آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

بیشتر دیده شده ها

امروز عصر میاد میگه جمعه ک میخاد برگرده باهاش برم خونشون... خب ما هنوز عقدیم تازه اونم قبل جشن!! یعنی هنوز جشن عقدمونم نگرفتیممم... تو فکر حرف مردم نیس.. اصن براش اهمیتی نداره ب منم میگه اهمیت نده ما زن و شوهریم ولی هنوز اون استرسای مجردیمو دارم.. هنوز نگران حرف مردمم... مامان میگه ن نباید بری... بابایی نمیدونم چی شده میگه عیبی نداره.. برا اون خواهرم حسابی سختگیر بود.. نمیذاشت شب پیش هم بمونن حتی اون اواخر... 

برا هفته آینده میگه بریم قم و تهران... لباس منو قم بخریم، کت شلوار اونو تهران بخریم!!! نمیدونم کی این فکرو انداخته تو کله اش.... این همه راهههه.... خواهرم میگه تو قم چیزی پیدا نمیکنی.... یا با همین قیمت اینجا پیدا میکنی... برا قم رفتن بابایی گفت عیبی نداره برید.. مامانی میگه ب نظرم نرید.... من ک تا حالا لباس عروسای قم رو ندیدممم نمیدونم چیزی باب میلم دارن یا ن.... میترسم این همه راه بریم دست خالی برگردم....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۴۱
راضیه ...

از خرید کردن بدم میاد.... 

انتخاب برام سخت ترین چیز دنیاسسسس...

خصوصا چون از ترکیب بندی و مدل و رنگ و اینکه چی ب چی میاد سر در نمیارم... و عملا وقتی خرید میکنم چیزایی ک میخرم هیچ کدوم ب  هم نمیان....

حالا با این اوصاف تنهاییی رفتم کلی سفره عقد دیدم... کلی لباس عروس دیدم...

لباس پف پفی رنگی دوس دارم... ولی میگن بهم نمیاد چون خودم توپولم... نمیشه بپوشم چون جشنم تو خونس.. و فضا آنچنان باز نیس..... 

لباس ها هم همه ی طرح و ی مدل ان... دامن کمر چین!!!! یکی دیدم دامنش کلوش بود ولی کرایش خیلی بالا بود... 700 بود..

مثلا رفتم سفره دیدم اصن اون جا اولی ک رفتم یادم نیستن سفره هاش...

همشون بلور و آیینه و شمع کار میکنن... زیر کارم ی پارچه حریریا تور پهن میکنن...

ی جا رفتم طرف مرد بود خلوت و شیک کار میکرد... انگار سفره کاریه...

یکی هم ک وسایلش قشنگ بود ولی بد میچیدشون... 

یکی هم بود طرح قدیم کار میکرد همون جعبه ها و بلور و کریستال و شمع ولی روی جعبه ها و میزهاش پارچه مینداخت... سر همین قیمت هاش خیلی مناسب تر بود....

کار یکیشونو خیلی دوس داشتم ولی حیف گرون بودن قیمتاش...

مشکل عمده اینه تنهایی نمیتونم تصمیم بگیرم میخام کسی باشه تا کمکم کنه چیزی رو ک مد نظرمه از تو مغزم بکشم بیرون و همونو سفارش بدم....

میدونی تنوع خوبه ولی اگه آدم درگیر هزینه نباشه....

اصن نمیدونم الان باید چیکار کنم!!!!! ن حوصله سفره دیدن دارم ن لباس ن آرایشگا

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۴۲
راضیه ...

این ادامه پست قبله...

ی جشن عقد بامزه عروس و دامادی ک روشون نمیشد از همدیگه ب وسیله خواهر داماد کشیده شدن وسط تا همراه خواهر شوهر های عزیز برقصننن...

چقدم خووووب بود...

چقد راحت میشد زیر دست مردا چرخید.... همیشه برام مکافات بود تو رقصای دونفره.... ولی خیلی خوووب بود میگفت بلد نیستما ولی خوب میچرخوندممممم هههههه

بعد گفتن عروس داماد عکس بگیرن... دختر داییش ک عکاس بود موند پیشمون عکسامونو بگیره.. کلی روش نمیشد از پسر عمه اش... ماه رومون نمیشد از همدیگه.... تو یکی از فیگورها آقایی وایساد پشت سرم تقریبا رو ب پهلو، مثلا داره شونمو میبوسه....وای هنوز لبای خسشو رو شونم حس میکنم لرز کرده بودم... فهمید میلرزم دستامو محکمتر گرفت... دخترداییش رفت ما موندیم و دو تا غذا ک برامون اوردن بخوریم 

دوتا پتو پهن کردیم زمین نشستیم روشون.. فرش سرد بود پر از نقل و پر گل و شکلات... یکی از غذاهارو باز کرد اولین قاشق رو گذاشت دهنم... نمیدونم چ حس و حالی داشتم انگار ب زور بنشوننت کنار کسی، دکمه مغزت رو آف کرده باشن، دلت هم وار وار بزنه براشششش.... اصن خل وضعی تمام.... خجالتو شادی کنار هم... حیا کنار محبت و روابط زن و شوهری... وای ووووای داغون کنندسسس.....

یخ کردیم از سرما... دلم میخاس بغلم کنه.... رفت کت اش رو اورد انداخت رو شونم.... پتوهارو دوس نداشتم بندازم دور... ما ان باباش اومدن خداحافظی ک برگردن شهرشون... داشتم دم در میلرزیدم... باباش گفت برو داخل تا سرما نخوردی... بعد ماما اومد گفت بیایداونور تو پذیرایی... مهمونا رفتن دیگه کسی نیس..

رفتیم اون خونه تو پذیرایی... ی پارچ آب براش بردم و ی ظرف از شیرینی هایی ک اورده بودن...

خیلی خوشحال بودم همش میحرفیدیم نصف حرفاشو نمیفهمیدم فقط صداشو میشنیدم.... هیچ وقت فک نمیکردم ی صدای تودماغی و خشن اینقدر دلنشین باشههههه... تقریبا ساعت ۳/۵ بود چشماش قرمز بود بهش گفتم دیگه من برم تو هم بخوابی ولی دلمو جا نمیکرفپ تنهاش بزارم لباساشو عوض کرده بود منم براش تشک و رختخواب پهن کرده بودم ولی رو مبل نشسته بودیم... خیلی خسته بودم شب قبلش ۳ ساعت خوابیده بودم... بهش گفتم سرمو بزارم رو شونت داشت ی جریانیو تعریف میکرد گفت بزار... سرم ب شونش نمیرسید سرمو چسبوندم ب بازوش یهو جمله شو تموم کرد صداش یواش شد.. بعد سکوت.... احساس کردم داره لباشو میرسونه ب صورتم و بوسم میکنه، یکم صورتمو بردم جلوتر لبام خورد ب لباش... و این اولین لب گرفتنمون بود... کمی کمی جلو رفتیم... لب وزبون و.. زبونمو گاز گرفت.. داشت میکندشش... محکم بغلم کرده بود منم بغلش کرده بودم نمیفهمیدی چطور میگذشت خسته ک شدیم دستمو دور شکمش حلقه کردم.. چقد بغلش پهنن و بزرگ و نررررم بود... گوشمو حسابی خورد تمام آرایشمو خورد... تصمیم گرفتم دیگه چنین وقتایی آرایش نکنم ضرر دارن بخاد بخوردشون... صدای اذون میومد... یهو دست میکشید بعد یهو دوباره شروع میکرد... ی بار در گوشم گفت معلومه خیلی داغیی... بعدها گفت دیوونتم با هر دو شخصیتت.. یکیش با حیا بودنت سر سفره.. ک همش روت نبود، یکیم الان ک روی همه رو سفید کردی... 

اون شب بهش گفتم میشه عینکتو برداری؟ عینکشو برداشت.. تازه رنگ چشماشو دیدم.. بهش گفتم چرا چشمات کمرنگ شده خندید گفت یعنی چی؟ گفتم رنگ چشمات عسلی شده! گفت خب چشمام عسلیه!! گفتم جدی؟؟ نمیدونستممم فک کردم چشمات قهوه ای ان.... ههههه

ب لکه کبودی رو دستم اشاره کرد و گفت این ماه گرفتگیه؟ گفتم آره هیچ وقتم جاش نمیره... گفت فدا سرت.. یهو با خنده داد زدم ماه گرفتگی چی چی؟؟؟ این لکه کبودی آزمایشگاس ک منو برداشتی بردییییی.....

تازه ک رفتیم تو اتاق پذیرایی بهم گفت کرم مرطوب کننده براش ببرم.. دستاش حسسابی سرخ شده بود پوست پوست شده... گفت ب سرما حساسیت داره دستاش این شکلی میشه خودم براش کرم زدم... وقتی کرم رو رو دستش پهن میکردم و دستاشو میمالیدم میدیدم ک تو فضاسسسس... داره رو ابرا پرواز میکنه.. پلک نمیزد.. ذل زده بود بهم... 

بعد باهم نماز خوندیم شب بخیر گفتیم و آقایی خوابید منم رفتم بالا خوابیدم

اون شب هر وقت گلوم خشک میشد آب میخاستم خودش برام آب میریخت بعد ک من میخوردم ته لیوان آبمو میخورد یا خودش ک تشنش میشد اول میداد من بخورم بعد خودش میخورد... خیلی عشقولانه بووود....

فرداش ساعت ۱۱ بود از حموم اومدم رفتم ببینم بیدار شده یا ن دیدم تازه بیدار شده... چقد ذوق کرد با بلوز شلوار دیدم... یهو صدای زنگ اومد دامادمون بود... رفتم چادر زدم و برگشتم، میوه خوردیم تا موقع نهار... 

سر سفره نهار نشستم پیشش، خواهرم و دامادمون روبرومون بودن.. خواهر کوچیکم قهر کرده بود نیومد سر سفره.. بشقاب جلوخودشو کذاشت کنار، بشقاب جلوی منو گذاشت وسطمون.. بهش گفتم تو ی بشقاب بخوریم سرشو تکون داد گفت آره... اینقدددد خجالت کشیدم ک حد نداشت  خجالتی مملو از خوشحالی و شادیییییی... چقد اون نهار چسبیییییید... بعد نهار نماز خوندیم رفتیم بیرون... اول رفتیم پل قدیم... از اول تا آخر پل رو پیاده رفتیم و برگشتیم... چقدم سرد بود.. بهش گفتم اولین بارمه میام اینجا رو پل قدیم، بعد بهم گفت چرا تابحال نیومدی؟ گفتم بالاخره باید ی جاهای نرفته ای رو نگه داری تا با عشقت بری... اینم ی موردشه... 

چقد اون روز خوووب بود.... بعد رفتیم پارک کنار رودخونه نشستیم... دقیقا جایی ک من ازش خاطره داشتممم... داشتیم از سرما میلرزیدیم.. براش گفتم او وقتا بعد تموم شدن لیسانسم صبح ها از خونه پیاده میومدم پارک و برمیگشتم... و پارک اینجا مینشستم حرفامو ب آب میگفتم... همش ب این فک میکردم ک تو ممکنه کجا باشی... ممکنه کی باشی... حالا با تو اومدم نشستم اینجا... دندونام رو هم نمیموند.. کت اش رو دراورد انداخت رو شونم دستا چقد گرم بودن... میگفت دوستاش تو مدرسه و دانشگا بهش میگفتن بخاری.. منم همینطور بودم ولی درجه بخاری من پایینتره ههههه کت اش رو برداشتم گذاشتم رو شونش گفتم پاشو بریم ک نمیخام سرماخورده برگردی خونتون... برگشتیم خونه... ماشین دامادمون از روز قبل خراب شده بود گذاشته بودش تعمیرگاه... دیگه باهم برگشتن... 

بعد نهار مامانش و باباش زنگ زدن دعوتم کردن ک با آقایی برم خونشون ی هفته یا چند روز بمونم... ولی حالا ب جای من با داماد و خواهرم رفت... وقتی رسید خونشون ازش پرسیدم راحت رسیدی؟ خوب بود؟ گفت ن دلم میخاست تو کنارم بود ن فلانی (دامادمون)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۱۱:۰۰
راضیه ...

ی روز قبل بله برون زنگ زد گفت برای صیغه محرمیت مهریه تعیین میکنن همون موقع هم پرداخت میکنن.. تو چ چیزی مد نظرت هست؟ 

یهو کلم آتیش گرفت تو مطب دکتر ژنتیک بهش گفتم عقد یکباره باشه، دو س بار نگیری.. گفت باشه.. حالا این حرف داشت کلافم میکرد اصلن برام قابل فهم نبود میخاست حتما تو بله برون محرم بشیم بعد فرداش یعنی جمعه صوب بری محضر عقد کنیم...

۴ساعت حرفید نتونستم راضی بشم خواهرم و دامادمون اومدن خونمون.. خواهرم گفت بعدنا شوهرش گفته خیلی دوس داشته تو بله برون محرم میشدن و خواهرمو میدیده... کلی حرف زد یکم دلم نرم شد.. بابایی هیچ نظری نمیداد با هر گزینه ای موافق بود.. مامانی هم ک مدرسه بود و مثل همیشه شاگرداش هار تشریف داشتن بهش زنگ میزدم نمیفهمیدم چی میگفت... آقایی مدام زنگ میزد تقریبا سر شب بود دیگه خسته شده بودم گفتم هر چی تو بخوای... هر وقت میخوای عقدم کن... گفت میخوام راضی باشی پس برام مهمه نظرت... ۴ تا حالت ممکن رو نوشتم رو ۴ تا برگه...

۱. ۵شنبه بله برون جمعه عقد محضری جشن عقد بعد ایام فاطمیه

۲. ۵شنبه بله برون جمعه جشن عقد

۳. ۵شنبه هم بله برون هم عقد محضری جشن بعد ایام فاطمیه

۴. ۵شنبه بله برون عقد بعدایام فاطمیه

حالت ۳ انتخاب شد فقط محضر نرفتیم محضردار اومد خونه...

من گفتم صیغه دوس ندارم اوم گفت انگشتر نامزدیو خودم میخام دستت کنم... در نتیجه تو بله برون عقد کردیم.... و من اصلن روم نبود داشتم ذوب میشدمممم خیییییلیییییی زوووود بوووووود..... از روز اولی ک مامانش ایتا اومدن خونمون تا روز بله برون و عقد ۲۱ روز طول کشیده بود.....

ب زور قبول کردم کت ام رو در بیارن... خالش مامانش مامانم زن عموم هی اومدن خاستن کتمو دربیارن ی بهونه ای اوردم آخر سر بهش گفتم خودت کتمو دربیار.... اون خجالتی تر از من.... کتمو دراورد نگام نکرد روشو کرد اونورسریع انگشتر رو برداشت گذاشت دستم بعد هم فک و فامیلاشون شروع کردن کل زدن و ازین کارا داماد عروسو ببوس.... فرتی بوسم کرد و نوبت من شد اصنننن زیر بار نمیرفتمممم در کمااااال خجاااالت یکم رژی شد لوپ اش خخخخخخ

راستی قبل از اینکه کسی دست ب دستمون کنه، دستمو گرفتتتت... بعدن ک بهش گفتم گفت دیر اومدن میخاستن زود بیان...خخخخخخ

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۹:۰۸
راضیه ...

تصمیم گرفت همینجا بنویسم ک مجردی هام یادم بمونه... 

امروز یکی از دوستام گفت توهم میخای حرف نزنی؟ پس ما از کی بشنویم؟ 

یکی از دوستای بلاگر هم تهدید کرد اگه بگم مجردا نخونن یا رمز بزارم...

منم میگم چشم ولی شما خودتون رعایت کنید اگر اذیت میشید نخونید... ب شدت دوست ندارم باعث رنجش کسی بشم... من خودم حتی با دیدن عکس پروفایل اذیت میشدم.. همین شد ک از شبکه های اجتماعی دل کندم اومدم سراغ وبلاگ نویسی...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۳:۲۵
راضیه ...

دوس نداره عکس خودمون رو پروفایلمون باشه تو خونوادشون کمتر کسی پروفایلش عکس خودشه!! ولی بالاخره راضی شد از عکسای دونفره ای ک تو باغ گرفتیم بزارم پروفایلم... حالا دوستام یکی یکی تبریک میگن.. یکیشون از دوستای کاردانیمه پیام داده بعد کلی سلاااام و خنده یادته میگفتی شوهر کیلویی چند؟ 

راست میگه من همچی دختری بودم... ولی اینا ظاهر قضیسس... برمیگرده ب دبیرستان و دانشگاه و حرفای اون زمان... مثلا ی نمونش شوهر یعنی اسارت... 

جمعه شب وقتی آقایی رفت، افتادم ب خوندن پست های مجردیم... یهو نمیدونم از کجا سر رسید... چی شد بهش بله گفتم... یهو ب دلم نشست... تصمیم گیرنده انگار فقط خودش بود خونوادش دخالتی نمیکردن... یادمه دفعه میخاست با خواهر بزرگش بیاد کلی استرس داشتم ولی خواهرش هیچی نگفت فقط سلام و احوال پرسی.... یادمه بعد از دفعه دوم ک دیدمش دو س روز گذشته بود، دلم براش تنگ شده بود...

راستی حالا دیگه هر وقت میخاد بیاد سیبیلاشو میزنه هههههه خودش اصلن دوس نداره ولی من خیلی دوس دارم... 

ته ریش.... وای از ته ریش.... وای از ته ریش یکم پرفسوریییی.... آآآآخ صورتم خارش گرفتتت.....

این هفته ک اومد ی گلدون کادو برام اورد.... 

۵شنبه بود آب و برقشون قطع بود تقریبا. پیش از ظهر بهش زنگیدم ک کی میای گفت معلوم نیس.. گفتم خب دیگه خونه نرو لبا

 عوض کنز از همون شرکت بیا دیر نرسی.. فک کن کلی بهم خندیده ب رو خودش نیورده من ک صوب بیرون بودم بعدم حیاط شستم خاستم اتاقو جارو بزنم ک خوابم برد... ساعت ۳بود یهو صدای زنگ اومد گفتم خدایا کیه؟ امروز ک ۵شنبس همه خونن پس این کیه؟ رفتم جلو آیفون دیدم وووووااااییییی آقاییییییه اوووووونقده خوشششششحال شدممم ک پر دراوردمممم.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ اسفند ۹۵ ، ۰۲:۴۸
راضیه ...

دو هفته از عقدم گذشته امروز با آقایی رفتیم باغ.. بهترین عکس های عمرم رو گرفتیم.. خیلی دوسش دارم....

اونم همین حسو داره.. 

خیلی حرف برای زدن دارم.. ولی نمیدونم از کجا شروع کنم.. این روزا تکرار نشدنی ان.. خیلی قشنگن.. خدا نصیب همه دختر پسرا بکنه...

دیشب بالاخره ی سرویس طلا خریدیم.. الان ک نگاش میکنم دوسش ندارم ولی خب آقایی خیلی دوسش داره... اونم ب دو دلیل، اول اینکه اولین سرویسی بود ک ب گردنم دید تو ذهنش حک شد، دوم اینکه فروشندش مالیات رو حساب نمیکرد مشتری مدار بود خوشش اومد... البته هیچ وقت بهم نگفت چقد میخاد هزینه کنه تا خوب ک سرویس رو خریدیم اومدیم خونه امروز صوب ب زور گفت... الهی عزیزم بیشتر از حد انتظارش بود.. دو هفتس تمام طلافروش هارو دارم میگردم هم اینجا هم شهر اونا... دوتایی باهم هم رفتیم ولی اصلا نمیگفت چقدددی مد نظرشه... امروز صوب با ی ناراحتی تو چشماش گفت حلقه ارزون انتخاب کنم و اینکه نگین هاش برلیان نباشه.. منم صورتشو بوسیدم و گفتم قوربونت برم آقایییییم.. چرا زودتر بهم نگفتی!! هفته قبل تو بازار طلافروشا بهش گفتم نمیخام خیلی خرج کنی بهش گفتم دوس ندارم خیلی تو خرج بیوفتی و هی وام بگیری... خودش از خوبی برلیان میگفت... حالا میگردم دنبال ی حلقه قیمت پایین... فقط کاش از اول بهم میگفت من نمیدونستم دستش زیاد باز نیس....

الان دیگه میخام از خریدهای عقد دست بکشم باید حواسمو ب هزینه آرایشگا و آتلیه بدم..

خیلی دوسش دارم نمیخام احساس شرمندگی کنه ک مثلا نتونسته چیزی رو ک مدنظرمه برام تهیه کنه..

الان رو رخت خواب دیشبمون دراز کشیدم دیگه تختمو دوس ندارم..

ددیشب بهم گفت خاطرم خیلی براش عزیزه.. نمیدونم چرا یا ب چ دلیل.. اصن مگه دوس داشتن دلیل داره؟ من ک همه محبتمو نثارش میکنم... امروز میگفت اون موقع ک رفتیم مشاوره ژنتیک شمارمو حفظ کرده بوده!! البته ب روی خودش اصلن نیاورد.. اون شب بعد مشاوره ژنتیک وقتی خاست برگرده بهش گفتم رسیدی بهم خبر بده منتظر پیامت هستم

گفت خب من شمارتونو ندارم.. (اون موقع جمع میحرفید، نامحرم بودیم خخخخ) ی پیام بهم بدید شمارتون بیوفته رو گوشیم..

من گفتم منم شماره شما رو ندارم..

بعد گفت چرا عمو (بابام) ک دارن شمارمو..

من گفتم عمو داره من ک ندارم..

بعد گفت خب شمارمو بگم حفظ میکنید؟ چجوری بگم؟

منم گفتم من ک نمیخام بهت اس بدم شما میخای ب من خبر بدی.. هههههه

و این شد ک شمارمو گفتم و سیو کرد تو گوشیش... ههههههه

مامانی هم پیشمون بود داشت میخندید هههههه

وقتی رسید خونه ساعت ۲ شب بود... اس داد خانمم من الان رسیدم خونه... و این بود اولین باری ک منو خانم خودش صداکرد......

حالا اون موقع بیشتر از دو هفته بوده ک شماره خودشو مامانشو باباشو خونشونو دوست و رفیقاش رو ی برگه رو میز بوده! ک دامادشون داد ک ما مثلا بخایم تحقیق کنیم... فک کن تمام مدت شماره من حفظش بوده ههههههه من برعکس! تو تمام مدتی ک شمارش رو میز بود فقط نگاه کردم دیدم ایرانسله! دیگه باقی عددهاشو نگا نکردم... امروز ک اینو گفت بهش گفتم اتفاقا من شمارتو برنداشتم تا مطمن بشم ک آقاییم خودتی!! کلی کیف کرد...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۵ ، ۲۱:۱۴
راضیه ...

الان تو پذیرایی خونمون خوابه. من طبقه بالا تو اتاق خودم خوابیدم ولی نمیتونم چشمامو ببندم... دلم میخاد برم تو پذیرایی.....

فردا کله سحر؛  ببخشید دو ساعت دیگه هنوز صبح نشده قبل اذان میخاد راه بیوفتیم بریم شهرشون.... منو میزاره خونه خودشون پیش مامان و باباش خودش میره سر کار تا عصر...

خیلی خستم میترسم خواب بمونم...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۵ ، ۰۲:۳۳
راضیه ...

الان از حسی ک پست دیشب داشت، پشیمونم!!

دوس دارم حرفای قشنگشو ی جا بنویسم تا ی وقت اشتباهی ازین تصورات منفی نداشته باشم..

شاید اینجا، شاید جای دیگه.. ولی حتما ورود مجرد ها ممنوع باشه... شاید از هر چیزی نوشتم... 

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۱۶:۲۰
راضیه ...

چرا خودشو لوس میکنه؟؟!!

چرا همه صدقه قوربونش میرن؟؟

چرا اینا رو برا من تعریف میکنه؟؟

کرم داری عاخه؟؟

خب مثلن ک چی؟ قراره بهت حسودی کنم؟؟

خب چرا سنگ لای چرخ میندازی؟؟ دلت درد میکنه واسه دعوا؟؟ 

دوس داری بینمون اختلاف باشه؟؟ دوس داری از اطرافیانت بدم بیاد؟؟ 

چرا؟ 

فقط بگو چرا این حرفو زدی؟؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۸ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۰۳
راضیه ...