آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

ژانر

۱۶ مطلب با موضوع «روزانه ها :: امر خیری ها» ثبت شده است

امروز شنبه 16 بهمن 1395

من 5شنبه 14 بهمن رسما عقد کردم... 

هم بله برون بود هم عقد مختصر...

بعد از 21 روز آشنایی...

برام قابل باور نیس...

س بار تو خاستگاری دیدمش بار چهارم آزمایش و جوابشو بحث های مهریه... بار پنجم مشاوره ژنتیک.. بار ششم خود بله برون و عقد!!!! 

خدایا این منم عایا؟؟؟؟؟

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۲۵
راضیه ...

امروز اول صوب با مامانش اومدن ک بریم آزمایش بدیم. از ی مسیر بدی اومدن تو راه تصادف کردن!! خداروشکر تو شهر بود.. از تو فرعی رفته بود تو اصلی ی وانته زد بهش.. تازه ورود ممنوع هم رفته بود... اصلن خیابونی ک توش بوده ی طرفه بوده... مشخصه خیلی هول بوده!! خخخخ 

ماشین وانته ک روشن نمیشد دیگه.. بابا وانته رو برداشت برد تعمیرگاه ما هم با اونا رفتیم آزمایشگا.. باز همون شلوار کتون... اولین کارم کندن اون شلوار کتون از پاشه!!!!

چقد شلوغ بود.. دستمو کبود کردن... یکم حرفیدیم البته بعد ی ساعت... اونجا صدامون زدن عروس خانم خخخخ آقا داماد خخخخ وووای چقد غریب بودن این واژه ها... طرف خودی هم نبود اولین باری بود با هم جایی میرفتیم... تو دفتر مشاوره ژنتیک از مشکل شنوایی باباش داییشو بچه هاش و مشکل قلب داداشش گفت!!! کوپ کردم.. خیلی ترسیدم.. حسابی تو فکر بودم بعد اومدیم خونه هنوز 11 نشده بود. صبحونه خوردیم بعد اون خاست بره ج آزمایشو بگیره مامانش گفت میخاید باهم برید! مامان گفت تا ج آژ بیاد بعد!!! خلاصه اون تنهایی رفت منم تا تو حیاط دنبالش رفتم آدرس بهش بدم باز تصادف نکنه.. دیگه کمک مامان بودم با  مامانش میحرفیدم تا مامان خاست بره مدرسه... 

مامان ک رفت من و مامان اون تنها بودیم یهو پسرش اومد.. رفتم دم در ک بهش بفرمایید بگم و ازین حرفا دیدم خودش اومد تو و منم نبود تا تو پذیرایی اومده بود!! دم در ک رسیدم یهو ی پاکت کوچولوی قرمز خوشکل داد دستم گفت بفرمایید..

منم خوشحاااال.. دستتون درد نکنه چی هست حالا؟ 

با خنده.. جواب آزمایشه دیگه.. میخاستی چی باشه!

هان؟! آخه پاکتش خیلی خوشکله.. خخخخ

بعد رفت تو پذیرایی منم تو هال

پاکت رو باز کردم ی نیمچه کاغذ توش بود.. یادمه چقد استرس داشتم.. همش نگاتیو بود.. خوشحال رفتم تو پذیرایی ک نشون مامانش بدم.. نمیدونم کدومشون بود گفت چطوره خب؟ منم گفتم همش منفیه دیگه گفتن معتادی.. خودت بگو ب چی اعتیاد داری؟! با خنده... 

داشتیم میخندیدم ک نمیدونم یهو چی شد رفت.. 

مامانش اشاره داد ک چادرم چپه!! رفتم تو هال درستش کردم اومدم تو دیدم با گل و شیرینی یهو جلوم ظاهر شد!! مامانش عکس میگرفت حالا فیگورهای مختلف... وووای چقد خنده دار بود... خیلی حسش جدید بود... خجالت محض با سس تند خوشحالی و رنگ و بوی ترس و تنهایی.. (مامان بابا هیچ کدوم خونه نبودن آجیم هم ک مدرسه بود) 

ووای بعد شروع کرد ب خبر دادن منم اومدم ب اون آجیم زنگیدم.. بابا هم اومد.. نهار رو چیدم وقتی اومدن پای میز مامانش گفت: 

عروس خانم نمیخای از اولین سفرت عکس بگیری؟؟ 

اصن بابایی قیافش دیدنی بود همش لبخند لبخند لبخند.... منم ک کلا نمیدونم کجا بودم خخخخخ

خدایی سفره چیدنم جوک بود.. تمام هنرش خلاصه شه بود در گذاشتن 4 تا گل کلم بروکلی دور ظرف سالاد خخخخخ 

خیلی هنرمندم اصن..........

بعد رفتن استراحت کنن وسایل خواب بردم براشون... هنوز ی ربع نگذشته بود گفتن داداشش داره میاد.... تا برا اون غذا گرم کردم بردم گفتن خواهرش و باباش اینا دارن میان ... 

خلاصه اصلا نشد استراحت کنیم از همون موقع بریده شدن کمرم رو حس میکردم..... اصننننن داغووونم الان....

بدترین لحظه ها اینجا بود بابا میرفت صحبت کنه باهاشون اون وانتیه ک صوب تصادف کرده بود فرت فرت میزنگید آقا فلان وسیله رو برو بخر... آقا اینو اوردی بهش نمیخوره برو فلان مدلو بگیر... اصن رید تو اعصابم.... دو ساعت طول کشید تا مامان اومد میخاستم بزنم تو سرم اون موقع... خودم تنها نمیدونستم چیکار کنم... هر چی ب مامانی میزنگیدم اینقد شاگرداش هار بودن صدامو نمیشنید.... از طرفی زنگیدم دکتر مرکز مشاوره ژنتیک اون گفت باید بررسی بشید.. امروز نیستیم نوبت داد برا س شنبه... تازه گفت جوابش ی هفته طول میکشه... میخاستم عقد رو بزاریم جمعه... ولی حالا سر درگم بودیم... هر چی زنگیدم داییم ک باهاش مشورت کنم همش خاموش بود.. زنداییم گفت 6 میره مطب اون موقعع بهش بزنگ الان خوابه گوشیش خاموشه.. خلاصه دایی جان کلن برنداشت.... تا آخر شب ک خودش زنگید گفت ی پیگیری میکنه ببینه اصن مشکلی هست یا ن..

خلاصه طرفای شاید 7 بود حرف ها شروع شد... بابا او اول گفت 313 تا. دامادشون هی حرفید با بابا با خنده باهم بحث کردن اونا 110 تا مدنظرشون گفت خیلی طرف خدا و پیغمبر و اسلام رو داشتن... بابا گفت آدما معمولا منفعت طلبن هر جا ب نفعشون باشه طرف اسلام رو میکیرن.. هی از خوبی مهریه کم گفتن.... خیلی حرفیدن.. بابا همش حواسش بهم بود ک ببینه پایین بیا هستم یا ن!! بهم گفتن نظرتو بگو ک خدارو شکر بابا نجاتم داد و خودش حرفید.. آخر سر گفتم میخام با خودش تنها صحبت کنم.. 

بالاخره راضی شد.... مهرم شد 313 تا سکه و ی حج عمره.... ک آخر سر خودش اضافش کرد...

بعد هم شام خوردیم و بعد رفتن.... 

میخان 5 شنبه بله برون بگیرن و ی خطبه عقد جاری بشه... تو جمع دایی و خاله و عمو و عمه، بدون بچه!!

جشن هم باشه تا 29 اسفند...

اول میخاستیم 22 بهمن عقد باشه ک جزو ایام فاطمیس... و میشه 1/5 ماه ک تکلیفمون رو هواس... 

خواهرم میگه نامزدی خوش میگذره.. ولی آخه چجوری؟ من اینجا اون ی هر دیگه... 2 ساعت فاصله... بعد نامحرم ایم... میترسم سرد بشیم... نمیدونم والا...

از طرفی میترسم ن بیارم ناراحت بشن.. سر مهریه ک رو حرفم موندم اونا قبول کردن الان باید تساوی بشه دیگه لابد!!!!

خوشحال میشم نظراتتون رو بگید...

۶ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۹
راضیه ...

بابامو دوس دارم خیلی فهمیدس...

خیلی باهام کنار میاد...

ب همه حرفام گوش میده حسابی روشون فکر میکنه بعد ی نظر خفنی میگیره...

اصن جای هیچ حرفی باقی نمیمونه تو نظراتش...

دوسش دارم...

کاش اونم اینطوری باشه... همچین کیف کنم وقتی نظر میده  و باهاش مشورت میکنم...

الان برا تمام مسایل کلی نقشه کشیدیم... پیشنهاد بابایی رو دوس دارم..

حالا ببینیم فردا چی میشه..

اصن خابم نمیبره....

بخواب بخواب برا پوستت خوبه!!!!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۰۶
راضیه ...

من فقط ی نفرو میخام باهاش بحرفمممم 

دلم تنگ شده.. چرا شمارمو نمیگیره؟؟؟  چرا نمیزنگه بام بحرفه؟؟؟ 

اصن چطور دلش میاد تنهایی بره عروسی؟؟؟ (فرداشب عروسی دعوتن)

کاش فردا ی شنبه بود... یعنی میخاد همینجوری خونشون بمونه هیچ بهم سر نزنه؟؟!!!! اصن اومد باید تیکه بارونش کنم:(((|||| اعصاب مصاب نداریم والااااا

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۲۶
راضیه ...

دیروز از صب ک بیدار شدم فقط تو فکر کفش هام بودم ک چی بپوشم.. کفشای خودم هم رنگ کیفم بود و با لباسام ست بود ولی اسپرت بود ب قول خواهرم انگار میخام برم سربازی... از آخر کفش های پاشنه آجری خواهرمو پوشیدم خیلی دیر شد تا راه افتادیم، حدودای 3 بود. تو راه خیلی دلم گرفت خواستم گریه کنم ولی بابا اینا میفهمیدن.. روم نمیشد.. تو مسیر سوال هامو بابا پرسید. نهار رفتیم خونه خواهرم، 5 شد. خودشون زنگیدن دیگه راه افتادیم رفتیم خونشون. آخر آخر شهر... ی محله پایین شهر با خیابونای کوچولو و خونه های قدیمی... اینجای کار زد تو ذوقم.. در خونشونم قدیمی دیوارا کوتاه... رفتیم داخل... داخل خونه خوب بود همه چیز قشنگ و مرتب بود. اعتراف میکنم چهره اش یادم رفته بود یکم ک هی پذیرایی کرد و رفت و اومد تازه ب خودم اومدم... دیدم کجام.. دورو برم کی ان... باز خورد تو ذوقم.. البته لباسامون هم بماند من ی مانتوی سبز قهوه ای پوشیدم با ی روسری طلایی با طرحح گل رز سبز قهوهه ای با شهوار مشکی و چادر و اون پیرهن زرد و شلوار سبز قهوه ای کم رنگ... کلا تن رنگی من تند بود و اون ملایم.. خخخخ بدون هماهنگی ست بودیم... شجره نامه داشتن.. من تاحالا شجره نامه ندیدم... کتاب شجره نامه خاندان های شهرمونم داشتن... بابام شجره نامه دایی های خودشو دایی های مامانمو پیدا کرد.. فهمیدیم اینا و خانواده مادری مامانم از ی خاندان ان... جالب بود... منکه از خانواده مادری مامانم خوشم نمیاد ی خودبرتر بینی مفرطی دارن...

بعد از نماز شروع کردیم ب صحبت ما گوشه پذیرایی بقیه تو هال.. صداها تو هم میپیچید دوست داشتم اتاقشو ببینم... ولی خب روم نمیشد.. خلاصه فک کنم 7-7/5 حرفیدیم تاااا 9/5... دخترشون اومد خواهر منم ب اصرار اونا اومد حسابی شلوغ شدیم من ک اصلا روم نبود حالا هی بحث میکرد.. حرفاشو نمیشنیدم ولی کلی درباره چادر بحث کردم ک من فلان جا چادر نمیزنم بعد میگفت آدم یا چچیزی رو انجام میده یا انجام نمیده. منم بعد از ی ساعت بحث گفتم اگه روزی شما همسر من شدی باید 6 ماه عبا و قبا بپوشی ممنظورم همون لباس روحانیاس... ک متوجه بشی چقد چادری بودن و جمع کردن 5 متر پارچه تو باد و بارون و گرما و سرما سخته.. میخندید ولی مجبورش میکنم....

بعد ک حرفا تموم شد گفتن شام بخوریم ساعت 11 بود دلمون شور میزد مامان شیفت صبح بود خواهررم خونه بود... سفره پهن کردن.. قورمه سبزی.. چقدم ماست خیارو تزیین کرده بودن... مامانش گفت بیاید بهتون چادر بدم... ی چادر سبز داد خواهرم.. ی سفید مشکی برا مامانم اورد ی گل گلی اکلیلی تورتوری هم برا من :| گفت نمیدونم کی 15 سال پیش از کربلا براش اورده گفته بررا عروسشه.... همزمان با این حرف لپمو گرفت و کشید و پیچوند دو تا هم آروم زد روش.. خواهرم محض مسخره بازی دقیقا همین کارو با اون یکی لپم کرد :||| تازه داشتم میفهمیدن چ خبره.. بعد شام با اون چادر عروس کزایی ک همش سر میخورد و داشت خلم میکرد تو جمع کردن سفره کمک کردم.. بعد باز چای و میوه و شیرینی منم ک چای نخور آقا برام شربت اورد... میدونم آخرش دیابت میگیرم خونشون....

کاش همینجا اون شب تموم میشد و ما هم میرفتیم خونمون. ک خواهرم در گوشش مامانم کلی حرفید ک برو ال بگو بل بگو... حرف مراسم نلمزدی و جشن و عقد و اینا

هی از من میپرسیدن خل شده بودن چرت و پرت ج میدادم  فرار کردم تو راهرو ک کسی نبیندم... ولی خواهرش دید... فهمید استرس گرفتم نمیدونم چی شد خواهر و برادر رفتن تو اتاق حرفیدن بعد ک اومدن بیرون دیگه راه افتادیم رفتیم... دلم آب طلا میخاست...

3/5 رسیدیم خونه. تو راه همش حرف زدیم یکم من میگفتم یکم مامانی..

حالا هی میگن بریم آزمایش بدیم.. ولی من آمادگی فکری عقد و نامزدی رو ندارم..

هنوز نمیتونم ب خودم ببینم ک متاهل بشم..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۰۶
راضیه ...

آشتی کنون برا مامانم ی بلوز خریدم :)

فردا میخایم بریم خونشون و احتمالا تابرگردیم دیروقته بی بی میاد پیش آبجی کوچیکه... خیلی ناراحته..

نمیدونم چی بپوشم! مثل همیشه دارم خل میشم... میخاستم حموم برم.. اصلاح نکردم... سوالامو آماده نکردم...

دلم کفش نو میخاد... فردا صوب باید برم خرید... در حد مرگ خوابم میاد... نمیدونم چرا قد ی عدس کرم ک بزنم صورتم خمار میشم!!! ن واقعا چرا؟؟؟

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۲۷
راضیه ...

دلم تنگه برای ایمان دل کندن از خاطراتش حتی الانم برام سخته ولی انگار کم رنگ شده.. خودمم نفهمیدم کی.. ایشاله ک محو بشه بره...

اسمش ورد زبون نیس یعنی خداییش همیشه فک میکردم یکی با اسم مذهبی و معمولی باشه ولی کلا معمولی هست... تو فامیل تکه اسمش.. کیف میکنم با اسم و فامیلیش.. خوب دوس دارم فامیلی بچمو..

پوست صورتش خیلی خوبه ولی از من روشنتره ک یکم تو ذوقم میزنه.. از همه بدتر بوره.. یکی از خواهراشم بوره.. فک کن ریش سیبیلش بوره... اصلن دوس ندارم از خودم سر تر باشه ک خب هست.. البته از نظر بقیه.. وگرنه ک ب نظرم ریش مشکی خوشکل تره..

هیکل توپور و چاقشم دوس دارم یعنی دوتا شکمو و پرخوریم.. ولی هر دو خواهراش از من لاغرترن...

ولی تو مسایل مالی برعکسه پس انداز نداره حقوق معمولی داره باباش چندین ساله بازنشستس تازه خرج مامان باباش کم نیس میخان پاهای مامانشو عمل کنن.. 

تو درس و تحصیل برعکسه گفت اهل درس نیست اگه فردا بچه هاشم اینجوری بودن چیکار کنم؟!! همیشه بچه ها چند درجه از مامان باباشون بدترن..

بعد هم ما رک هستیم ولی اینا ب نظر نمیاد رک باشن... 

الان ک فک میکنم مشکلی نداره خوبه ولی نمیخام همینا ک فک میکنین خیلی خوبن آتیش زیر خاکسترن... 

تازه چشماش خیلی ضعیفه.. شماره چشماش 2/5 یکمم آستیگمات... :(( گفت موقع خواب هم با عینک میخابه.. از عینکش هم  جدا نمیشه!!!

میگه مامانش اصلن دخالتی تو زندگی دختراش نداره ولی دوس داره خودم ب عینه ببینم.. 

همش دوس داره بره مهمونی مهمونی بده یعنی از ایناس ک اگه با چهل نفر رفتیم بیرون پامیشه همه رو حساب میکنه ولی هیچی برا آخر ماه نگه نمیداره... بعد من انقده بدم میاد مهمونی... هی پاشو برو خونه ب خونه.. ازین 4 دیواری ب اون 4 دیواری..

میدونی ی چیزی درونم هست ک همش فاز منفی بهم میده و جلوی انرژی مثبت رو میگیره شاید دوری راه باشه شاید فرهنگ فلان شدس.... نمیدونم شمام اینجوری بودین یا ن وقتی دبیرستانی بودم ازدواج ممنوع بود نباید دست ب صورتت میزدی باید زشت میبودی حتی ب ضد آفتاب هم گیر میدادن و اون موقع ضد آفتابا همه سفید بودن انگار همون موقع ها همه حس مارو تخریب کردن له کردن از ازدواج کرده ها فراری شدم ب نظرم زندگیشونو باخته بودن احساس میکردم آدم هایی هستن ک میخان تو اسارت زندگی کنن خصوصا چون اون موقع دانشجو بودم و خابگا بودم خیلی حس استقلال و آزادی داشتم.. ولی الان میبینم کلا باید تو اسارت باشم یا خونه پدری یا خونه شوهری... باز خونه پدری هر گونه آرزو آزاده ولی خونه شوهری گناه کبیره..

ندای درونم میگه ن! اونم ن ب خاطر صدای زشت، بلند و تو دماغیش ک اصلن ب دلم ننشسته ن ب خاطر حس مسئولیت تمامی ک داره!! ی جور پیش فرضه ک ب همه دوس داره ن بگه... کرم داره شاید... 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۱۲:۳۴
راضیه ...

آخر هفته تموم. منم هیچ آمار جدیدی ازینا دستم نرسید.. همه فقط از خوبیشون میگن.. مگه میشه؟ ی نکته اخلاقی، بیماری، مشکلی، طلاقی، دعوایی چیزی... نمیدونم هر چیز... پس فایده تحقیق چیه وقتی همه خوبی میگن؟!!

خب البته کسی هم بدی های منو نمیدونه!! خخخخ اونم لابد همینطوره...  اصن ی آدم خوب همون آدم بدیه ک هنوز لو نرفته..

و اما خودشون..

مامانش خیلی با عزیزم قوربونت برم حرف میزنه دوتا سوال ازم پرسید یکی درباره آشپزی و یکی هم درباره اینکه سر نماز قرآن میخونم؟! خیلی ب دل مامان و بابام نشسته ولی من میدونم نصف بیشترش زیر زمینه و از حالا داره برام برداشته.... میدونم ازون مادر شوهراس ک پوستمو میکنه با همین عزیزم قوربونت برم همه حرفی بهم میزنه و کلا تو مضیقه قرارم میده... مثلا الان ک دوبار همدیگه رو دیدیم زنگ زده میگه فامیل فهمیدن سریعتر پیش بریم ب نتیجه برسیم!!! بعد هم فرمودن من تنها با خواهرم یا عموم برم شهرشون تا این بار وسط هفته صحبت کنیم :||||

خب مادر جان مجبوری از شهر دیگه عروس انتخاب کنی؟؟!!! شهر خودتون دختر قحطه؟؟؟

اصن داره خودشو رو میکنه ک چقد دیکتاتوره!!! تازه دیکتاتور دو تا دخترم داره ک هر کدوم ی پا ارتشبد و سر گردان ان.... بزرگتریشون ک اصلا نمیخندید همش اخمو انگار حوصلش سررفته بود... کوچیکتری ک رو اعصابمه اصلا کاری ب کار بچه هاش نداشت همش داشتن خرابکاری میکردن...انگار ن انگار اومدن مهمونی.... من ک حوصله ندارم این با بچه هاش بیاد خونمون..

و اما خودش 

انگار چیز خورش کردن شستشوی مغزی دادنش بعد مغزشو پر کردن آوردن نشوندنش جلو من!!

همه چیزو موافق نظر خانم ها میگه با همه چیز موافقه و مشارکتی و ازین حرفا

تنها مشکلش اینه ک هی میخاد بگه چادرتو سر کن :(((

با باقیش دیگه مشکلی ندارم قد و هیکل و ظاهر و صدای تو دماغی و زمخت و خشنش :(( هم حتی.... عادی میشه...

با سرزدن های هر روزه خونه مامان باباش و تاکسی دربست بودنشون هم حتی... با همسایه بودن باهاشون... و اینکه اصلن کارشو دوس ندارم چون از حد تصورات و دوست داشتنی های من فاصله داره...

آها یادم رفت گفت بچه درس خونی نبوده:(( ولی من همیشه شاگرد ممتاز بودم... 

میدونی گیس گلابتون اولین کسی از مشاور هاس ک دارم ازش میشنوم با این مساله ها باید ساخت... شوهر رو استخدام نمیکنید ب عنوان همدم انتخاب میکنید... ولی مهمه با کی معاشرت داریم...

تمام تلاشم اینه سریع تصمیم نگیرم، دوس دارم طول بکشه تا فشار روی مغزم کنار بره یکم هوا بخوره مغزم، ولی مشکل اینه الان تمام خانواده پدری من و خانواده مادری اون میدونن...  و اینطوری طول دادن جالب نیس ملت فکرها میکنن... ولی من این حرفا تو کتم نمیره!!!

باید برم خونشون رو ببینم بعد تصمیم میگیرم بهش فک کنم یا ن...

الان اونی ک معرف و واسطه بوده و ب قولی برا من شوهر پیدا کرده، حالا افتاده برا پسر عموم زن پیدا کنه... من و پسر عموم همسن و تقریبا هم رشته ایم.. هم بازی بودیم... البته تا وقتی دختر عمم پیشمون نبود.. برا هم بودیم.. قرار مدارایی با هم داشتیم... دختر عمم خیلی شیرین و خوش زبون بود... از من خوشکل تر بود.. ی سال پسر عموم کفت من تو رو نمیخام اونو میخام... بچه بودم.. بچه.. ی دختر بچه 9 یا شایدم 10 ساله.. از اون ب بعد خیلی باهم بازی نکردیم یادمه ک دلم گرفت، یادمه ک بعدش داشتیم بازی میکردیم ولی من تو دلم گریه میکردم... یادش ک می افتم چقد دلم برا بچگیم میسوزه... تا دانشگامونم اون دوتا باهم خوب بودن تا اینکه اون ازدواج کرد!! و من هیچ وقت حاضر نیستم باهاش ازدواج کنم ولی از اینکه حتی خاستگاری هم بره دلم میگیره...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ بهمن ۹۵ ، ۱۸:۰۲
راضیه ...

آخونده. 6 ماه ازم بزرگتره. خواهرش پزشکی میخونه. بهم میگه سر کار نرو. میگم دوس ندارم ب زور کاری انجام بدم یا چیزی رو قبول کنم. میگه وظیفه زن مادریه. انگار داره نمک روو زخمم میزنه. میگه ی خانم باید مادری کنه و ب خونه و خونوادش رسیدگی کنه. میگم فعلا ک خبر از کار نیست و منم خونم. 

بهش میگم درامد آخوندا از کجاس؟ داره میشماره 100 از فلان، 200 از فلان، بین 100-200 هم از فلان جا. بهش میگم ب نظرت این کفاف زندگی رو میده؟ میگه تا حالا ک داده، از حالا ب بعد هم میده. من میخام با خانمم طبقه بالای خونه پدریم زندگی کنم دیگه خرجی ندارم... 

مچاله شدم تا تموم شد... بی خبر غیب میشن. کاش لااقل تصمیم میگیرن مارو هم در جریان بزارن.... من ک نمیدونم میان یا ن. 3 هفته همش داشتم ب طبقه بالای خونشون فک میکردم ک دخترش ک دکتره هر روز میاد خونه و من با مهد کودکی ک طبقه بالا دارم ادارش میکنم، صداشونو میشنوم....

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۶:۲۲
راضیه ...

نمیدونم فازشون چیه؟؟؟

اومدن هی به به و چه چه 

ولی بی بازگشت..

خب پس سکوت اختیار کن... منم دل دارم... وقتی نمیدونم ب چ دلیلی غیبت میزنه دلم میشکنه.... دلم مامانمم میشکنه... دلم بابامم میشکنه... 

حالا هی بگو آدم خوبی هستی... دل چند نفرو شکوندی؟؟؟

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۳۰
راضیه ...

اومده از دخترش تعریف میکنه، ی سال از من بزرگتره، درس چی خونده کدوم دانشگا بوده الان چیکار میکنه چی میگه چی دوس داره از خاطراتش تعریف میکنه مامانم میگه خب پسرتون چی کار میکنه یهو جا میخوره چشاش گرد میشه خودشو جمع و جور میکنه تو س کلمه مغازه کیف و کفش داره خلاصش میکنه بعد از نظر دخترش درباره کسب و کار آزاد میگه...

کاش مامانم بهش میگفت پسر نداره اینقد خودشو خسته نکنه....

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۰
راضیه ...

زنگ زد گفت ما مشهد زندگی میکنیم دو س روز اومدم اینجا خاستم دخترتونو ببینم ولی قبلش بهم بگید چجوریه؟!!!

: [پوستم آبیه و س تا چشم دارم. نظرت چیه؟]

میگه سرکار میره؟ مامانم میگه خب دوس داره بره ولی کو کار!!

میگه من پسرم معلم حق التدریسه دوس نداره خانمش شاغل باشه..

مامانمم گفته یعنی درامدش برای زندگیشون کافی هست؟ اونم گفته دخترتون باید قانع باشه!!   و تمام.

..

لطفا نظر بدید..

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۷
راضیه ...

قبلا ی بار زنگید دم اربعین بود گفت شما بیاید اهواز ما دخترتونو ببینیم!! دوس دارم قبل خواستگاری دخترتونو ببینم!!!!!

بعد اربعین زنگید گفت صفر تموم بشه میایم. ی بار دیگه زنگید گفت نمیدونم کیمون فوت شده. چهلم نمیدونم کیشون ک گذشت زنگ زده میگه میخایم بیایم همین روزا... این دفعه میگه فلان روز میخام با پسرم بیام. بعد روزش عوض شد. بعد همراه هاش عوض شد... یعنی ب جا پسرش دختراش میان!!!!!

خیلی سخت گیر ان!!! میترسم ازشون... خیلی زنگ میزنن.. هر بار ک زنگ میزنه ی ماجرایی داره

مغزم داره سوت میکشه... فقط دارم ب اون 15 یا 20 دقیقه فک میکنم ک خودشو دختراش خونمونن... 

ازین بعد چهلم اومدنا خاطره خوبی ندارم... قبلا یکی بعد چهلم مامانش اومد با اینکه خیلی شبیه خواهرش بودم ولی دیگه خبری ازشون نشد..

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۸
راضیه ...

امروز هم مزاحم داشتیم دو تا خانم بودن اونی ک همراه بود چقد دلنشین بود ولی اون یکی چقد سفت و سخت بود ترسناکم بود...

خاستم لباسی رو ک دیروز خریدم بپوشم ک مادر جان نذاشت ی پیرهن سبز پوشیدم... 

لباس جشن حنابندون خواهرم... 

مشکلش این بود ک خودش کوتاه بود خاستم بشینم رو مبل کلن داغون شد.... خخخخخخ

هیچی ازشون نمیدونم فقط اینکه پسره لیسانس داشت و توی بیمارستان کار میکرد.. حالا چیکاره بود تو بیمارسان نمیدونم...

خواهرم میگه تو خاستگاری همه دروغ میگن... همه حرفایی ک خونواده یا خود پسره میزنن همش دروغه...

ازاون موقع منم کنجکاو نیستم ازشون چیزی بپرسم.. هی میان و میرن بعد هم میگن توقعات دخترا بالاس.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۶
راضیه ...

امروز ی خاستگار داشتم البته من بهشون میگم مزاحم... چون میان میبینن میرن.. نمیتونی هم بگی چرا اومدی یا کی ب تو گفت بیای...

حالا طرف اومده (مامانش تنها) کلن حرف از مشکلات جامعه و ماجرای فسنجون پختنش برا همسایه و گله از اینکه چرا مردم میرن غذای آماده میخورن چرا خودشون درست نمیکنن!!!! خو ب من چ؟! اصن ب تو چ؟!

جز سلام و احوال پرسی حرفی با من نداشت...

تازه بچه یکی از شهرکای اطراف ان... ن میخام بدونم کی ب این آمار منو داده؟؟؟

بماند عاغا آخونده، امام جماعت مسجده، تو حوزه درس میده، تازه میخاد بره قم ادامه تحصیل......

من؟؟؟؟ آخوند؟؟؟؟؟

ی بار با ی آخوند تو خاستگاری حرف زدم... هرچی از دهنش دراومد گفت منم هر چی از دهنم در اومد گفتم...

چقدم حال کردم....

ن بیا بشینم برات مهد کودک راه بندازم روانیییییی

.

.

حالا ب کونمم نیس این منگله اومده خاستگاری ازین میسوزم مامانم میگه خدا رو چ دیدی شاید بختت همینه!

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۰
راضیه ...

س روزه بارونه، اخبار گفت دیگه بارون تموم میشه.. ولی هیچ خاطره ساز نشد.. 

اولین بارون پارسال رو یادم نیس ولی اولین بارون پریسال رو خوب یادمه.....

تو جاده بودم همش زمینا خیس بود ولی بارون نبود وقتی رسیدم ترمینال بارون شروع شد کمی خیس شدم تا بابایی اومد دنبالم...

اون شب ی خاستگار داشتم.. 

البته اون وقتا قدرشو نمیدونستم ولی الان ک یهو ب ذهنم رسید از بقیه خوش صحبت تر مودب تر و خوش لباس تر بود.. تازه چهره اش شبیه خودمم بود...

همه چیزش خوب بود فقط ی مشکل کوچولو داشت و اونم بختیاری بودنش بود.... نکه بختیاریا بد ان ولی خب ب نظرم وصلت بین قشر هایی ک مشکلی با هم دارن اصلن خوب نیس مگراینکه کرم بحث و دعوا داشته باشی!!!

دلم براش تنگ شده بچه پرکاری بود س تا درامد داشت... چهره اش و حرف زدنش ب دل مینشست... میدونی بعضیا ن تنها ب دل نمیشینن تازه ی حس بدی هم ازشون بهت دست میده اونقدر ک دوس داری اون روزو کلن از صفحه خاطراتت پاک کنی.

 کاش دربارش تحقیق میکردم شاید بختیاری نبود..

حالا ک چی یادش افتادم.....

دلم چیپس و ماست موسیر میخاد 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۵:۲۶
راضیه ...