴۰ دقیقه تو دسشویی میمونه... درد شدیدی داره.... الهی عزیزم خیلی اذیت میشه.... 

اگه وام رو الان میتونست بگیره دیگه هیچ مشکلی نداشت.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۳۸
راضیه ...

هنوز خوابیدم.. حال ندارم بلتد شم، دلم ضعف میره، نهار دعوتیم خونه بی بی، با کلی آدم دیگه، من تنهایی مهمونی نمیرم، شوهرمو میخاااامممم.. همش دارن صدام میکنن، ولی ج نمیدم... چرا شوهر منو نیس؟؟ چرا مهمونی روزیه ک اون نیس؟؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۴۹
راضیه ...

آخرین باری ک از رو تخت افتادم راهنمایی بودم... ولی امروز بدجوری محکم افتادم زمین... آرنجم خراشیده شد... لب تاب کنارم بود نصف تخت رو گرفته بود رو لبه تقریب خوابیده بودم.... اومدم ی غلت در جا بزنم اونوری بخوابم از رو لبه تخت افتادم زمین!!!!!

یعنی دونفری رو تخت خوابیدم نیوفتادم با لبتاب افتادم!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۰۴
راضیه ...

اومدیم خونمون فردا صوب زود میخاد تنها برگرده شهر خودشون...

خوابم نمیبره... خیلی خستس خوابیده..

۳ هفتس شب  روز پیش همیم.. همش کنار هم ربودیم یا من خونشون بودم یا اون خونه ما... ولی دیگه تموم.. فردا تنها برمیگرده خونشون.. دو شب مهمونی دعوت ان، منم دوس داشتم برم ولی خیلی دلتنگ خونمون شدم.. نمیدون ۱۳،۱۲ ام میبینمش یا ن؟!؛ بعدش خب کار شروع میشه... دیگه هفته ای ۲۴ ساعت میاد اینجا..... 

خیلی سخته...خییلییییی....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۰
راضیه ...

از جمعه اومدیم خونه شوهرم اینا.. هنوز خیلی از عیددیدنی هارو نرفتیم... دیشب خونه سه تا نوعروس رفتیم... یکیشون تا رفتیم خونشون مامان باباشم اومدن خونه دخترشون... دومی مامان بابای پسره نزدیک بود اومدن خونشون.... سومی طبقه بالایی خونه برادر شوهرش بودن خونه مامانشم انگار نزدیک بود اگه باباش خونه بود شاید مامان بابای اونم میومدن....

.

.

.

خیلی دلم گرفته میخام برم خونمون حتی اگه استقبال گرمی ازم نشه.. بازم میخام برم. دیشب جلو اشکامو تقریبا گرفتم ولی الان نمیتونم... دلم میخاد بزنگم خونمون ولی بد موقعس شاید مامانی خواب باشه.. ب خواهرامم زنگیدم هیشکدوم ج ندادن... یا خواب ان یا گوشی تو اتاقه اونا نیستن..

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۴۰
راضیه ...

فردا جشن عقدمه.. میوه ها نشستن، تزیینای اتاق مونده، سفره عقدی معلوم نیس کی بیاد شاید صوب بیاد، و اون موقع من نیستم..

دندونای آقایی درد میکنن.. سرش ب شدت درد میکنه... الان خوابه بیدارش نمیکنم ی دو ساعت بخوابه...

تماما تاثیر استرس و وضعیت جدید تو اخلاق و نوشته هام مشخصه... الان دارم از خستگی میمیرم... شدیدا پا درد دارم..

من واقعن خستم.. 

راستی شاید همین اخلاقای داغون من برای آقایی هم پیش اومده باشه، بی طاقتی و ناراحت شدن و حتی عصبی شدنشو هم تو این چند روز دیدم... اینا همه ب کنار... ی چیزی هست ک نمیتونم بپذیرمش اونم خبر داشتن مامانش از جزییات روابط ماس.... ن اینکه آقایی بهش بگه ن! خودش میفهمه... دوس ندارم کسی توجه کنه، از همهچی بدتر اینه ک بسپرن از طرف اونا طرف رو ببوسی:(((((( میخام ی طوری ب مامانش بگم ازین حرفا باهام نزنه!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۳
راضیه ...

من همون دختر تنهای دو ماه پیشممم....

همون تنهای همیشگی...

کسی ک نتونه حرفشو بزنه و حرفاش بشه قهر و گریه و اشک فرقی نمکنه چندسالشه هنوزم همون تنهای همیشگیه... تنهایی یعنی من ک نمیتونم ب شوهر بگم چی میخا چی نمیخام...

تنهایی یعنی مامانتو خواهرت جلوی شوهرت بهت بخندن.. ب نظر من اونا منو مسخره کردن.. 

تنهایی یعنی خونه مادر شوهرت بیشتر خوش بگذره.. جدا منتظرم بازم برم خونشون...

ولی میدونم عزتی ک اونجا دار ب خاطر شوهرمه، فردا روزی ک ی حرف بهم بزنن دیگه اونجارم نمیتونم تحمل کنم..

.

من عروسی هستم ک کمتر از ی هفته تا جشن عقدم باقی مونده...

لباسمو اصلن دوس ندارم.. ن خریدای عیدمو انجا‌م دادم ن خرید عروسم رو...

امروز بعد از ۶ هفته بالاخره حلقه خریدم....

میدونی امروز اشکم دراومد.. اونم جلوی شوهرم.. ب خاطر حرفای مسخره مامان و خواهرم... رفتم ک قهر کنم و مثلا خودمو مشغول کاری کنم حیف ک کلید رو یادم رفت و برگشتم بابا هم  نزاشت برم... الانم بالشتم خیسه...

دلم میخاد آخر این هفته عروسیمون باشه ن جشن عقدمون...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۴۸
راضیه ...

ساعت ۵ وقت آرایشگا دارم... یعالمه طرح من درآوردی هم واسه تزیین خونه برا روز جشن دارم...ولی از همه اینا مهمتر اینکه ب حد مرگ خوابم میاد......

کی تزیینی هامو درست کنم؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۳۹
راضیه ...

دیروز عصر آقایی اومد با کلی ذوق کت شلوار و پیرهنشو خریدیم... کفش پیدا نکردیم... همون حلقه گرونه رو هم خاست برام بخره... ولی سفارش دادیم... خوشحال خوشحال رفتیم شام خوردیم. پیتزا و بال سوخاری...  چقد خوش گذشششت...

شب تمام رو مخم رفت ک باهاش برم تا تنها برنگرده، هنوز براش حلقه پیدا نکردیم... نقره های اینجا رو دوست تداره، میگه از شهر خودشون بخریم... دیگه دیره فرصت نمیکنم برم شهر اونا... امروز صوب بعد اون همه شادی دپرس بود.. یعنی عصبانی بود ولی ب رو خودش نمیپرد... الانم من ب شدت دپرسم...۷

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۰۷:۳۸
راضیه ...

وقتی پیش هم نیستیم بهم میریزم... 

همش خوابم... از اتاق بیرون نمیام... کاری نمیکنم تو خونه... حوصله هیچیو ندارم. اونقد ک میخام رو پیشونیم بنویسم لطفن کسی با من صحبت نکنه.. 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۱۲
راضیه ...

من واقعن عصبیم....

همیشه عصبی بودم ولی مخفی.... وقتی عصبانی میشم میتوپم :(((

وقتی لجبازی میکنم خودمم میفهمم بعضی وقتا اعتراف میکنم و اون بحث یا حرف رو قطع میکنم...

وای ب حال اینکه کار ب بحث دو طرفه برسه... تو ال کردی ن تو بل کردی.. چرا اینطور چرا اونطور... کم بیا نیستم خیلی مسایل رو یادم میره ولی حین بحث خیلی زود جوش نمیارم و ادامه میدم.... صدامم بلنده...

بعضی مسایل رو نمیتونم بپذیرم... نمیتونم طرز فکرمو تغییر بدم....  

از همه بدتر از حرف و رفتار یکی عصبی و ناراحت باشی... بعد سر ی حرف کوچولو ضامن اعصابت در بره و ب اون دومی بتوپی...

چقد شرایط عقد سختته... 

تو فشارم... از همه طرف... انگار همه ازم دلخورن... خودم از همه دلخورم نمیدونم چمه ب خدا... 

ی سری مسایل جزیی واقعن خونمو ب مرز فاسد شدن میرسونه... حوصله ندارم شرح وقایع و شرح حال بدم.. ولی خواهر کوچیکم ناراحته ک دیگه من کنارش نیستمو خودش تو خونه تنهاس... مامان ناراحته ک دیگه وقتی واسه کارای خونه ندارم و دیگه نمیرم کمکش... بابا ک شبانه روز باغه اصلن نیستش ک بدونم اون ناراحت هست یا ن

از خونواده آقاییم خبر ندارم... فقط میدونم مامانش میگه چرا این سری باهاش نیومدم خونشون؟

من از خواهر کوچیکم ناراحتم چون هنوز تو کارای خونه دخالتی نمیکنه میگه درس دارم هنوز ظرف نمیشوره جارو نمیزنه... همه کارایی ک تا حالا من انجام میدادم افتاده گردن مامان... مامان واقعن خستس.. پاش درد میکنه.. کمرش درد میکنه...

از مامان ناراحتم چون وقتی میخاد درباره آقایی یا خونواده بحرفه انگار جبهه دشمنن اونا... چون تو مهمونی یهو سرم داد زد پ بابات؟؟؟ مگه بابا رو ب من بسته بودی؟؟؟ مامان جدا عسبی شده فرت فرت داد میزنه سر منم داد میزنه همش سر کاره اصن متوجه وضعیت رحی روانی الان من نیست....

از آقایی ناراحتم چون متوجه حساسیت هام نیس.. یا وقتی فهمید میخاد با حساسیت هام بجنگه کمشون کنه ن اینکه مطابق باهاشون بشه... من نمیتونم بفهمم چ دلیلی داره حرفی یا خبری رو ب کسی بدیم ک هیچ ارزشی براش نداره... مثلا اینکه من رفتم خونه اونا...  ب دختر عموی آقایی چ ربطی داره؟؟؟؟ از مامانش ناراحتم چون خبر خرید هامو خبر کارامو ب همه جا میرسونه ن همه جا ولی هر کی زنگید پرسید فقط منو میپیچونن ب بقیه سرصاف ج میدن..

اینا واقعن پیش پا افتاده و ساده ان ولی ب نظرم وقتی کسی موقعیت جدیدی براش پیش میاد سر ی سری مسایل حساس میشه بعدها این حساسیت ها کمرنگ میشن... 

من تو زندگی کسی کنجکاوی نکردم از هیچ کس نپرسیدم  چ کردی چ نکردی حالا هم نمیخام کسی آمار منو داشته باشه...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۵:۴۴
راضیه ...

چقد با آقایی خوش میگذره... بعضی وقتها یهو عصبانی میشه!!! متوجه میشم وقتی عصر پنجشنبه ها میریم خرید بین شلوغی و ترافیک و قیمت های بالا و تنوع کم، نمیتونیم چیزی ک میخایم رو پیدا کنیم و اینکه مغازه ها زود تعطیل میکنن فرصت نمیکنیم حتی خوب بگردیم و فرصت هم کمه یهو عصبانی میشه و سعی میکنه همش جلو خودشو بگیره.. اینجور موقعها استرس میگیرم، میترسم ازش، میترسم چون نمیدونم باید چیکار کنم، از عصبانی شدن مردا شدید میترسم!!!

پریشب یهو گفت حالا چیکار کنیم اصلا اینجا کت نباتی و قهوه ای پیدا نمیشه.. تهرانم ک نمیای.. اینام ک الان میبندن...

گفتم فدا سرت.. همون سرمه ای ک خودت دوس داشتی پیدا میکنیم..

تو این ترافیک؟؟ تا برسیم اونجایی ک میگی باز تعطیل کردن اینا...

خیابون همون خیابونه با همون ترافیکش چ با ماشین چ با تاکسی...

بعد موقع آدرس دادن میگفتم ازین طرف عزیزم.. دور بزن عزیزم.... اونم موقع پیاده شدن گفت بریم عزیزم.

ولی خدایی تو روح همه کت شلوار دوخت و فروشنده هاش........ فقط مشکی و سرمه ای دارن..... آغا من کت دومادی روشن میخام.... 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ اسفند ۹۵ ، ۱۲:۴۶
راضیه ...

دارم میرم آرایشگا ببینم و با آتلیه قرارداد ببندم.... 

امیدوارم ک ب خیر و خوبی بگذره.. و وقتی میام خونه مث دیشب اشکم در نیاد...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۵
راضیه ...

ی پشه بیشعوری هست ک تو ی ربع ۵ تا نیشم زده.... اونقدر بیشعوره ک بین انگشت شصت و انگشت دومی پام رو از روی پا و کف پام همزمان نیش زده.... بیشعور سمچ هم هست نمیمیره.... 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۵ ، ۱۶:۱۱
راضیه ...