آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

بایگانی
بیشتر دیده شده ها

۷ مطلب با موضوع «فیلم» ثبت شده است

این چ فیلم بیخودیه ک من دارم میبینم ی مشت اسکلت میشن زامبی... هر گوشش ی منگلی شده شاه همه رو میکشه فکرم میکنه خیلی مرده... یکیشون گردن میزنه.. یکیشون زنده زنده میسوزونه.. یکیشون پوستشو میکنه.. یکیشونم میزاره بجنگن تا بمیرن...

خو این فیلما فقط ب درد داعش میخوره... منگله بچشم سوزوند....

الان دست بر قضا میخام برم بهترین جای دنیا... ته حیاط... گوشه سمت راست... خو عمرا بتونم از جام بلند شم....

با این فیلماشون....

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۰ دی ۹۵ ، ۰۴:۲۰
راضیه ...

ب نظر من فیلم دیدن کار بیخود و مزخرفیه.. خصوصا اگه سریال باشه دو روز میگذره و تو اصلا متوجه شون نمیشی... مثال بارز هدر دادن عمره...

ولی خوبی هاییم داره مهمترینش اینه ک دیگه فک نمیکنی...

دیگه خاطرات سراغت نمیان در عوض ماجراهای سریاله هستن مثلا امروز صدای بهم خوردن درب پذیرایی اومد، فک کردم وایکر ها اومدن......

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۹:۱۷
راضیه ...

بازم دارم فیلم میبینم این بار بجای فیلمای عاشقانه خارجی، ایرانی میبینم.. نکه حالا تو فکر صحنه هاشم، فقط واسه رهایی از فکر تو..

ولی حیف ک همش اجتماعی و غمناکه.. همش مشکلات جامعه.. 

و اما فیلمایی ک دیدم: 

پدر آن دیگری : ک تاثیرش رو فکر و ذهنم از دو تا پست قبل مشخصه..

فی مدت معلوم  :  اصن چرت

ساکن طبقه وسط  :  اصن نفهمیدم چی دیدم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۰۹:۰۱
راضیه ...

دارم فیلم The Revenant 2015 میبینم با این آهنگ...

John Williams & Itzhak Perlman


دریافت

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۰۲:۴۶
راضیه ...

از ۲۰ ساعت قبل تا الان ۳ تا فیلم دیدم

Girl on a Bicycle 2013
Daydream Nation 2010
5 to 7 2014
 الانم میخام The Revenant 2015 ببینم ولی تنهایی میترسم ببینمش صحنه های ترسناک داره... خرس گریزلی... مه... تاریکی... ترس... مرگ...
اصن استرسش بالاس...
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۸
راضیه ...

اونوقتا فک میکردم زندگی یعنی درس پشتکار موفقیت

ولی الان مسیر زندگیی رو ک فک میکردم درسته رفتم، ولی خارج از دانشگا موفق نشدم

الان فک میکنم معنی زندگی رو نفهمیدم زندگی یعنی خوشی یعنی هر شب ک میخای بخوابی از روزت راضی باشی

زندگی نمیکنیم ک هی درس بخونیم نمره  و مدرک بگیریم زندگی میکنیم برای خوبی ب هم 

الان میبینم بلد نیستم زندگی کنم

خب نمیدونم چطوری خوش بگذرونم!

چطور میشه تو شهر خودت خوش بگذرونی؟؟؟

وقتی دانشجو بودم خوب بلد بودم همیشه 4 تا دوست پایه و منگل بود خخخخخخ

ولی خب اینا مقتضی اون سن هست ن الان!

تو این سن ک نمیشه اونجوری خوش گذروند!! 

حالا اینا رو نمیگم ک بگید برو ورزش کن.... انقد بدم میاد 8صوب برم باشگا... 

خب ولی میخام سعی کنم ... البته همچین سست اراده ام.. اراده دارم در حد لیمو شیرین! تا قصدشو کنم و راه بیفتم یا تلخ شده و دیگه هیچ!!! یا حالا تا تا ی جایییش رفتم، فرتی تلخ میشه و بازم هیچ...

از من ک گذشت ولی شما اگه فرصت دارین معنی زندگی رو درک کنید حتی اگه میخایید درس بخونید فک نکنید زندگی درسه چون روزی ک درس تموم بشه ب پوچی میرسی مث الان من

البته ب کوچیکترا میگم ولی ب خوردشون نمیره

مشکل مدرسه اس... این تفکر از مدرسه میاد... شاید اگه خودمم دوباره برگردم ب اون موقع ب این حرفا گوش ندم.. شاید ک ن حتما همینجورمم... 

فعلا از زندگی پاشیم برقصیم... 

حالم ندارم پاشم.......

یادت بخیر دانشجویی.... 

چقدر خوش گذشت...

خیلی بیشتر سخت گذشت...

چقدر سنگین بود بار تنها بودن تو ی شهر جدید با آدمایی ک تنها حس مشترک یا همکلاسی بود یا هم اتاقی یا همخابگاهی..

اگه روزی دانشجو دیدین لااقل بهش لبخند بزنید خصوصا اگه خابگاهی بود... اگه غریب بود... 

اگه استاد بودین بیشتر هواشونو داشته باشین اگه کارمند دانشگا بودین کمتر از غیرممکن بودن درخواست و نامه اش بگید... 

اگه از همسایه هاشونید اینقد بلند بلند ازشون بدگویی نکنین هی نپرسین از کجاییی حالا برا چی اومدی اینجا شهر خودتون چشه

یهو یادشون افتادم ملت شهر غریب... نن جونای فضول محله... برعکس چیزی ک فک میکنید هر چی شهر بزرگتر میشد هر چی محله باکلاس تر بود بیشتر حرف میزدن.... 

با این حال خوشحالم ک قدری برا خودم گشتم... دوران بی مانند خابگایی....

ب یاد همه هم اتاقیای باحال 

البته فک نمیکنم خودم بچه هامو بزارم شهر دیگه درس بخونن... جدای حس خطر و نگرانی دیشب فیلم room رو دیدم تاثیر اونه... ولی جدا نمیدونم خودم چطور بی دردسر برگشتم خونمون... 

دم مامان و بابام گرم با دعاهاشون... بعضی وقتها حس میکردم ی چیزی مراقبمه ک نمیبینمش...(من در هاله نور)

# رونوشت به جیجله های عجیججج 

# رونوشت ب خودم وقتی 47 سالمه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آذر ۹۵ ، ۲۱:۵۲
راضیه ...
تعجبم میگیره از خاطره هایی ک مال 3-4 سال پیش ان، ولی فراموش نمیشن... حتی ی ذره هم کمرنگ نمیشن... ولی خدا نکنه بعد ی هفته بخای ی موضوع درسی رو یادت بیاد....... اصلن انگار حافظتو از دست دادی!!!
دیگه نمیگم کاش بودی! چون نمیتونی باشی 
کاش یکم آزاد تر بودیم 
کاش از انحصار خانواده ها بیرون بودیم 
کاش بفهمیم دنیا دو روزه فاتحه خونی س روزه
پس تو این دو روز با خوشحالی زندگی کنیم 

همه اینا تقصیر ماماناس
اگه اینقدر پسراشونو لوس بار نیارن دختراشون میتونن مردشونو پیدا کنن
اگه یکم آزادی فکر براشون بزارن خودشون فک کنن و تصمیم بگیرن، وضع زندگی جوون ها بهتر از این میشه

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۵ ، ۰۳:۵۰
راضیه ...