آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

ژانر
پست های قبل
بیشتر دیده شده ها
نظر خورده ها

۱۳ مطلب با موضوع «خاطرات» ثبت شده است

آخر هفته تموم. منم هیچ آمار جدیدی ازینا دستم نرسید.. همه فقط از خوبیشون میگن.. مگه میشه؟ ی نکته اخلاقی، بیماری، مشکلی، طلاقی، دعوایی چیزی... نمیدونم هر چیز... پس فایده تحقیق چیه وقتی همه خوبی میگن؟!!

خب البته کسی هم بدی های منو نمیدونه!! خخخخ اونم لابد همینطوره...  اصن ی آدم خوب همون آدم بدیه ک هنوز لو نرفته..

و اما خودشون..

مامانش خیلی با عزیزم قوربونت برم حرف میزنه دوتا سوال ازم پرسید یکی درباره آشپزی و یکی هم درباره اینکه سر نماز قرآن میخونم؟! خیلی ب دل مامان و بابام نشسته ولی من میدونم نصف بیشترش زیر زمینه و از حالا داره برام برداشته.... میدونم ازون مادر شوهراس ک پوستمو میکنه با همین عزیزم قوربونت برم همه حرفی بهم میزنه و کلا تو مضیقه قرارم میده... مثلا الان ک دوبار همدیگه رو دیدیم زنگ زده میگه فامیل فهمیدن سریعتر پیش بریم ب نتیجه برسیم!!! بعد هم فرمودن من تنها با خواهرم یا عموم برم شهرشون تا این بار وسط هفته صحبت کنیم :||||

خب مادر جان مجبوری از شهر دیگه عروس انتخاب کنی؟؟!!! شهر خودتون دختر قحطه؟؟؟

اصن داره خودشو رو میکنه ک چقد دیکتاتوره!!! تازه دیکتاتور دو تا دخترم داره ک هر کدوم ی پا ارتشبد و سر گردان ان.... بزرگتریشون ک اصلا نمیخندید همش اخمو انگار حوصلش سررفته بود... کوچیکتری ک رو اعصابمه اصلا کاری ب کار بچه هاش نداشت همش داشتن خرابکاری میکردن...انگار ن انگار اومدن مهمونی.... من ک حوصله ندارم این با بچه هاش بیاد خونمون..

و اما خودش 

انگار چیز خورش کردن شستشوی مغزی دادنش بعد مغزشو پر کردن آوردن نشوندنش جلو من!!

همه چیزو موافق نظر خانم ها میگه با همه چیز موافقه و مشارکتی و ازین حرفا

تنها مشکلش اینه ک هی میخاد بگه چادرتو سر کن :(((

با باقیش دیگه مشکلی ندارم قد و هیکل و ظاهر و صدای تو دماغی و زمخت و خشنش :(( هم حتی.... عادی میشه...

با سرزدن های هر روزه خونه مامان باباش و تاکسی دربست بودنشون هم حتی... با همسایه بودن باهاشون... و اینکه اصلن کارشو دوس ندارم چون از حد تصورات و دوست داشتنی های من فاصله داره...

آها یادم رفت گفت بچه درس خونی نبوده:(( ولی من همیشه شاگرد ممتاز بودم... 

میدونی گیس گلابتون اولین کسی از مشاور هاس ک دارم ازش میشنوم با این مساله ها باید ساخت... شوهر رو استخدام نمیکنید ب عنوان همدم انتخاب میکنید... ولی مهمه با کی معاشرت داریم...

تمام تلاشم اینه سریع تصمیم نگیرم، دوس دارم طول بکشه تا فشار روی مغزم کنار بره یکم هوا بخوره مغزم، ولی مشکل اینه الان تمام خانواده پدری من و خانواده مادری اون میدونن...  و اینطوری طول دادن جالب نیس ملت فکرها میکنن... ولی من این حرفا تو کتم نمیره!!!

باید برم خونشون رو ببینم بعد تصمیم میگیرم بهش فک کنم یا ن...

الان اونی ک معرف و واسطه بوده و ب قولی برا من شوهر پیدا کرده، حالا افتاده برا پسر عموم زن پیدا کنه... من و پسر عموم همسن و تقریبا هم رشته ایم.. هم بازی بودیم... البته تا وقتی دختر عمم پیشمون نبود.. برا هم بودیم.. قرار مدارایی با هم داشتیم... دختر عمم خیلی شیرین و خوش زبون بود... از من خوشکل تر بود.. ی سال پسر عموم کفت من تو رو نمیخام اونو میخام... بچه بودم.. بچه.. ی دختر بچه 9 یا شایدم 10 ساله.. از اون ب بعد خیلی باهم بازی نکردیم یادمه ک دلم گرفت، یادمه ک بعدش داشتیم بازی میکردیم ولی من تو دلم گریه میکردم... یادش ک می افتم چقد دلم برا بچگیم میسوزه... تا دانشگامونم اون دوتا باهم خوب بودن تا اینکه اون ازدواج کرد!! و من هیچ وقت حاضر نیستم باهاش ازدواج کنم ولی از اینکه حتی خاستگاری هم بره دلم میگیره...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۰۲
راضیه ...

غروب پاییز، مجید فرهنگ(قدیمی)

دریافت

اولین باری ک این آهنگو شنیدم دو سال پیش تقریبا همین موقع بود... 

کلاسم تموم شده بود خاستم برگردم خونه...

یکی از تاکسی های جلوی دانشگا گف تو 20 مین میتونه برسوندم تا راه آهن...

ولی کمتر از 20 مین تا حرکت قطار مونده بود...

خیلی استرس داشتم.. 

بنده خدا همه چراغ قرمزا رو رد میکرد....

با لهجه عربیش هی میپرسید کجا میخای بری؟ نگران نباش... میرسونمت...

شب بود.. هوا هم سرد... با این آهنگ....

تو بلوار گلستان 140 میرفت... 

چقدر اون موقع این آهنگ ب دلم نشست....

ی ربعه رسوندم... 

تو اون ی ربع با اون همه استرس جا موندن از قطار، جدا احساس کردم چقدر شب های اهواز قشنگه... با اون فارسی حرف زدن خوشمزه شون با لهجه های عربی و دم ب دم اشلونک اشلونک.... 

اتفاقا قطار 20 مین تاخیر داشت.....

# خاطرات تکرار نشدنی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۱:۴۶
راضیه ...

1. با هم کلاسیتون هم اتاق نشید... رقیب میشید- جرات ندارین غذاتون بسوزه یا حتی بگوزید فردا واسه استادا هم تعریف میکنه

2. با همشهریتون هم اتاق نشید... فردا با یکی دوس میشید آمارتون تو شهرتون میپیچه

3. بهترین هم اتاقی ها رشته های مرتبطتتون هستن... ی کلاس نیستید رقیب نیستید ولی درس و استادتون مشابهه...

4. با هیچکس خیلی صمیمی نشید... فردا میشه هم اتاقی یا دوست کسی ک باهاش مشکل دارین...

5. با کسایی ک آلو تو دهنشون خیس نمیخوره رفیق نشید... 

6. اصرار زندگی خانوادگی و شخصیتونو ب هم نگید... فردا با هم دعواتون میشه میزنشون تو روتون...

7. هر وقت از کسی خوشتون اومد نظر بقیه رو دربارش نپرسید ممکنه زودتر از شما تورش کنه...

8. این موارد رو برای هم اتاقیای دوس دختر یا دوس پسرتون هم رعایت کنین... یهو میری شهرتون میبینی ملت از رنگ و مدل موها یا رنگ لباس زیرتون رو هم خبر دارن...

9. از همه مهم تر بدونین خابگا جای تمیزی نیس هی زیرانداز مخصوص نداشته باشین... اه حالم بهم میخوره

زیادم کثیف نباشین مثلا ظرفاتون بیشتر از دوروز کثیف نمونه

10. یادتون باشه ک هیچ وقت غذای دانشگاهو نخورین حتی اگه دارین از گشنگی میمیرین... هرچقدرم بگن کافور نداره شما بدونین زهر مار داره ما تو استمبلی مارمولک دیدیم تو مرغ مگس های فراوان...

11. ولی کنسروها رو رزرو کنید ب صرفس خخخخخ 

12. سعی کنین غذای خوشمزه درست نکنین تو خابگا وگرنه همش تو رودربایسی میزارنتون ک برا همه غذا درست کنین... 

13. راستی برای غدا درست کردن خودتونو ملزم ب روش های آشپزی نکنین، 4 تا چیزو با هم قاطی کنین بزارین سر گاز میشه غذا... 

14. تو غذا درست کردن در مصرف ظرف صرفه جویی کنین.. خونه نیس 7 تا شعله اشغال کنین برای زرشک پلو

مثلا مرغ ک نیم پز شد برنج و مخلفات مثل هویج و سیب زمینی رو بهش اضافه کنین تا برنج دم بکشه... اینقده هم خوشمزس اصنم برنجتون بو نمیده...

ظرف هاتونم بلافاصله بعد شستن بیارین تو اتاقتون وگرنه گم میشن...

15. راستی اگه وقت ندارین پیازو خورد کنین و سرخ کنین (واسه خورش یا مرغ و سوپ) پیازو درسته بندازین تو قابله آخر سر دربیارین بندازینش دور... البته من پیاز دوس نداشتم اینکارو میکردم...

16. هیچ وقت غذاتونو ب بقیه تعارف نکنین چون هیچی ازش باقی نمیمونه 

تعارف رو کلن بزارین کنار...

17. و مهم تر از همه اینکه من هیچ وقت متوجه فاز اونایی نشدم ک هر بار یکی میخاس بره بیرون بهش کارتشونو میدادن ک یا برام پول بکش یا فلان چیزو برام بخر.... بعد میگفتن کارتم رو زدن...

18. ی نکته دیگه پول تو کیفتون نگه ندارین... اتاقه... قفل و کلید ک نیس همیشه... کلن مالتونو سفت بگیرین همسایه ها رو دزد نکنین...

19. و اما ی کاغذ بچسبونین ب یخچال یا هر جای دیگه تا هر بار یکیتون سوتی داد توش بنویسید... کاغذ های بعدی رو هم روش اضافه کنین آخر ترم بشینید بخونیدشون و شکم و خشتک ها بدرید هاهاهاهاهاهاهاهاها....

20. سعی کنین تا میتونین لوندی بازی دربیارین چون دیگه فرصتی برای این کارا پیدا نمیکنین...

21. سعی کنین 3 4 تا بالشت داشته باشین... یکی زیر سرتون یکی زیر کمرتون یکی پشتیتون تو اتاق

یکی پشتیتون تو سالن مطالعه یکی هم واسه زدن تو سر ملت...

22. راستی آموزش لباس شستن: احتیاج نیس نیم ساعت چنگ بزنید تو لباساتون.. نیم ساعت بزارین تو آب کف بمونن بعد برای تمیز شدن همزمان پاهاتون و لباساتون با پا بپرید روشون هههههه 

#خیلی هم تمیز میشن

23. وقتی میرسید اتاق بلافاصله عین میت نیفتین رو تخت، بلوز یا مانتوتونو ب همراه جوراباتون شده بگیرید زیر شیر آب فقط... 

24. درباره دمپایی هم هی دمپایی آبی نخرید همه عین هم... ی رنگ و مدل تابلوییی بخرید ک گم شد بتونین تو 4 طبقه پیداش کنین... سعی کنین خوشکل نباشه فقط... ترجیحا دمپایی هاتو تو جا کفشی بزارید ملت گشادن حال ندارن از تو جا کفشی دمپایی دربیارن بعد بپوشن... در شرایط بحرانی دمپایی دزدی، میتونین در و دیوار خابگا رو پر کنین دمپایی ناموس شماس... یا جار بزنین دمپایی های.... منو کی پوشیده... ای بابا نمیشه گفت خو... ولی شما بگید طرف دیگه از 4 متریتونم رد نمیشه چ برسه دمپاییتونو بپوشه...

25. و البته برای دخترا : خواهشا با سرپرستا رفیق نشین اینا فقط دنبال آمار کشیدن از شمان و شخصیتتون رو داغون میکنن...

اصن ب سرپرستا محل ندین نگهبانای خبرچین و تفرقه اندازی بیش نیستند...

...بهترین دوران زندگیتونو خشک نگذرونید...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۶
راضیه ...

این هفته هم تموم شد و من پامو از خونه بیرون نزاشتم... واقعن کسل کننده شدم...

خب هیچی بهم خوش نمیگذره...

دو سال پیشم همینجور الاف بودم.. کلاس خیاطی رفتم همه متاهل بودن بدون شوهرشون بیرون نمیرفتن... اهل دوستی و شوخی هم نبودن... تازه خوش هم نگذشت ی مشت مدل عهد بوقی یاد گرفتم...

کلاس قرآن هم رفتم از سن خودم بود تا همسن مامانم... ولی پام از اون مسجد برید و دیگه نرفتم و نمیرمم اصن.. دوس ندارم پامو تو اون محله بزارم..

امسال باشگا رفتم.. ن ورزش هاشو دوس داشتم ن فضا و باشگاها ن آهنگاشو... چرت اندر چرت

استخرم رفتم... ولی خب بو میداد تازه دور هم هست...

مونده برم کلاس موسیقی و نقاشی.. ک خب استعداد و حوصله، 4تا زیرتر خط فقرم

این روزا فقط فیلم میبینم...

ی زمانی کارم خوردن و خوابیدن بود الان شده فیلم دیدن و خوابیدن..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۸
راضیه ...

اونوقتا فک میکردم زندگی یعنی درس پشتکار موفقیت

ولی الان مسیر زندگیی رو ک فک میکردم درسته رفتم، ولی خارج از دانشگا موفق نشدم

الان فک میکنم معنی زندگی رو نفهمیدم زندگی یعنی خوشی یعنی هر شب ک میخای بخوابی از روزت راضی باشی

زندگی نمیکنیم ک هی درس بخونیم نمره  و مدرک بگیریم زندگی میکنیم برای خوبی ب هم 

الان میبینم بلد نیستم زندگی کنم

خب نمیدونم چطوری خوش بگذرونم!

چطور میشه تو شهر خودت خوش بگذرونی؟؟؟

وقتی دانشجو بودم خوب بلد بودم همیشه 4 تا دوست پایه و منگل بود خخخخخخ

ولی خب اینا مقتضی اون سن هست ن الان!

تو این سن ک نمیشه اونجوری خوش گذروند!! 

حالا اینا رو نمیگم ک بگید برو ورزش کن.... انقد بدم میاد 8صوب برم باشگا... 

خب ولی میخام سعی کنم ... البته همچین سست اراده ام.. اراده دارم در حد لیمو شیرین! تا قصدشو کنم و راه بیفتم یا تلخ شده و دیگه هیچ!!! یا حالا تا تا ی جایییش رفتم، فرتی تلخ میشه و بازم هیچ...

از من ک گذشت ولی شما اگه فرصت دارین معنی زندگی رو درک کنید حتی اگه میخایید درس بخونید فک نکنید زندگی درسه چون روزی ک درس تموم بشه ب پوچی میرسی مث الان من

البته ب کوچیکترا میگم ولی ب خوردشون نمیره

مشکل مدرسه اس... این تفکر از مدرسه میاد... شاید اگه خودمم دوباره برگردم ب اون موقع ب این حرفا گوش ندم.. شاید ک ن حتما همینجورمم... 

فعلا از زندگی پاشیم برقصیم... 

حالم ندارم پاشم.......

یادت بخیر دانشجویی.... 

چقدر خوش گذشت...

خیلی بیشتر سخت گذشت...

چقدر سنگین بود بار تنها بودن تو ی شهر جدید با آدمایی ک تنها حس مشترک یا همکلاسی بود یا هم اتاقی یا همخابگاهی..

اگه روزی دانشجو دیدین لااقل بهش لبخند بزنید خصوصا اگه خابگاهی بود... اگه غریب بود... 

اگه استاد بودین بیشتر هواشونو داشته باشین اگه کارمند دانشگا بودین کمتر از غیرممکن بودن درخواست و نامه اش بگید... 

اگه از همسایه هاشونید اینقد بلند بلند ازشون بدگویی نکنین هی نپرسین از کجاییی حالا برا چی اومدی اینجا شهر خودتون چشه

یهو یادشون افتادم ملت شهر غریب... نن جونای فضول محله... برعکس چیزی ک فک میکنید هر چی شهر بزرگتر میشد هر چی محله باکلاس تر بود بیشتر حرف میزدن.... 

با این حال خوشحالم ک قدری برا خودم گشتم... دوران بی مانند خابگایی....

ب یاد همه هم اتاقیای باحال 

البته فک نمیکنم خودم بچه هامو بزارم شهر دیگه درس بخونن... جدای حس خطر و نگرانی دیشب فیلم room رو دیدم تاثیر اونه... ولی جدا نمیدونم خودم چطور بی دردسر برگشتم خونمون... 

دم مامان و بابام گرم با دعاهاشون... بعضی وقتها حس میکردم ی چیزی مراقبمه ک نمیبینمش...(من در هاله نور)

# رونوشت به جیجله های عجیججج 

# رونوشت ب خودم وقتی 47 سالمه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۱:۵۲
راضیه ...

س روزه بارونه، اخبار گفت دیگه بارون تموم میشه.. ولی هیچ خاطره ساز نشد.. 

اولین بارون پارسال رو یادم نیس ولی اولین بارون پریسال رو خوب یادمه.....

تو جاده بودم همش زمینا خیس بود ولی بارون نبود وقتی رسیدم ترمینال بارون شروع شد کمی خیس شدم تا بابایی اومد دنبالم...

اون شب ی خاستگار داشتم.. 

البته اون وقتا قدرشو نمیدونستم ولی الان ک یهو ب ذهنم رسید از بقیه خوش صحبت تر مودب تر و خوش لباس تر بود.. تازه چهره اش شبیه خودمم بود...

همه چیزش خوب بود فقط ی مشکل کوچولو داشت و اونم بختیاری بودنش بود.... نکه بختیاریا بد ان ولی خب ب نظرم وصلت بین قشر هایی ک مشکلی با هم دارن اصلن خوب نیس مگراینکه کرم بحث و دعوا داشته باشی!!!

دلم براش تنگ شده بچه پرکاری بود س تا درامد داشت... چهره اش و حرف زدنش ب دل مینشست... میدونی بعضیا ن تنها ب دل نمیشینن تازه ی حس بدی هم ازشون بهت دست میده اونقدر ک دوس داری اون روزو کلن از صفحه خاطراتت پاک کنی.

 کاش دربارش تحقیق میکردم شاید بختیاری نبود..

حالا ک چی یادش افتادم.....

دلم چیپس و ماست موسیر میخاد 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۵:۲۶
راضیه ...

 

تو اولین بارون پاییز، من ب دنبال تو میگردمممم.....

کاش امروز، ی روز خاص باشه....

ولی آفتاب شد!

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۵:۲۱
راضیه ...

من این کیفه رو میخام....

ولی حال ندارم برم بازار بخرمش....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۸:۰۰
راضیه ...

دلم میخاد برم خرید، ولی اصلن نمیتونم از خونه بیرون برم!! نمیدونم چرا...

چشم رو هم بزاری شب میشه و هوا سرد...

چرا این روزا اصن خوش نمیگذره؟! ازن هفته هم گذشت.. هنوز جواب استادو ندادم... هنوز مقاله هامو ننوشتم... چرا اینقد تنبلم؟؟

ب قول دوستم زندگی انگلی... بخور و بخواب... 

باید این روند رو تغییر بدم ولی نمیدونم چجوری!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۵ ، ۰۱:۰۷
راضیه ...

ساعت 5 شد...

من هنوز بیدارم...

بارکد

چ فیلم چرتی

حوصلمم سررفت....

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۰۵:۲۱
راضیه ...