آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

ژانر

۷۳ مطلب با موضوع «روزانه ها» ثبت شده است

این هفته هم تموم شد و من پامو از خونه بیرون نزاشتم... واقعن کسل کننده شدم...

خب هیچی بهم خوش نمیگذره...

دو سال پیشم همینجور الاف بودم.. کلاس خیاطی رفتم همه متاهل بودن بدون شوهرشون بیرون نمیرفتن... اهل دوستی و شوخی هم نبودن... تازه خوش هم نگذشت ی مشت مدل عهد بوقی یاد گرفتم...

کلاس قرآن هم رفتم از سن خودم بود تا همسن مامانم... ولی پام از اون مسجد برید و دیگه نرفتم و نمیرمم اصن.. دوس ندارم پامو تو اون محله بزارم..

امسال باشگا رفتم.. ن ورزش هاشو دوس داشتم ن فضا و باشگاها ن آهنگاشو... چرت اندر چرت

استخرم رفتم... ولی خب بو میداد تازه دور هم هست...

مونده برم کلاس موسیقی و نقاشی.. ک خب استعداد و حوصله، 4تا زیرتر خط فقرم

این روزا فقط فیلم میبینم...

ی زمانی کارم خوردن و خوابیدن بود الان شده فیلم دیدن و خوابیدن..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۸
راضیه ...


بشنوید: تو ای ساغر هستی. هایده

دریافت

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۹
راضیه ...

از ۲۰ ساعت قبل تا الان ۳ تا فیلم دیدم

Girl on a Bicycle 2013
Daydream Nation 2010
5 to 7 2014
 الانم میخام The Revenant 2015 ببینم ولی تنهایی میترسم ببینمش صحنه های ترسناک داره... خرس گریزلی... مه... تاریکی... ترس... مرگ...
اصن استرسش بالاس...
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۸
راضیه ...

س روزه بارونه، اخبار گفت دیگه بارون تموم میشه.. ولی هیچ خاطره ساز نشد.. 

اولین بارون پارسال رو یادم نیس ولی اولین بارون پریسال رو خوب یادمه.....

تو جاده بودم همش زمینا خیس بود ولی بارون نبود وقتی رسیدم ترمینال بارون شروع شد کمی خیس شدم تا بابایی اومد دنبالم...

اون شب ی خاستگار داشتم.. 

البته اون وقتا قدرشو نمیدونستم ولی الان ک یهو ب ذهنم رسید از بقیه خوش صحبت تر مودب تر و خوش لباس تر بود.. تازه چهره اش شبیه خودمم بود...

همه چیزش خوب بود فقط ی مشکل کوچولو داشت و اونم بختیاری بودنش بود.... نکه بختیاریا بد ان ولی خب ب نظرم وصلت بین قشر هایی ک مشکلی با هم دارن اصلن خوب نیس مگراینکه کرم بحث و دعوا داشته باشی!!!

دلم براش تنگ شده بچه پرکاری بود س تا درامد داشت... چهره اش و حرف زدنش ب دل مینشست... میدونی بعضیا ن تنها ب دل نمیشینن تازه ی حس بدی هم ازشون بهت دست میده اونقدر ک دوس داری اون روزو کلن از صفحه خاطراتت پاک کنی.

 کاش دربارش تحقیق میکردم شاید بختیاری نبود..

حالا ک چی یادش افتادم.....

دلم چیپس و ماست موسیر میخاد 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۱۵:۲۶
راضیه ...

میدونی چرا از مهمونی رفتن بدم میاد؟؟

ب خاطر اینکه ذهنم خراب شده ک اینم مقتضی سن و موقعیته

اگر از خوشی بگن غصه میخورم و میگم فیس میدن

اگه از بدی  بگن هم غصه میخورم و با خودم میگم حالا زندگیشون خوبه هااااا فقط وقتی منو میبیننن هی مینالن و غصه ها رو برام تعریف میکنن بعد ک مهمونی تموم شد من تا ی هفته واسشون غصه میخورم اونام از در ک میرن بیرون همه چی یادشون میره... شایدم وقتی دارن تعریف میکنن هم نمیدونن دارن چی میگن... 

من از مهمونی ها خوشم نمیاد چون از چرند گفتنای تو مهمونی خوشم نمیاد

از مهمونی خوشم نمیاد چون وقتی مردا بلند بلند حرف میزنن مثل منی ک ی عالمه نامحرم دارم باید ساکت باشم..

تازشم بیشتر وقت رو تو آشپزخونه یی بابت شستن ظرف...

من از مهمونی بدم میاد چون نمیدونم همسنای من چرا اینجوری ان.. ادعا دارن همه با هم خوبن ولی در واقع خوب نیستن... حال ندارم تعریف کنم دختر عمو و دختر عمم چی بم گفتن ولی مهم نیس.. دیگه این حرفا جدید نیس.. باز با اینا یکم میشه خندید فیس دادنشونو یکم میشه مسخره کرد فک و فامیل مادر جان رو نمیشه تحمل کرد..

البته باز اینا خیلی شکرن.. باقی ملت خیلی داغون ترن... ولی این دلیل نمیشه من مهمونی رفتنو دوس داشته باشم!! 

 

#رونوشت به همسر آینده

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۹:۳۳
راضیه ...

ساعت پنجه! بهتریم موقع برای بیرون رفتن.. ولی چرا حسشو نیس..

من دلم بیرون میخااادددد

چرا نمیتونم از خونه برم بیرون؟ خاستم برم نی نی خالم روه ب ببینم گفتن نیست! 

من دلم بیرون میخااااااااااااااااااد ولی همه خوابن.... همش خواب

ولی خب الان براشون روز تعطیله مث من  نیستن هر روز روز تعطیل باشه!!!

ولی من بیرون میخام.....

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۱۷:۲۴
راضیه ...

من این کیفه رو میخام....

ولی حال ندارم برم بازار بخرمش....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ، ۱۸:۰۰
راضیه ...

امشب به دلم یادِ نگاریست که نیست

در سر هوس وصالِ یاریست که نیست

چندیست که این درختِ پاییزیِ دل

در شوقِ رسیدنِ بهاریست که نیست


#محمدرضا_حسینعلی

Image result for ‫امشب‬‎

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۰:۱۸
راضیه ...
ی شوهرم نداریم بیاد بگه مدرکتو بده قاب بگیرم بگم هنوز مدرکمو نگرفتم اونم بگه چرا هی بپرسه... بعد مجبورم کنه پایان ناممو تحویل بدم مدرکمو بگیرم....
چرا نمیاد دیگه؟؟ خو من سر کی غر بزنم؟؟ 
اگه قرار باشه مقاله مو هم خودم تنهایی بنویسم پس شوهر برا چیمه؟؟؟
من دوس داشتم سختیای زندگیمو با اون بگذرونم ولی همش تموم شد 
همه سردرگمی های درسی و جوونیم تموم شد... 
۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۶:۵۷
راضیه ...
امروز عصر زن داییم روضه داره
اصن حال ندارم برم
خوشم نمیاد ازش
خیلی آب زیر کاه و پر ادعاس
ازینا گذشته حوصله دیدن این فک و فامیلم ندارم

من نمیدونم چرا کسایی ک متاهل میشن یهو عوض میشن 
ادعاشون میره بالا
هی میخان بزنن تو س مجردا
دلم نمیخاد تو این جور جمع ها باشم
اصن عصر جمعه کسی روضه میگیره؟؟؟ ن من از شما میپرسم!!! عصر جمعه؟؟؟؟

دلم آهنگ شاد میخاد چرا صفر تموم نمیشه؟؟
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۱۴:۳۷
راضیه ...