آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

بیشتر دیده شده ها
نظر خورده ها

۷۳ مطلب با موضوع «روزانه ها» ثبت شده است

دو هفته از عقدم گذشته امروز با آقایی رفتیم باغ.. بهترین عکس های عمرم رو گرفتیم.. خیلی دوسش دارم....

اونم همین حسو داره.. 

خیلی حرف برای زدن دارم.. ولی نمیدونم از کجا شروع کنم.. این روزا تکرار نشدنی ان.. خیلی قشنگن.. خدا نصیب همه دختر پسرا بکنه...

دیشب بالاخره ی سرویس طلا خریدیم.. الان ک نگاش میکنم دوسش ندارم ولی خب آقایی خیلی دوسش داره... اونم ب دو دلیل، اول اینکه اولین سرویسی بود ک ب گردنم دید تو ذهنش حک شد، دوم اینکه فروشندش مالیات رو حساب نمیکرد مشتری مدار بود خوشش اومد... البته هیچ وقت بهم نگفت چقد میخاد هزینه کنه تا خوب ک سرویس رو خریدیم اومدیم خونه امروز صوب ب زور گفت... الهی عزیزم بیشتر از حد انتظارش بود.. دو هفتس تمام طلافروش هارو دارم میگردم هم اینجا هم شهر اونا... دوتایی باهم هم رفتیم ولی اصلا نمیگفت چقدددی مد نظرشه... امروز صوب با ی ناراحتی تو چشماش گفت حلقه ارزون انتخاب کنم و اینکه نگین هاش برلیان نباشه.. منم صورتشو بوسیدم و گفتم قوربونت برم آقایییییم.. چرا زودتر بهم نگفتی!! هفته قبل تو بازار طلافروشا بهش گفتم نمیخام خیلی خرج کنی بهش گفتم دوس ندارم خیلی تو خرج بیوفتی و هی وام بگیری... خودش از خوبی برلیان میگفت... حالا میگردم دنبال ی حلقه قیمت پایین... فقط کاش از اول بهم میگفت من نمیدونستم دستش زیاد باز نیس....

الان دیگه میخام از خریدهای عقد دست بکشم باید حواسمو ب هزینه آرایشگا و آتلیه بدم..

خیلی دوسش دارم نمیخام احساس شرمندگی کنه ک مثلا نتونسته چیزی رو ک مدنظرمه برام تهیه کنه..

الان رو رخت خواب دیشبمون دراز کشیدم دیگه تختمو دوس ندارم..

ددیشب بهم گفت خاطرم خیلی براش عزیزه.. نمیدونم چرا یا ب چ دلیل.. اصن مگه دوس داشتن دلیل داره؟ من ک همه محبتمو نثارش میکنم... امروز میگفت اون موقع ک رفتیم مشاوره ژنتیک شمارمو حفظ کرده بوده!! البته ب روی خودش اصلن نیاورد.. اون شب بعد مشاوره ژنتیک وقتی خاست برگرده بهش گفتم رسیدی بهم خبر بده منتظر پیامت هستم

گفت خب من شمارتونو ندارم.. (اون موقع جمع میحرفید، نامحرم بودیم خخخخ) ی پیام بهم بدید شمارتون بیوفته رو گوشیم..

من گفتم منم شماره شما رو ندارم..

بعد گفت چرا عمو (بابام) ک دارن شمارمو..

من گفتم عمو داره من ک ندارم..

بعد گفت خب شمارمو بگم حفظ میکنید؟ چجوری بگم؟

منم گفتم من ک نمیخام بهت اس بدم شما میخای ب من خبر بدی.. هههههه

و این شد ک شمارمو گفتم و سیو کرد تو گوشیش... ههههههه

مامانی هم پیشمون بود داشت میخندید هههههه

وقتی رسید خونه ساعت ۲ شب بود... اس داد خانمم من الان رسیدم خونه... و این بود اولین باری ک منو خانم خودش صداکرد......

حالا اون موقع بیشتر از دو هفته بوده ک شماره خودشو مامانشو باباشو خونشونو دوست و رفیقاش رو ی برگه رو میز بوده! ک دامادشون داد ک ما مثلا بخایم تحقیق کنیم... فک کن تمام مدت شماره من حفظش بوده ههههههه من برعکس! تو تمام مدتی ک شمارش رو میز بود فقط نگاه کردم دیدم ایرانسله! دیگه باقی عددهاشو نگا نکردم... امروز ک اینو گفت بهش گفتم اتفاقا من شمارتو برنداشتم تا مطمن بشم ک آقاییم خودتی!! کلی کیف کرد...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۴
راضیه ...

چرا خودشو لوس میکنه؟؟!!

چرا همه صدقه قوربونش میرن؟؟

چرا اینا رو برا من تعریف میکنه؟؟

کرم داری عاخه؟؟

خب مثلن ک چی؟ قراره بهت حسودی کنم؟؟

خب چرا سنگ لای چرخ میندازی؟؟ دلت درد میکنه واسه دعوا؟؟ 

دوس داری بینمون اختلاف باشه؟؟ دوس داری از اطرافیانت بدم بیاد؟؟ 

چرا؟ 

فقط بگو چرا این حرفو زدی؟؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۳
راضیه ...

امروز شنبه 16 بهمن 1395

من 5شنبه 14 بهمن رسما عقد کردم... 

هم بله برون بود هم عقد مختصر...

بعد از 21 روز آشنایی...

برام قابل باور نیس...

س بار تو خاستگاری دیدمش بار چهارم آزمایش و جوابشو بحث های مهریه... بار پنجم مشاوره ژنتیک.. بار ششم خود بله برون و عقد!!!! 

خدایا این منم عایا؟؟؟؟؟

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۲۵
راضیه ...

امروز اول صوب با مامانش اومدن ک بریم آزمایش بدیم. از ی مسیر بدی اومدن تو راه تصادف کردن!! خداروشکر تو شهر بود.. از تو فرعی رفته بود تو اصلی ی وانته زد بهش.. تازه ورود ممنوع هم رفته بود... اصلن خیابونی ک توش بوده ی طرفه بوده... مشخصه خیلی هول بوده!! خخخخ 

ماشین وانته ک روشن نمیشد دیگه.. بابا وانته رو برداشت برد تعمیرگاه ما هم با اونا رفتیم آزمایشگا.. باز همون شلوار کتون... اولین کارم کندن اون شلوار کتون از پاشه!!!!

چقد شلوغ بود.. دستمو کبود کردن... یکم حرفیدیم البته بعد ی ساعت... اونجا صدامون زدن عروس خانم خخخخ آقا داماد خخخخ وووای چقد غریب بودن این واژه ها... طرف خودی هم نبود اولین باری بود با هم جایی میرفتیم... تو دفتر مشاوره ژنتیک از مشکل شنوایی باباش داییشو بچه هاش و مشکل قلب داداشش گفت!!! کوپ کردم.. خیلی ترسیدم.. حسابی تو فکر بودم بعد اومدیم خونه هنوز 11 نشده بود. صبحونه خوردیم بعد اون خاست بره ج آزمایشو بگیره مامانش گفت میخاید باهم برید! مامان گفت تا ج آژ بیاد بعد!!! خلاصه اون تنهایی رفت منم تا تو حیاط دنبالش رفتم آدرس بهش بدم باز تصادف نکنه.. دیگه کمک مامان بودم با  مامانش میحرفیدم تا مامان خاست بره مدرسه... 

مامان ک رفت من و مامان اون تنها بودیم یهو پسرش اومد.. رفتم دم در ک بهش بفرمایید بگم و ازین حرفا دیدم خودش اومد تو و منم نبود تا تو پذیرایی اومده بود!! دم در ک رسیدم یهو ی پاکت کوچولوی قرمز خوشکل داد دستم گفت بفرمایید..

منم خوشحاااال.. دستتون درد نکنه چی هست حالا؟ 

با خنده.. جواب آزمایشه دیگه.. میخاستی چی باشه!

هان؟! آخه پاکتش خیلی خوشکله.. خخخخ

بعد رفت تو پذیرایی منم تو هال

پاکت رو باز کردم ی نیمچه کاغذ توش بود.. یادمه چقد استرس داشتم.. همش نگاتیو بود.. خوشحال رفتم تو پذیرایی ک نشون مامانش بدم.. نمیدونم کدومشون بود گفت چطوره خب؟ منم گفتم همش منفیه دیگه گفتن معتادی.. خودت بگو ب چی اعتیاد داری؟! با خنده... 

داشتیم میخندیدم ک نمیدونم یهو چی شد رفت.. 

مامانش اشاره داد ک چادرم چپه!! رفتم تو هال درستش کردم اومدم تو دیدم با گل و شیرینی یهو جلوم ظاهر شد!! مامانش عکس میگرفت حالا فیگورهای مختلف... وووای چقد خنده دار بود... خیلی حسش جدید بود... خجالت محض با سس تند خوشحالی و رنگ و بوی ترس و تنهایی.. (مامان بابا هیچ کدوم خونه نبودن آجیم هم ک مدرسه بود) 

ووای بعد شروع کرد ب خبر دادن منم اومدم ب اون آجیم زنگیدم.. بابا هم اومد.. نهار رو چیدم وقتی اومدن پای میز مامانش گفت: 

عروس خانم نمیخای از اولین سفرت عکس بگیری؟؟ 

اصن بابایی قیافش دیدنی بود همش لبخند لبخند لبخند.... منم ک کلا نمیدونم کجا بودم خخخخخ

خدایی سفره چیدنم جوک بود.. تمام هنرش خلاصه شه بود در گذاشتن 4 تا گل کلم بروکلی دور ظرف سالاد خخخخخ 

خیلی هنرمندم اصن..........

بعد رفتن استراحت کنن وسایل خواب بردم براشون... هنوز ی ربع نگذشته بود گفتن داداشش داره میاد.... تا برا اون غذا گرم کردم بردم گفتن خواهرش و باباش اینا دارن میان ... 

خلاصه اصلا نشد استراحت کنیم از همون موقع بریده شدن کمرم رو حس میکردم..... اصننننن داغووونم الان....

بدترین لحظه ها اینجا بود بابا میرفت صحبت کنه باهاشون اون وانتیه ک صوب تصادف کرده بود فرت فرت میزنگید آقا فلان وسیله رو برو بخر... آقا اینو اوردی بهش نمیخوره برو فلان مدلو بگیر... اصن رید تو اعصابم.... دو ساعت طول کشید تا مامان اومد میخاستم بزنم تو سرم اون موقع... خودم تنها نمیدونستم چیکار کنم... هر چی ب مامانی میزنگیدم اینقد شاگرداش هار بودن صدامو نمیشنید.... از طرفی زنگیدم دکتر مرکز مشاوره ژنتیک اون گفت باید بررسی بشید.. امروز نیستیم نوبت داد برا س شنبه... تازه گفت جوابش ی هفته طول میکشه... میخاستم عقد رو بزاریم جمعه... ولی حالا سر درگم بودیم... هر چی زنگیدم داییم ک باهاش مشورت کنم همش خاموش بود.. زنداییم گفت 6 میره مطب اون موقعع بهش بزنگ الان خوابه گوشیش خاموشه.. خلاصه دایی جان کلن برنداشت.... تا آخر شب ک خودش زنگید گفت ی پیگیری میکنه ببینه اصن مشکلی هست یا ن..

خلاصه طرفای شاید 7 بود حرف ها شروع شد... بابا او اول گفت 313 تا. دامادشون هی حرفید با بابا با خنده باهم بحث کردن اونا 110 تا مدنظرشون گفت خیلی طرف خدا و پیغمبر و اسلام رو داشتن... بابا گفت آدما معمولا منفعت طلبن هر جا ب نفعشون باشه طرف اسلام رو میکیرن.. هی از خوبی مهریه کم گفتن.... خیلی حرفیدن.. بابا همش حواسش بهم بود ک ببینه پایین بیا هستم یا ن!! بهم گفتن نظرتو بگو ک خدارو شکر بابا نجاتم داد و خودش حرفید.. آخر سر گفتم میخام با خودش تنها صحبت کنم.. 

بالاخره راضی شد.... مهرم شد 313 تا سکه و ی حج عمره.... ک آخر سر خودش اضافش کرد...

بعد هم شام خوردیم و بعد رفتن.... 

میخان 5 شنبه بله برون بگیرن و ی خطبه عقد جاری بشه... تو جمع دایی و خاله و عمو و عمه، بدون بچه!!

جشن هم باشه تا 29 اسفند...

اول میخاستیم 22 بهمن عقد باشه ک جزو ایام فاطمیس... و میشه 1/5 ماه ک تکلیفمون رو هواس... 

خواهرم میگه نامزدی خوش میگذره.. ولی آخه چجوری؟ من اینجا اون ی هر دیگه... 2 ساعت فاصله... بعد نامحرم ایم... میترسم سرد بشیم... نمیدونم والا...

از طرفی میترسم ن بیارم ناراحت بشن.. سر مهریه ک رو حرفم موندم اونا قبول کردن الان باید تساوی بشه دیگه لابد!!!!

خوشحال میشم نظراتتون رو بگید...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۹
راضیه ...

بابامو دوس دارم خیلی فهمیدس...

خیلی باهام کنار میاد...

ب همه حرفام گوش میده حسابی روشون فکر میکنه بعد ی نظر خفنی میگیره...

اصن جای هیچ حرفی باقی نمیمونه تو نظراتش...

دوسش دارم...

کاش اونم اینطوری باشه... همچین کیف کنم وقتی نظر میده  و باهاش مشورت میکنم...

الان برا تمام مسایل کلی نقشه کشیدیم... پیشنهاد بابایی رو دوس دارم..

حالا ببینیم فردا چی میشه..

اصن خابم نمیبره....

بخواب بخواب برا پوستت خوبه!!!!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۰۶
راضیه ...

فردا میخایم بریم آزمایش بدیم.. اینجور ک میگن جوابشو همون روز میدن... نمیدونم فردا بعد آزمایش برمیگرده یا میمونه تا ج آز بیاد و اگه مشکلی نبود ب خونوادش بگه همون موقع راه بیوفتن بیان تا صحبت ها تموم بشه...

میخان سر مهریه و تاریخ عقد صحبت کننن... خرید ها کی و کجا و چجوری باشه... 

از بحث سر مهریه متنفرم... ب دایی و عموی من و تو چ ربطی داره مهریه من چقد باشه؟؟؟ ما بخایم طلاق بگیریم چیش ب اونا؟؟؟؟

انگار عهد بوقه!!! ده سال پش برا خواهرش کسی رو نگفتن بیاد واسه این بحث ها فامیلاشون ناراحت شدن حالا میخان ب همشون بگن بیان!!!!!!! خوب من چ؟؟!!! میخان همشون ناراحت بشن!!! 

ب نظر من فلسفه اش هم غلطه...

ب نظر من در هر موردی نباید ب کسی ک ممکنه نظرش باعث ناراحتیتون بشه اجازه نظر دادن بدید!!!! 

دایی و عموش ک نمیان بگن بزارین 500 تا.. نمیگن 1000 تا.. میخان چونه بزنن سر 100 و 14 تا لابد!!!!!!

من از رسم و رسومات خوشم نمیاد...

کاش میشد لینک این پست رو براش میفرستتادم..

باید فردا ی جوری بحث رو بین خودمون خاتمه بدم.. ولی نمیدونم چجوری.. نمیدونم از کجا شروع کنم!! نمیدونم کی؟؟!! اگه بعد آزمایشگاه خاست برگرده چی؟! اگه ب زور نهار خورد و برگشت چی؟؟ اگه بازم شمارمو نگرفت چی؟؟

مامانش ک نمیتونه راه بره.. خواهراش ک هر کدوم بچه کوچیک دارن و لابد نمیتونن تنهاشون بزارن.. خودشم ک گویا مرخصی نداره!!! من تنهاییی خرید نمیرم!!! اگه بخام خودم با مامانم برم خرید پس دیگه چ فرقی با خرید های معمولی داره؟؟؟ پس دیگه کجاش خرید عقده؟؟؟ 

اصن مگه فردا رو مرخصی نگرفته؟!! چرا امروز عصر نیومده؟؟؟

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۰:۰۱
راضیه ...

ی صبح جمعه بارونی و سرد...

پر از بی خبری...

پر از انتظار...

وقتی باروون میاد دوس دارم  زیر بارون رو پل قدم بزنم..

دوس دارم از رو پل بارون ریختن روی آب رو ببینم... تو هم باشی... سرد هم باشه......

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۱۴
راضیه ...

من فقط ی نفرو میخام باهاش بحرفمممم 

دلم تنگ شده.. چرا شمارمو نمیگیره؟؟؟  چرا نمیزنگه بام بحرفه؟؟؟ 

اصن چطور دلش میاد تنهایی بره عروسی؟؟؟ (فرداشب عروسی دعوتن)

کاش فردا ی شنبه بود... یعنی میخاد همینجوری خونشون بمونه هیچ بهم سر نزنه؟؟!!!! اصن اومد باید تیکه بارونش کنم:(((|||| اعصاب مصاب نداریم والااااا

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۶
راضیه ...

س  جلسه صحبت کردیم عملا حرفام تموم شدس... ولی ته دلم ی ترس بزرگه.... دیشب نشستم ب صحبت با بابایی ک من چطوری میتونم مطمن بشم! بهش میگم سریع پیش نریم صحبت کنیم رفت و آمد کنیم... میگه چیزی ک مد نظرته اصلن امکان پذیر نیس. یعنی آب پاکی رو ریخت رو دستم... قشنگ متوجه شد منظورمو و ج رد داد...

میگم من آمادگی فکریشو ندارم الان میگه بزار هر وقت آمادگیشو داشتی...

مامان میگه میدونم چی میخای ولی نمیشه... اگه بخاید بیرون برید چت کنید حرف بزنید یا باید گناه کنید یا اگه بگو بخند نکنید هم سرد میشید...

بابا هم گفت اینا همش ب ضرر خودته... 

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۳
راضیه ...

نمیدونم خواب دیشب بود یا پریشب..

خواب دیدم ی بچه کوچیک ک کمتر از 6 ماه داشت مریض بود.. دستهاش درست شکل نگرفته بودن و رگ هاش مشخص بودن مثل دست جنین.. مامانش کسی بود ک تو آزمایشگا دانشگا باهم آشنا شده بودیم همشهریم بود.. بهش گفتم پس چرا بچت اینجوری شده؟ گفت گذاشتمش تو مایکروفر!! شایدم گفته بود غذاشو گذاشته بوده تو مایکروفر بعد داده بچه خورده اینجوری شده!!! و گفت برا پایان نامش از همین مایکروفر استفاده کرده.. (ما هر دومون رو فلزات سنگین و سمی تحقیق میکردیم) بعد گفت غذای خودشونم تو همین مایکروفر میزارن ولی مشکلی برا خودشون ب وجود نیومده ولی برا بچه شون، بچه ناقص الخلقه شده!!!

بعد من اون لحظه ب تنها چیزی ک فکر میکردم درباره باقی مونده فلز سنگین پایان نامم بود ک با ی مقدار خاک آلوده و سمی تو شبستون خونمونه!!! 

خیلی ترسیدم...

این شد دومین خواب ترسناکم...

کاش ب بابا بگم استخاره بگیره...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۵ ، ۱۵:۳۲
راضیه ...

دیروز از صب ک بیدار شدم فقط تو فکر کفش هام بودم ک چی بپوشم.. کفشای خودم هم رنگ کیفم بود و با لباسام ست بود ولی اسپرت بود ب قول خواهرم انگار میخام برم سربازی... از آخر کفش های پاشنه آجری خواهرمو پوشیدم خیلی دیر شد تا راه افتادیم، حدودای 3 بود. تو راه خیلی دلم گرفت خواستم گریه کنم ولی بابا اینا میفهمیدن.. روم نمیشد.. تو مسیر سوال هامو بابا پرسید. نهار رفتیم خونه خواهرم، 5 شد. خودشون زنگیدن دیگه راه افتادیم رفتیم خونشون. آخر آخر شهر... ی محله پایین شهر با خیابونای کوچولو و خونه های قدیمی... اینجای کار زد تو ذوقم.. در خونشونم قدیمی دیوارا کوتاه... رفتیم داخل... داخل خونه خوب بود همه چیز قشنگ و مرتب بود. اعتراف میکنم چهره اش یادم رفته بود یکم ک هی پذیرایی کرد و رفت و اومد تازه ب خودم اومدم... دیدم کجام.. دورو برم کی ان... باز خورد تو ذوقم.. البته لباسامون هم بماند من ی مانتوی سبز قهوه ای پوشیدم با ی روسری طلایی با طرحح گل رز سبز قهوهه ای با شهوار مشکی و چادر و اون پیرهن زرد و شلوار سبز قهوه ای کم رنگ... کلا تن رنگی من تند بود و اون ملایم.. خخخخ بدون هماهنگی ست بودیم... شجره نامه داشتن.. من تاحالا شجره نامه ندیدم... کتاب شجره نامه خاندان های شهرمونم داشتن... بابام شجره نامه دایی های خودشو دایی های مامانمو پیدا کرد.. فهمیدیم اینا و خانواده مادری مامانم از ی خاندان ان... جالب بود... منکه از خانواده مادری مامانم خوشم نمیاد ی خودبرتر بینی مفرطی دارن...

بعد از نماز شروع کردیم ب صحبت ما گوشه پذیرایی بقیه تو هال.. صداها تو هم میپیچید دوست داشتم اتاقشو ببینم... ولی خب روم نمیشد.. خلاصه فک کنم 7-7/5 حرفیدیم تاااا 9/5... دخترشون اومد خواهر منم ب اصرار اونا اومد حسابی شلوغ شدیم من ک اصلا روم نبود حالا هی بحث میکرد.. حرفاشو نمیشنیدم ولی کلی درباره چادر بحث کردم ک من فلان جا چادر نمیزنم بعد میگفت آدم یا چچیزی رو انجام میده یا انجام نمیده. منم بعد از ی ساعت بحث گفتم اگه روزی شما همسر من شدی باید 6 ماه عبا و قبا بپوشی ممنظورم همون لباس روحانیاس... ک متوجه بشی چقد چادری بودن و جمع کردن 5 متر پارچه تو باد و بارون و گرما و سرما سخته.. میخندید ولی مجبورش میکنم....

بعد ک حرفا تموم شد گفتن شام بخوریم ساعت 11 بود دلمون شور میزد مامان شیفت صبح بود خواهررم خونه بود... سفره پهن کردن.. قورمه سبزی.. چقدم ماست خیارو تزیین کرده بودن... مامانش گفت بیاید بهتون چادر بدم... ی چادر سبز داد خواهرم.. ی سفید مشکی برا مامانم اورد ی گل گلی اکلیلی تورتوری هم برا من :| گفت نمیدونم کی 15 سال پیش از کربلا براش اورده گفته بررا عروسشه.... همزمان با این حرف لپمو گرفت و کشید و پیچوند دو تا هم آروم زد روش.. خواهرم محض مسخره بازی دقیقا همین کارو با اون یکی لپم کرد :||| تازه داشتم میفهمیدن چ خبره.. بعد شام با اون چادر عروس کزایی ک همش سر میخورد و داشت خلم میکرد تو جمع کردن سفره کمک کردم.. بعد باز چای و میوه و شیرینی منم ک چای نخور آقا برام شربت اورد... میدونم آخرش دیابت میگیرم خونشون....

کاش همینجا اون شب تموم میشد و ما هم میرفتیم خونمون. ک خواهرم در گوشش مامانم کلی حرفید ک برو ال بگو بل بگو... حرف مراسم نلمزدی و جشن و عقد و اینا

هی از من میپرسیدن خل شده بودن چرت و پرت ج میدادم  فرار کردم تو راهرو ک کسی نبیندم... ولی خواهرش دید... فهمید استرس گرفتم نمیدونم چی شد خواهر و برادر رفتن تو اتاق حرفیدن بعد ک اومدن بیرون دیگه راه افتادیم رفتیم... دلم آب طلا میخاست...

3/5 رسیدیم خونه. تو راه همش حرف زدیم یکم من میگفتم یکم مامانی..

حالا هی میگن بریم آزمایش بدیم.. ولی من آمادگی فکری عقد و نامزدی رو ندارم..

هنوز نمیتونم ب خودم ببینم ک متاهل بشم..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۶
راضیه ...

آشتی کنون برا مامانم ی بلوز خریدم :)

فردا میخایم بریم خونشون و احتمالا تابرگردیم دیروقته بی بی میاد پیش آبجی کوچیکه... خیلی ناراحته..

نمیدونم چی بپوشم! مثل همیشه دارم خل میشم... میخاستم حموم برم.. اصلاح نکردم... سوالامو آماده نکردم...

دلم کفش نو میخاد... فردا صوب باید برم خرید... در حد مرگ خوابم میاد... نمیدونم چرا قد ی عدس کرم ک بزنم صورتم خمار میشم!!! ن واقعا چرا؟؟؟

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۷
راضیه ...

دلم تنگه برای ایمان دل کندن از خاطراتش حتی الانم برام سخته ولی انگار کم رنگ شده.. خودمم نفهمیدم کی.. ایشاله ک محو بشه بره...

اسمش ورد زبون نیس یعنی خداییش همیشه فک میکردم یکی با اسم مذهبی و معمولی باشه ولی کلا معمولی هست... تو فامیل تکه اسمش.. کیف میکنم با اسم و فامیلیش.. خوب دوس دارم فامیلی بچمو..

پوست صورتش خیلی خوبه ولی از من روشنتره ک یکم تو ذوقم میزنه.. از همه بدتر بوره.. یکی از خواهراشم بوره.. فک کن ریش سیبیلش بوره... اصلن دوس ندارم از خودم سر تر باشه ک خب هست.. البته از نظر بقیه.. وگرنه ک ب نظرم ریش مشکی خوشکل تره..

هیکل توپور و چاقشم دوس دارم یعنی دوتا شکمو و پرخوریم.. ولی هر دو خواهراش از من لاغرترن...

ولی تو مسایل مالی برعکسه پس انداز نداره حقوق معمولی داره باباش چندین ساله بازنشستس تازه خرج مامان باباش کم نیس میخان پاهای مامانشو عمل کنن.. 

تو درس و تحصیل برعکسه گفت اهل درس نیست اگه فردا بچه هاشم اینجوری بودن چیکار کنم؟!! همیشه بچه ها چند درجه از مامان باباشون بدترن..

بعد هم ما رک هستیم ولی اینا ب نظر نمیاد رک باشن... 

الان ک فک میکنم مشکلی نداره خوبه ولی نمیخام همینا ک فک میکنین خیلی خوبن آتیش زیر خاکسترن... 

تازه چشماش خیلی ضعیفه.. شماره چشماش 2/5 یکمم آستیگمات... :(( گفت موقع خواب هم با عینک میخابه.. از عینکش هم  جدا نمیشه!!!

میگه مامانش اصلن دخالتی تو زندگی دختراش نداره ولی دوس داره خودم ب عینه ببینم.. 

همش دوس داره بره مهمونی مهمونی بده یعنی از ایناس ک اگه با چهل نفر رفتیم بیرون پامیشه همه رو حساب میکنه ولی هیچی برا آخر ماه نگه نمیداره... بعد من انقده بدم میاد مهمونی... هی پاشو برو خونه ب خونه.. ازین 4 دیواری ب اون 4 دیواری..

میدونی ی چیزی درونم هست ک همش فاز منفی بهم میده و جلوی انرژی مثبت رو میگیره شاید دوری راه باشه شاید فرهنگ فلان شدس.... نمیدونم شمام اینجوری بودین یا ن وقتی دبیرستانی بودم ازدواج ممنوع بود نباید دست ب صورتت میزدی باید زشت میبودی حتی ب ضد آفتاب هم گیر میدادن و اون موقع ضد آفتابا همه سفید بودن انگار همون موقع ها همه حس مارو تخریب کردن له کردن از ازدواج کرده ها فراری شدم ب نظرم زندگیشونو باخته بودن احساس میکردم آدم هایی هستن ک میخان تو اسارت زندگی کنن خصوصا چون اون موقع دانشجو بودم و خابگا بودم خیلی حس استقلال و آزادی داشتم.. ولی الان میبینم کلا باید تو اسارت باشم یا خونه پدری یا خونه شوهری... باز خونه پدری هر گونه آرزو آزاده ولی خونه شوهری گناه کبیره..

ندای درونم میگه ن! اونم ن ب خاطر صدای زشت، بلند و تو دماغیش ک اصلن ب دلم ننشسته ن ب خاطر حس مسئولیت تمامی ک داره!! ی جور پیش فرضه ک ب همه دوس داره ن بگه... کرم داره شاید... 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۳۴
راضیه ...

حالم خوش نیس معلوم نیس چمه حوصله هیچی رو ندارم خودمم نمیدونم چی میخام صوب شد ولی هنوز چشمام آخ سرم هم نگفتن  خیلی سردرگمم حالم از این زندگی بهم میخوره حس آزادی ندارم  مامانی تصمیم گرفته این آخرین خواستگارم باشه و قال قضیه رو بکنه تا حرفی میزنم بلافاصله میگه مگه سنت کمه همش میگه ی نگا ب خودت کردی امشب دعوا کردم دیگه خسته شدم زیادیم رو دستش نمیدونم چرا اینطوریه نمیدونم چرا همش تحقیرم میکنه همش اعتماد ب نفسمو داغون میکنه کاش بفهمه این رفتاراش هیچ وقت یادم نمیره کاش بدونه داره مث بی بی همه رو از خودش دور میکنه بعد ک دید تنها شده لابد هی میخاد بگه بیاید پیشم.... ن مادر من من کسی اذیتم کنه ترکش میکنم. اینو بارها بهش گفتم میدونه اخلاقمو ولی باز.... میدونه بدم میاد ازین حرفاش میدونه.. درد اینجاس ک میدونه و اذیت میکنه..

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۰۴:۵۶
راضیه ...

آخر هفته تموم. منم هیچ آمار جدیدی ازینا دستم نرسید.. همه فقط از خوبیشون میگن.. مگه میشه؟ ی نکته اخلاقی، بیماری، مشکلی، طلاقی، دعوایی چیزی... نمیدونم هر چیز... پس فایده تحقیق چیه وقتی همه خوبی میگن؟!!

خب البته کسی هم بدی های منو نمیدونه!! خخخخ اونم لابد همینطوره...  اصن ی آدم خوب همون آدم بدیه ک هنوز لو نرفته..

و اما خودشون..

مامانش خیلی با عزیزم قوربونت برم حرف میزنه دوتا سوال ازم پرسید یکی درباره آشپزی و یکی هم درباره اینکه سر نماز قرآن میخونم؟! خیلی ب دل مامان و بابام نشسته ولی من میدونم نصف بیشترش زیر زمینه و از حالا داره برام برداشته.... میدونم ازون مادر شوهراس ک پوستمو میکنه با همین عزیزم قوربونت برم همه حرفی بهم میزنه و کلا تو مضیقه قرارم میده... مثلا الان ک دوبار همدیگه رو دیدیم زنگ زده میگه فامیل فهمیدن سریعتر پیش بریم ب نتیجه برسیم!!! بعد هم فرمودن من تنها با خواهرم یا عموم برم شهرشون تا این بار وسط هفته صحبت کنیم :||||

خب مادر جان مجبوری از شهر دیگه عروس انتخاب کنی؟؟!!! شهر خودتون دختر قحطه؟؟؟

اصن داره خودشو رو میکنه ک چقد دیکتاتوره!!! تازه دیکتاتور دو تا دخترم داره ک هر کدوم ی پا ارتشبد و سر گردان ان.... بزرگتریشون ک اصلا نمیخندید همش اخمو انگار حوصلش سررفته بود... کوچیکتری ک رو اعصابمه اصلا کاری ب کار بچه هاش نداشت همش داشتن خرابکاری میکردن...انگار ن انگار اومدن مهمونی.... من ک حوصله ندارم این با بچه هاش بیاد خونمون..

و اما خودش 

انگار چیز خورش کردن شستشوی مغزی دادنش بعد مغزشو پر کردن آوردن نشوندنش جلو من!!

همه چیزو موافق نظر خانم ها میگه با همه چیز موافقه و مشارکتی و ازین حرفا

تنها مشکلش اینه ک هی میخاد بگه چادرتو سر کن :(((

با باقیش دیگه مشکلی ندارم قد و هیکل و ظاهر و صدای تو دماغی و زمخت و خشنش :(( هم حتی.... عادی میشه...

با سرزدن های هر روزه خونه مامان باباش و تاکسی دربست بودنشون هم حتی... با همسایه بودن باهاشون... و اینکه اصلن کارشو دوس ندارم چون از حد تصورات و دوست داشتنی های من فاصله داره...

آها یادم رفت گفت بچه درس خونی نبوده:(( ولی من همیشه شاگرد ممتاز بودم... 

میدونی گیس گلابتون اولین کسی از مشاور هاس ک دارم ازش میشنوم با این مساله ها باید ساخت... شوهر رو استخدام نمیکنید ب عنوان همدم انتخاب میکنید... ولی مهمه با کی معاشرت داریم...

تمام تلاشم اینه سریع تصمیم نگیرم، دوس دارم طول بکشه تا فشار روی مغزم کنار بره یکم هوا بخوره مغزم، ولی مشکل اینه الان تمام خانواده پدری من و خانواده مادری اون میدونن...  و اینطوری طول دادن جالب نیس ملت فکرها میکنن... ولی من این حرفا تو کتم نمیره!!!

باید برم خونشون رو ببینم بعد تصمیم میگیرم بهش فک کنم یا ن...

الان اونی ک معرف و واسطه بوده و ب قولی برا من شوهر پیدا کرده، حالا افتاده برا پسر عموم زن پیدا کنه... من و پسر عموم همسن و تقریبا هم رشته ایم.. هم بازی بودیم... البته تا وقتی دختر عمم پیشمون نبود.. برا هم بودیم.. قرار مدارایی با هم داشتیم... دختر عمم خیلی شیرین و خوش زبون بود... از من خوشکل تر بود.. ی سال پسر عموم کفت من تو رو نمیخام اونو میخام... بچه بودم.. بچه.. ی دختر بچه 9 یا شایدم 10 ساله.. از اون ب بعد خیلی باهم بازی نکردیم یادمه ک دلم گرفت، یادمه ک بعدش داشتیم بازی میکردیم ولی من تو دلم گریه میکردم... یادش ک می افتم چقد دلم برا بچگیم میسوزه... تا دانشگامونم اون دوتا باهم خوب بودن تا اینکه اون ازدواج کرد!! و من هیچ وقت حاضر نیستم باهاش ازدواج کنم ولی از اینکه حتی خاستگاری هم بره دلم میگیره...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۰۲
راضیه ...

ب نام خدا

یعنی اینقده اتاق دسته گله خودم باورم نمیشه اینجا اتاق خودمه خخخخخخ

در و دیوار رو پر کردم عکس جک جونور... 

کاش ی خورشید و ابر و ازینام از سقف آویزون کنم!!!! و ی عالمه گل ریز ریز ههههههه 

چقد کودکم خدا.....

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۲۷
راضیه ...

اندر احوالات این آخر هفته شلوغ همین بس ک از هر نمونه برنامه ی مدلشو بود...

امشب عروسی بودیم.. داماد مطلقه بود.. حتی قبل از ازدواج اولشم ب نظرم آدم موذی و چندشی میومد... با نامردی تمام طلاق گرفت... حالا هم عروسیش... خدا رو شکر ک زن اولشم ازدواج کرد، خیلی دوسش دشتم...

چقد بده ک اینقدر دورو برمشون پر شده از آدمایی ک طلاق گرفتن... خواهرم اومده باز داره میناله.. تو فکر طلاقه... کلی باهاش حرف زدم فایده نداره، حق داره! همه حرفاش درست ان.. ولی بعد از طلاق چ خبره!!! الان در فسرده ترین حالت ممکنم.. با این اوصاف مهمونای هفته پیش باز میخان بیان.. اونم فردا.. اصن حالم گرفتس... عصر ک تازه رسیده بود همش با شوخی و خنده میحرفید ک باید ب فکر لباس و آرایشگاش باشه برا من... حالا داشت میگفت تو چ نکن چ بکن... 

میخام گریه کنم ولی میفهمه ناراحت میشه. 

فردا میخایم بریم باغ بچرخیم.. اتاق هنوز شلختس... (اتاق من همیشه شلختس) اصن وقتی همه چی مرتبه نمیتونم نفس بکشم! باید مرتب سازی کنم و کمی تغییر دکور.. تازه هنوز کلی سبزی مونده ک هنوز خردشون نکردیم... فک کن فردا خونه بوی سبزی آش میده...

پس فردا هم مهمونیم خونه مامان بزرگ و البته از جمله اونایی ک اونجا مهمونن کسایی هستن ک شاید آماری از مهمون فردا داشته باشن.. البته امیدوارم حرفی ب غیر از خوبی ازش داشته باشن... 

و نور علی نور این هقته اینکه دو س هفتس دکتر جون گفته برا فلان همایش مقاله بنویسم و من فقط صفحه اولشو آماده کردم و جمعه آخرین مهلته... و دیگه روم نمیشه تو روی دکتر جون نگاه کنم... 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ دی ۹۵ ، ۰۳:۱۰
راضیه ...

حالم بده. ب مامان میگم باز تخم مرغ نشسته ب خوردم دادی؟ میگه 4 روز پیش بوده ن الان... ازین ویروس جدیداس..

قوربون ورژن ویروس جدیدا...

این ویروسا هم قدیما موجودات قانعی بودن ب دو تا سرفه و آبریزش بینی بسنده میکردن الان خباثت مباثتشون در حدی بالا رفته ک تحمل آرامشتو ندارن... حتی نمیزارن غذا بخوری.. وسط غذا خوردن دوبار باید بری و بیای.. اون جهنم نمیزارن حرف بزنی... امروز با آجی  میحرفیدم وسط حرفا دو بار رفتم و برگشتم بار سوم گفتم من دیگه میرم تو حیاط خاستی بیا بقیشو تو حیاط برات بگم خخخخخ

حالا خبرم میخام بخابم.. ویروس عن تو هم خبرت یکم بکپ!

.

ببخشید من بی ادبم!! تازه اصلاح شدس متن..

شمام شیش سال خابگا میموندی بی ادب میشدی!!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۱۵:۳۸
راضیه ...

خواب دیدم تو دستشویی ی مارمولک سبز دیدم، میخام بکشمش ولی نمیتونم..

تعبیر مارمولک : اگر موفق نشوید مارمولک را بکشید و مارمولک از دستتان فرار می کند ، نشانة آن است که در امور عاطفی با شکست مواجه خواهید شد .

خواهرم خواب دیده بالای ی عالمه پله بوده و من پایین پله ها نشسته بودم و هی داد میزده و کمک میخاسته..

تعبیر پله : تعبیر خواب پایین رفتن از پله ها ، شکست در روابط عاشقانه است

دختر خالم خواب عروسیمو دیده..

عایا حق دارم بترسم؟؟؟

شکست در روابط عاشقانه یعنی چی؟ یعنی خاستگارم یکی رو زیر سر داره؟؟ یعنی منو میگیره بعد غیب میشه؟؟ یعنی قرار مدارا رو میزاره اونوقت کاشف عمل میاد یکی دیگه رو داره؟؟یعنی خوب ک کل فامیل فهمیدن قضیه منتفی میشه؟؟

مغزم داره سوت میکشه

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۵
راضیه ...

اینو امروز کشف کردم چقد خووووبه....

دریافت

پنجره باز می شود، شیدا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ دی ۹۵ ، ۲۰:۰۴
راضیه ...