آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

بیشتر دیده شده ها

یلدا هم گذشت... 14 ساعت شب... یه دقیقه طولانی تر... منم ی دقیقه بیشتر ب تو فک کردم... ی دقیقه بیشتر....

.

خاستم از خوشحالی هام بنویسم...

خب من واقعن خوشحالم ک دیگه مدرسه نمیرم ک مثل خواهرم و پسر عموهام نگران امتحان فردای شب یلدا باشم و تو مهمونی تمرین هامو حل کنم.. من واقعن خوشحالم ک بار سنگین فردایی رو دوشم نیست... مدرسه رو ک بودم همش ی بار سنگین رو شونم حس میکردم...

من واقعن خوشحالم ک دیگه کنکوری ندارم ک مثل پسر دایی و پسر عموم فال حافظم درباره کنکور باشه..

 و واقعن خوشحالم ک دیگه دانشگامم تموم شد و تا ی حدی هم رفتم ک دیگه کسی نمیگه دیگه نمیخای درس بخونی؟... حالا دیگه نگران پروژه های کوفتی و امتحانای داغون دانشگا نیستم... حالا فقط میخابم و فیلم میبینم... فقط نمیدونم چرا یکم فازم غمگین و فسردس... هر چی پرتقال و نارنگی هم میخورم فایده نداره... از امروز میخام قرص آهن بخورم...  شاید این کسلی ازم دور بشه...

ولی جدا خوشحالم حالا بماند بیکارم بی برنامم چاقم و عملا تو خونه اضافی ام.. بماند همه منتظرن تا من برم ولی منم ب این راحتیا اتاقمو خالی نمیکنم.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ دی ۹۵ ، ۱۲:۴۵
راضیه ...

از شب یلدا بدم میاد

چرا همه دوسش دارن؟؟ چرا جشن میگیرن؟؟

خب شاید دلیلی برای خوشحالی تو بلندترین شب سال دارن...

ما ک نداریم... ی دقیقه بیشتر از شب های قبل تنهاتر...

دوس دارم بشینم از همین الان گریه کنم تا س روز بعد یلدا..

اصلن از یلدا خوشم نمیاد...... از مهمونی و شب نشینی اصلن خوشم نمیاد.......

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۵ ، ۲۱:۵۷
راضیه ...

موهای شونه نخوردمو بستم... شلوارمو پوشیدم تقریبا نیمه آمادم ک برم بیرون... ولی نمیتونم برم... افتادم رو تخت و منتظرم تا مامانم بیاد و بگه چرا ظرفا رو نشستی تا برم بشورمشون و احیانا تا آخر شب ی حموم برم همین...

و اینکه نمیدونم شب یلدا چی بپوشم و احیانا اگه مزاحم داشتیم این هفته چی بپوشم... منظورم لباس زمستونیه! خب لباس مهمونی زمستونی چ شکلیه؟؟؟

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۱۷:۱۸
راضیه ...

دارم فیلم میبینم.. تولده خانمس.. شوهرش ی گردنبند براش خریده و میزاره گردنش... منم بغضم میگیره.. میرم ب روزی ک تو هم برای من گردنبند خریدی و اون لحظه ای ک داشتی مینداختی گردنم.. صورتم خیس شده.. بالشتمم خیس شده.. خیر سرم فیلم میبینم برای اینکه ب تو فکر نکنم.. مثلن دارم خودمو مشغول میکنم ولی نصف بیشتر صحنه های فیلم ها برام خاطرس باتو...

.

.

لعنت ب زندگی ک اینقدر بیشعور و نفهم و بی شخصیت و بی درکه...

.

.

خیلی دوس دارم ازت خبر داشته باشم.. دوس دارم بدونم اینا همش مسخره بازی و سرگرمی بود عایا؟

پس آدما ب چی اعنماد کنن؟ ب کی اعتماد کنن؟

.

دلم تنگه..

.

 راستی شهر چقد ساکته... 

هوای سرد و شب عید و شب جمعه رو بزاری بغل هم چ شود....

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۵ ، ۰۲:۴۰
راضیه ...

امروز رفتیم چهلم... 

بابای مریضی بود... چند سال سر جا بود... ولی کسی گریه نمیکرد..

لطفا وقتی من مردم برام گریه کنید... 

با مامان سر جمع 5 حزب خوندیم...

بعد هم رفتیم فاتحه اهل قبور...

سر خاک داییم همیشه اشک تو چشمام جمع میشه...

دبیرستان بودم.. س چهار سالی میگذشت ک بابا بزرگ فوت کرده بود دیگه سر خاک دایی نمینشستیم میرفتیم سر خاک بابابزرگ... اون روز آخر سر بی بی ک پاشد رفت سر خاک دایی، خاله کوچیکمم (همسنم) باهاش رفت.. خیلی طول دادن داییم گفت برم صداشون کنم زودتر بیان. وقتی رفتم سمت مزار دایی بی بی چهارزانو نشسته بود رو زمین سرد هر دو تا دستش رو گذاشته بود رو سنگ سرد مزار... گریه میکرد و ی چیزی میگفت بعدش مزار رو بوسیید یکم طول کشید تا چادرشو درست کرد... بعد از 33 سال هنوز هم سر مزارش گریه میکنه.. از اون روز تا ب حال هر موقع ب دایی فک میکنم منم گریم میگیره... آخه میدونی بعد از 11 سال اوردنش...

.

.

.

روزی ک مردم سر خاکم برام گریه کنید... تو مراسماتم برام گریه کنید... هر بار ک میاید سر خاکم برام گریه کنید... من خودم خیلی گریه کردم... لطفا اینقدر بی تفاوت نباشید....

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۶:۵۰
راضیه ...

دیگه حوصله شونه زدن موهامم ندارم...

دلم هیجان میخاد... ی هیجان شاد...

چرا اینجوری شدم؟

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۲۴ آذر ۹۵ ، ۱۳:۲۰
راضیه ...

نهار امروزو من درست کردم...

کدو بود...

و چیزی ک تحویل دادم... ی عالمه کدوی سوخته بود...

البته سوخته ته گرفته ک ن! زیادی سرخ شده...

قیافه مامانم دیدنی بود... جدا پشیمون شده بود ک کدوهای زیون بسته رو سپرده بود بهم...مردد

نمیدونم چرا آشپزیم داغوونه... دانشگا ک بودم استادامم میگفتن بهم ک معلومه بلد نیستم غذا درست کنم... هههههه خب کدو دوس ندارمفریاد... چیه آب حجم داره هههههههههه انگار آب رو دندون میزنی...خنده

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۵
راضیه ...

ایمان به شدت دلم برات تنگه...

انگار دیگه تو صاایران نیستی.. وسط روز رو تلگرام آن میشی..

دلم برات خیلی تنگ شده... اون اواخر ک دیگه مطمن شده بودم وصله هم نیستیم فک نمیکردم اینقدر وابستت باشم...

هنوز نمیتونم ازت دل بکنم.. جدا ک خیلی رابطمون حیف بود...

نمیدونم بگم کاش چی.. کاش سر عشقت استوار بودی...

از حالا عزا گرفتم واسه آخر این هفته..

خونه عموم ک نهار دعوتیم باز همه هستن.. و من تنها..

خونه بی بی هم احتمالا روز عید دعوتیم... باز همه هستن و من تنها... 

میدونی ایم خالم ک همسنم بود بچش س ماهش هم گذشت دیگه میخاد بره خونه خودش...

تقریبا س ساله خالم متاهل شده.. ولی من هر روز از تو دور تر میشم...

اصلن تحمل حرفاشونو ندارم...

حالا ب محض ورود هی میپرسن چ خبر؟؟// و باقی سوالای مزخرف این موارد...

نمیدونم کی قراره برام عادی بشه... یا لااقل برا اونا عادی بشه هی فرت فرت سوال نکنن..

جدا این سوالا کشندس..

حالم از مهمونی و دور همی بهم میخوره

دلم میخاد همش بشینم رو تختم زیر پتوم... سرم تو اینترنت...

.

حالا اینقدم فسرده نیستم از وقتی اومدم خونه هر هفته خواهرم و شوهرش میان خونمون 3 روز میمونن... 

این موندن اونا حالمو خراب میکنه... حسودی خوب نیس ولی ی چیزایی دست آدم نیس..

از همه بدتر اینجا تو خونه گیر افتادم...

انگار افتادم تو ی چاله... نمیتونم تکون بخورم

فکرشو بکن من 6-7 ساله فقط تابستون خونه بودم...

هر دو سال ی شهر.. 

چ حس و حال خوبی بود.. واقعا مستقل بودن صفایی داره ولی این اسارت تو خونه دیوونه کنندس..

راستی زندگی تو اسارت چجوریه؟

دلم خیلی برات تنگ شده...

نمیدونم کسی مثل تو باز ب تورم میخوره یا ن؟//

مشکل اینه ابتدای رابطمون یادم نیس انتهاش یادمه و روزهای خوشش..

ک خب نمیشه اینا رو با روزهای اول ی رابطه دیگه مقایسه کرد..

بزرگترین مشکل همینه.. 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۰
راضیه ...

از چیزی ک میترسیدم سرم اومد...

باز ایمیل داد..

استاد راهنمامو میگم...

اولا وقتی میخاس درباره مقاله ها ایمیل بده یهو برا 15 20 نفر میفرستاد....

کلن دانشجوهای ترم پیشش (ترم بهمن) 15 تا داشت...

ولی حالا برای من تنها فرستاده...

میدونی معنیش چیه؟؟

یعنی بقیه مقاله های کوفتیشونو نوشتن فقط من موندم...

نکه فک کنی تنبلم.. ن من خیلی تلاش کردم پایان نامم خوب از آب دربیاد ولی خیلی اشتباه داره... 

پر از ایراده....

نمیدونم چرا؟

بگم استادم خوب نبود/ اشراف نداشت رو موضوع/ اهمیت نمیداد بهم/ براش مهم نبود/ خب ب این راحتی نمیشه گفت.. من ک کفشای اونو نپوشیدم باهاش راه برم...

ولی حالم از پایان نامم بهم میخوره.... از موضوعش... از آزمایشام... از روش کارم....

همش اشتباسسس میدونی چرا؟ چون همش تحمیلی بود... نذاشتن اونجور ک خودم میخاستم انجام بدم... 

ولی حالا چی؟؟!!! 

 حالا منم و ی پایان نامه کوفتی پر از خط خوردگی های داور خان... و استادی ک هر 3-4 هفته ی آلارم میده مقاله کو...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۹:۵۳
راضیه ...

حوصلم سر رفته...

این روزها خودمم نمیدونم چی میخام..

تمام زندگیم شده دراز کشیدن روی تخت و دانلود فیلم 

دانلودا هم  ک همش نصفه شب شروع میشه... هیچی دیگه شب تا صوب بیدار... صوب تا ظهر خواب...

میزم شبیه کمد شده 

تختم شبیه میز

دیگه حتی حوصلم نمیکشه وبلاگ بخونم، چت کنم، کانال بخونم....

هیچ...

.

.

خودمم میدونم باید آخرش سرم بخوره ب سنگ...

من از زندگی چی میخام؟؟

اگه یکی ازم بپرسه زندگیتو چطور گذروندی چی بگم؟؟

میترسم استاد باز پیام بده... هنوز اون بی صاحابو تحویل ندادم...

.

.

میدونی عشق و دلتنگی و بی خوابی همش بهانسسس... من سرم گرم باشه شاد ترین دختر شهرم...

ولی با چی سرمو گرم کنم؟؟/

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۱۵:۲۰
راضیه ...

سرم درد میکنه همش ب خاطر صدای تلویزیونه... چقد از تلویزیون بدم میاد... بعد نهار مامان ی ساعت نشوندتم پای تفسیر قرائتی... خوابم برد اصن.... بعد بابا سخنرانی دکتر رحیم پورو گرفته 3 ساعت با ی ولوم حرف میرنه.... خدایی خودشم میفهمه چی میگه؟؟؟؟

و بعد اخبار... صفحه دو... الانم اخبار.... حالام ک شد شاه.... مغزم داره میاد تو دهنم.... 

حالم بهم میخوره از تلویزیون...

احساس میکنم هیچی بدتر از سر درد نیس....

# رونوشت به همسر آینده.... اگه تلویزیونی بودی میندازمت بیرون....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۲۴
راضیه ...

خیلی وقته دیگه شبها نمیتونم بخوابم..

امشب بیش از حد دلتنگتم..

بازوهاتو میخام 

سرمو بزارم روشون... 

صورتمو بچسبونم ب سینت...

با این آهنگ بخوابیممم....

در شب گیسوان تو. همای
دریافت

.

راستی امشب وقتی من تو بغل خیالیت میخابم تو هم تو بغلش میخوابی؟؟؟ 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۵ ، ۰۱:۴۸
راضیه ...

غروب پاییز، مجید فرهنگ(قدیمی)

دریافت

اولین باری ک این آهنگو شنیدم دو سال پیش تقریبا همین موقع بود... 

کلاسم تموم شده بود خاستم برگردم خونه...

یکی از تاکسی های جلوی دانشگا گف تو 20 مین میتونه برسوندم تا راه آهن...

ولی کمتر از 20 مین تا حرکت قطار مونده بود...

خیلی استرس داشتم.. 

بنده خدا همه چراغ قرمزا رو رد میکرد....

با لهجه عربیش هی میپرسید کجا میخای بری؟ نگران نباش... میرسونمت...

شب بود.. هوا هم سرد... با این آهنگ....

تو بلوار گلستان 140 میرفت... 

چقدر اون موقع این آهنگ ب دلم نشست....

ی ربعه رسوندم... 

تو اون ی ربع با اون همه استرس جا موندن از قطار، جدا احساس کردم چقدر شب های اهواز قشنگه... با اون فارسی حرف زدن خوشمزه شون با لهجه های عربی و دم ب دم اشلونک اشلونک.... 

اتفاقا قطار 20 مین تاخیر داشت.....

# خاطرات تکرار نشدنی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۲۱:۴۶
راضیه ...

1. با هم کلاسیتون هم اتاق نشید... رقیب میشید- جرات ندارین غذاتون بسوزه یا حتی بگوزید فردا واسه استادا هم تعریف میکنه

2. با همشهریتون هم اتاق نشید... فردا با یکی دوس میشید آمارتون تو شهرتون میپیچه

3. بهترین هم اتاقی ها رشته های مرتبطتتون هستن... ی کلاس نیستید رقیب نیستید ولی درس و استادتون مشابهه...

4. با هیچکس خیلی صمیمی نشید... فردا میشه هم اتاقی یا دوست کسی ک باهاش مشکل دارین...

5. با کسایی ک آلو تو دهنشون خیس نمیخوره رفیق نشید... 

6. اصرار زندگی خانوادگی و شخصیتونو ب هم نگید... فردا با هم دعواتون میشه میزنشون تو روتون...

7. هر وقت از کسی خوشتون اومد نظر بقیه رو دربارش نپرسید ممکنه زودتر از شما تورش کنه...

8. این موارد رو برای هم اتاقیای دوس دختر یا دوس پسرتون هم رعایت کنین... یهو میری شهرتون میبینی ملت از رنگ و مدل موها یا رنگ لباس زیرتون رو هم خبر دارن...

9. از همه مهم تر بدونین خابگا جای تمیزی نیس هی زیرانداز مخصوص نداشته باشین... اه حالم بهم میخوره

زیادم کثیف نباشین مثلا ظرفاتون بیشتر از دوروز کثیف نمونه

10. یادتون باشه ک هیچ وقت غذای دانشگاهو نخورین حتی اگه دارین از گشنگی میمیرین... هرچقدرم بگن کافور نداره شما بدونین زهر مار داره ما تو استمبلی مارمولک دیدیم تو مرغ مگس های فراوان...

11. ولی کنسروها رو رزرو کنید ب صرفس خخخخخ 

12. سعی کنین غذای خوشمزه درست نکنین تو خابگا وگرنه همش تو رودربایسی میزارنتون ک برا همه غذا درست کنین... 

13. راستی برای غدا درست کردن خودتونو ملزم ب روش های آشپزی نکنین، 4 تا چیزو با هم قاطی کنین بزارین سر گاز میشه غذا... 

14. تو غذا درست کردن در مصرف ظرف صرفه جویی کنین.. خونه نیس 7 تا شعله اشغال کنین برای زرشک پلو

مثلا مرغ ک نیم پز شد برنج و مخلفات مثل هویج و سیب زمینی رو بهش اضافه کنین تا برنج دم بکشه... اینقده هم خوشمزس اصنم برنجتون بو نمیده...

ظرف هاتونم بلافاصله بعد شستن بیارین تو اتاقتون وگرنه گم میشن...

15. راستی اگه وقت ندارین پیازو خورد کنین و سرخ کنین (واسه خورش یا مرغ و سوپ) پیازو درسته بندازین تو قابله آخر سر دربیارین بندازینش دور... البته من پیاز دوس نداشتم اینکارو میکردم...

16. هیچ وقت غذاتونو ب بقیه تعارف نکنین چون هیچی ازش باقی نمیمونه 

تعارف رو کلن بزارین کنار...

17. و مهم تر از همه اینکه من هیچ وقت متوجه فاز اونایی نشدم ک هر بار یکی میخاس بره بیرون بهش کارتشونو میدادن ک یا برام پول بکش یا فلان چیزو برام بخر.... بعد میگفتن کارتم رو زدن...

18. ی نکته دیگه پول تو کیفتون نگه ندارین... اتاقه... قفل و کلید ک نیس همیشه... کلن مالتونو سفت بگیرین همسایه ها رو دزد نکنین...

19. و اما ی کاغذ بچسبونین ب یخچال یا هر جای دیگه تا هر بار یکیتون سوتی داد توش بنویسید... کاغذ های بعدی رو هم روش اضافه کنین آخر ترم بشینید بخونیدشون و شکم و خشتک ها بدرید هاهاهاهاهاهاهاهاها....

20. سعی کنین تا میتونین لوندی بازی دربیارین چون دیگه فرصتی برای این کارا پیدا نمیکنین...

21. سعی کنین 3 4 تا بالشت داشته باشین... یکی زیر سرتون یکی زیر کمرتون یکی پشتیتون تو اتاق

یکی پشتیتون تو سالن مطالعه یکی هم واسه زدن تو سر ملت...

22. راستی آموزش لباس شستن: احتیاج نیس نیم ساعت چنگ بزنید تو لباساتون.. نیم ساعت بزارین تو آب کف بمونن بعد برای تمیز شدن همزمان پاهاتون و لباساتون با پا بپرید روشون هههههه 

#خیلی هم تمیز میشن

23. وقتی میرسید اتاق بلافاصله عین میت نیفتین رو تخت، بلوز یا مانتوتونو ب همراه جوراباتون شده بگیرید زیر شیر آب فقط... 

24. درباره دمپایی هم هی دمپایی آبی نخرید همه عین هم... ی رنگ و مدل تابلوییی بخرید ک گم شد بتونین تو 4 طبقه پیداش کنین... سعی کنین خوشکل نباشه فقط... ترجیحا دمپایی هاتو تو جا کفشی بزارید ملت گشادن حال ندارن از تو جا کفشی دمپایی دربیارن بعد بپوشن... در شرایط بحرانی دمپایی دزدی، میتونین در و دیوار خابگا رو پر کنین دمپایی ناموس شماس... یا جار بزنین دمپایی های.... منو کی پوشیده... ای بابا نمیشه گفت خو... ولی شما بگید طرف دیگه از 4 متریتونم رد نمیشه چ برسه دمپاییتونو بپوشه...

25. و البته برای دخترا : خواهشا با سرپرستا رفیق نشین اینا فقط دنبال آمار کشیدن از شمان و شخصیتتون رو داغون میکنن...

اصن ب سرپرستا محل ندین نگهبانای خبرچین و تفرقه اندازی بیش نیستند...

...بهترین دوران زندگیتونو خشک نگذرونید...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۶
راضیه ...

امروز رفتم بیرون با مامان و آبجی کوچیکه...

ولی خیلی خوب نبود چون سردرد گرفتم...

بازم اون خانمه رو دیدم... اکثرا ک میرم بیرون میبینمش. فقط نگاه میکنه، هیچی نمیگه،

ی مقدار مشکوک نگاه میکنه با ی لبخند ملیح... نمیدونم فازش چیه

البته وقتی خیلی تکراری بشه دیگه جزو مقوله چندشناک میشه...

ولی میدونم ی بار میرم پیشش و اینارو بهش میگم.. بهش ک فک میکنم کرم های درونم لول میخورن واسه اذیت کردن خخخخخخ بهش میگم آخه ی جوری نگا کردید من فک کردم از رابطه من و داداشتون خبر دارین... البته ب امید اینکه خودم نسوزم...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۲۲:۴۹
راضیه ...

بعضیا وقتی دلشون میگیره دوس دارن برگردن ب کودکی.. حالا چ سنی رو نمیدونم..

بعضیا دلشون میخاد برن مشهد یا کربلا...

بعضیا دلشون دعا و نماز میخاد. ایناها سالم ان

ولی من دلم میخاد برگردم ب روزهایی ک باهم خوب بودیم...

ترجیح میدم ب روزهای اول آشناییمون برگردم ک لااقل بیشتر طول بکشه...

دلم میخاد برگردم ملایر ب دوران کارشناسیم... تو همون خابگاه کوفتی.. با همون هم اتاقیای چندشم... ولی تو باشی.. حاضرم برگردم ب اون هوای سرد و سوزناک... ب شهر باد... ولی تو باش... 

دریافت

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۵:۲۹
راضیه ...

این هفته هم تموم شد و من پامو از خونه بیرون نزاشتم... واقعن کسل کننده شدم...

خب هیچی بهم خوش نمیگذره...

دو سال پیشم همینجور الاف بودم.. کلاس خیاطی رفتم همه متاهل بودن بدون شوهرشون بیرون نمیرفتن... اهل دوستی و شوخی هم نبودن... تازه خوش هم نگذشت ی مشت مدل عهد بوقی یاد گرفتم...

کلاس قرآن هم رفتم از سن خودم بود تا همسن مامانم... ولی پام از اون مسجد برید و دیگه نرفتم و نمیرمم اصن.. دوس ندارم پامو تو اون محله بزارم..

امسال باشگا رفتم.. ن ورزش هاشو دوس داشتم ن فضا و باشگاها ن آهنگاشو... چرت اندر چرت

استخرم رفتم... ولی خب بو میداد تازه دور هم هست...

مونده برم کلاس موسیقی و نقاشی.. ک خب استعداد و حوصله، 4تا زیرتر خط فقرم

این روزا فقط فیلم میبینم...

ی زمانی کارم خوردن و خوابیدن بود الان شده فیلم دیدن و خوابیدن..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۱۸:۴۸
راضیه ...

امروز دومین سالگرد مامان دوستم بود...

تو دانشگا همش باهم بودیم...

ولی ازش دلخورم.. 

و ماجرا... یکی از آقایون کلاس شبیه عشق رفته ما بود.. خیلی طول کشید تا سنگ یخ اش رو نرم کردم.. بعد دوست ما باهاش روهم ریخت و ما هم ب روی خودمون نیاوردیم... خداروشکر کلاسا تموم شد.. بماند سر پایان نامه، این دوستان چقدر مارو دور زدند... البته ماهم ک عقب نموندیم..

و مدتهاس همکلام نشدیم.. البته ب این خاطر نیس.. موقع پایان نامه آدما وقت واسه خودشونم ندارن چ برسه دوستاشون..

با این توصیفات باید بهش پیام بدم؟

اگه آره چی بگم؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۵ ، ۰۰:۳۴
راضیه ...


بشنوید: تو ای ساغر هستی. هایده

دریافت

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۹
راضیه ...

دارم فیلم The Revenant 2015 میبینم با این آهنگ...

John Williams & Itzhak Perlman


دریافت

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۵ ، ۰۲:۴۶
راضیه ...