آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

ژانر

نمیدونم فازشون چیه؟؟؟

اومدن هی به به و چه چه 

ولی بی بازگشت..

خب پس سکوت اختیار کن... منم دل دارم... وقتی نمیدونم ب چ دلیلی غیبت میزنه دلم میشکنه.... دلم مامانمم میشکنه... دلم بابامم میشکنه... 

حالا هی بگو آدم خوبی هستی... دل چند نفرو شکوندی؟؟؟

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۳۰
راضیه ...

اومده از دخترش تعریف میکنه، ی سال از من بزرگتره، درس چی خونده کدوم دانشگا بوده الان چیکار میکنه چی میگه چی دوس داره از خاطراتش تعریف میکنه مامانم میگه خب پسرتون چی کار میکنه یهو جا میخوره چشاش گرد میشه خودشو جمع و جور میکنه تو س کلمه مغازه کیف و کفش داره خلاصش میکنه بعد از نظر دخترش درباره کسب و کار آزاد میگه...

کاش مامانم بهش میگفت پسر نداره اینقد خودشو خسته نکنه....

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۰
راضیه ...

زنگ زد گفت ما مشهد زندگی میکنیم دو س روز اومدم اینجا خاستم دخترتونو ببینم ولی قبلش بهم بگید چجوریه؟!!!

: [پوستم آبیه و س تا چشم دارم. نظرت چیه؟]

میگه سرکار میره؟ مامانم میگه خب دوس داره بره ولی کو کار!!

میگه من پسرم معلم حق التدریسه دوس نداره خانمش شاغل باشه..

مامانمم گفته یعنی درامدش برای زندگیشون کافی هست؟ اونم گفته دخترتون باید قانع باشه!!   و تمام.

..

لطفا نظر بدید..

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۵:۱۷
راضیه ...

قبلا ی بار زنگید دم اربعین بود گفت شما بیاید اهواز ما دخترتونو ببینیم!! دوس دارم قبل خواستگاری دخترتونو ببینم!!!!!

بعد اربعین زنگید گفت صفر تموم بشه میایم. ی بار دیگه زنگید گفت نمیدونم کیمون فوت شده. چهلم نمیدونم کیشون ک گذشت زنگ زده میگه میخایم بیایم همین روزا... این دفعه میگه فلان روز میخام با پسرم بیام. بعد روزش عوض شد. بعد همراه هاش عوض شد... یعنی ب جا پسرش دختراش میان!!!!!

خیلی سخت گیر ان!!! میترسم ازشون... خیلی زنگ میزنن.. هر بار ک زنگ میزنه ی ماجرایی داره

مغزم داره سوت میکشه... فقط دارم ب اون 15 یا 20 دقیقه فک میکنم ک خودشو دختراش خونمونن... 

ازین بعد چهلم اومدنا خاطره خوبی ندارم... قبلا یکی بعد چهلم مامانش اومد با اینکه خیلی شبیه خواهرش بودم ولی دیگه خبری ازشون نشد..

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۱۳:۳۸
راضیه ...

چقد آهنگ گوش دادن خوبهههه....

هزار و یک شب، ابی:

دریافت


می خوام تو رو ببینم...نه یک بار نه صد بار،به تعدادِ نفس هام

برای دیدن تو...نه یک چشم نه صد چشم،همه چشما رو می خوام

.

و همینطور این:

آرامش بخش ترین آهنگی ک این مدت شنیدم...

دریافت

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۰
راضیه ...

این ک میگن گلکاری و باغبونی و کشاورزی آدمو آروم میکنه دروغ محضه...... بنظر من ی آدم اداری خیلی آروم تره....

مثالش بابام. 

از وقتی بازنشست شده رده تو کار باغبونی و کشاورزی.... ولی هیچ نشونه ای از آرامش درش نمیبینم.... هر روز منزوی تر و عصبی تر

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۰ دی ۹۵ ، ۱۸:۱۴
راضیه ...

این چ فیلم بیخودیه ک من دارم میبینم ی مشت اسکلت میشن زامبی... هر گوشش ی منگلی شده شاه همه رو میکشه فکرم میکنه خیلی مرده... یکیشون گردن میزنه.. یکیشون زنده زنده میسوزونه.. یکیشون پوستشو میکنه.. یکیشونم میزاره بجنگن تا بمیرن...

خو این فیلما فقط ب درد داعش میخوره... منگله بچشم سوزوند....

الان دست بر قضا میخام برم بهترین جای دنیا... ته حیاط... گوشه سمت راست... خو عمرا بتونم از جام بلند شم....

با این فیلماشون....

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۲۰ دی ۹۵ ، ۰۴:۲۰
راضیه ...

امروز وقتی نتونستم جلوی ی گدا از خودم حمایت کنم* فهمیدم نمیتونم گلیم خودمو از آب بکشم بالا...

و وقتی هنوز هم نمیتونم از نظر و انتخاب خودم حمایت کنم** فهمیدم خیلی اعتماد ب نفسم پایینه و هنوز هم گوشم ب حرف اطرافیانمه...

* چادمو کشیده دنبالم راه افتاده ب حق کی ب حق کی میکنه..

** روسری خریدم اول رنگش بین سفید و توسی بود، خواهرم گفت این چ رنگیه! رفتم با زرشکیش عوضش کردم، مامانم میگه این چیه!!

من میخام تنها زندگی کنم..... مگه برا شما خریدم!!!!

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۸:۵۹
راضیه ...

امروز باید برم بیرون ولی اصلن حسش نیس

حالش هم نیس

ی هفتس رفتم عکس گرفتم هنوز عکس هامو نگرفتم...

حوصله ندارم برم.. لباسام کثیفه نشستمشون.. دوس ندارم بپوشمشون... شلوارم از آبی ب خاکی تبدیل رنگ داده...

.

.

دلم میخام سارافن 4 خونه مو بپوشم با ساپورتمو کفش مخملیای قدیمیم با هنسفریمو و ابی... ولی باید چادرمو بپوشم و زیر چادر نمیشه هنسفری رو کنترل کرد همش میوفته... تازه ساپورت با چادر مث ماست با قهوه میمونه...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۵ ، ۱۶:۰۳
راضیه ...

فک کنم افسردم! ن! شوخی نمیکنم... الکی نمیگم.. جدا اینطور ب نظر میاد..

از علایم افسردگی همه رو دارم البته خیلی علایمش عادیه فک کنم همه دارن..

دیشب ب تنهاییی 10 قسمت فیلم دیدم...

دارم ب این فک میکنم ممکنه واسه این روزها دلم تنگ بشه؟!!

همیشه فک میکنم دانشگا بهم خوش گذشته ولی بعضی وقتها یادم میاد ک از هر زمانی تنهاتر بودم.. از هر کسی....

فک کنم تو خابگا بیشتر گریه میکردم تا الان....

ولی خب یکم ماجرا داشتو بعضی وقتها بهونه هایی واسه خندیدن...

ب نظرم جام تو خونه از هر جایی بهتره ولی این روزها رو نمیدونم..

مینویسم تا یادم بمونه...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۹۵ ، ۱۷:۴۱
راضیه ...

حوصلم سر رفته... 

شدیدا دلم تنگه.. برای ی حس خوب.. دیروز رفتیم باغ ولی عادی بود و اصلا حال نداد.. فقط خسته شدم..

منم دلم میخاس برم سردشت!

دفعه بعد ک ب دنیا بیام نمیزارم دوران تحصیلم تموم شه تا جاییی ک ممکنه لفتش میدم...  تنها مزیتش اینه، تا تو خابگاهی، هر وقت دلت خاس میتونی بری بگردی...

الان منم و این معده سیری ناپذیر....

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۴
راضیه ...

خب میخام مقاله بنویسم نشستم پشت میز ک خوابم نبره و احیانا فیلم نبینم... 

ولی چرا اصلن راحت نیستم پشتی صندلی خیلی جلوعه... اصلن نمیتونم اینجا بشینم...

حالا از کجا شروع کنم؟ دیروز از چکیده شروع کردم ک اصلا موفقیت آمیز نبود امروز میخام از روش کار شروع کنم...

باید برم رو تخت لم بدم ک مغزم کار کنه.. خودم میدونم.. همیشه دلم ی تخت دو نفره میخاد ک وقتی میخام بشینم و ب دیوار تکیه بدم پاهام از اون ور آویزون نباشن....

البته ب محض اوکی شدن جام مادر جان فرمودند بروم برای مقدمات نهار.........

همیشه همین طور میشه... هر وقت میخام کاری انجام بدم همین میشه.... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۱۳:۲۰
راضیه ...

دیشب تا صوب فیلم دیدم تقریبا 5 بود ک خوابم برد بازم خواب استادو دیدم چیزی یادم نمیاد فقط یادمه روبه روم بود!! یعنی استرس هاش تا تو خوابمم رفته، ترسناک نیس ولی ازش ترسیده بودم ک با صدای زنگ گوشی از خواب پرسیدم.. ی شماره نا آشنا.. قلبم داشت وایمیستاد.. نمیدونم کی بود اصلا ج ندادم..

ولی جدا بی انصافی صبح جمعه اینجوری از خواب بیدار بشی...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۵ ، ۱۱:۵۶
راضیه ...

شدیدا کنجکاوم بدونم اونی ک امروز بیشتر از 1300 بار این بلاگ رو خونده کیه!!!!!!

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۳۳
راضیه ...

امروز هم مزاحم داشتیم دو تا خانم بودن اونی ک همراه بود چقد دلنشین بود ولی اون یکی چقد سفت و سخت بود ترسناکم بود...

خاستم لباسی رو ک دیروز خریدم بپوشم ک مادر جان نذاشت ی پیرهن سبز پوشیدم... 

لباس جشن حنابندون خواهرم... 

مشکلش این بود ک خودش کوتاه بود خاستم بشینم رو مبل کلن داغون شد.... خخخخخخ

هیچی ازشون نمیدونم فقط اینکه پسره لیسانس داشت و توی بیمارستان کار میکرد.. حالا چیکاره بود تو بیمارسان نمیدونم...

خواهرم میگه تو خاستگاری همه دروغ میگن... همه حرفایی ک خونواده یا خود پسره میزنن همش دروغه...

ازاون موقع منم کنجکاو نیستم ازشون چیزی بپرسم.. هی میان و میرن بعد هم میگن توقعات دخترا بالاس.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۲۲:۴۶
راضیه ...

گشنمه...

دلم پیتزا میخاد ولی آبگوشت داریم....

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۱۴:۴۵
راضیه ...

امشب وقتی اومدم خونه بابایی تو هال بود سلام کردم فقط آروم گفت سلام نگامم نکرد... سرشو بالا نیورد... انگار قهره... نمیدونم چرا و از چی... کل خوشحالی و حس خوب خرید کردنم رو از بین برد... 

این روزا همه ازم دلخورن... این از بابا ک نمیدونم چرا و ب خاطر چی اینجوری شده..

اونم از مامان ک چون تا ظهر میخابم شاکیه... خب مادر من تو چ خبر داری از دل من... شب ها خوابم نمیبره1 میخام فیلم دانلود کنم2 اصن من ک کاری ندارم چرا باید مث تو کله سحر بیدار باشم؟؟؟؟

اونم از دکتر جون ک ول کن نیس... بابا دکتر من اگه میخاستم مقاله بنویسم مطمن باش تا الان نوشته بودم 4 ماه میگذره هنوز بیخیال نشده...

دیگه میمونه خواهرم ک تو امتحاناشه واسه بد اخلاقی هاش اصن دنبال دلیل نیستم واضحه 

دیگه حوصله ندارم بقیه رو بنویسم ولی همه انگار طلب کارن ازم...

.

.

راستی چقد خرید خوبه... الان دلم پیش 4 تا لباس دیگه و 2 تا روسری جا مونده... ولی خب نمیدونم چ میکنم.... شاید فردا روسری زرشکیه برداشتم جای این توسیه

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۵ ، ۲۱:۲۴
راضیه ...

باز هم پیام داد.. 

ایندفعه میگه تا ی هفته مقاله رو آماده کن..

150 هزار واسه چی آخه؟؟؟؟

آقا من 2نمره مو نمیخاممممم... دس از سرم وردارررررر

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۵ ، ۱۵:۲۰
راضیه ...

گرسنمه.. س قسمت رو پشت سر هم دیدم یکم سرم درد گرفته. بقیه رفته بودن بیرون. یعنی آجی کوچیکه رو برده بودن چشم پزشک. شماره چشماش 0/25هه. خب عادیه. اکثر بچه دبیرستانی ها از بس سرشون تو کتابه همین میشن. یادمه سوم دبیرستان وقتی خالم (همسن ایم) عینکی شد بابام ب نشانه تحسین گرفتش. گفت از بس درس میخونه چشماش ضعیف شده. ولی من میدونستم ک اونم مث خواهرم ریز مینویسه و اهل شیر و میوه نیست. ولی حالا اینطور فکر نمیکنه..

الان من گشنمه با این لشگر شکست خورده چجوری شام بخورم؟؟؟ 

همین الان ک رسیدن رفتم پایین سلام کردم ولی بابا جواب نداد.. مامان ب زور.. آجی کوچیکه هم ک رفت تو اتاق و در رو بست.

میدونم اگه پام ب آشپزخونه برسه  باقی ناراحتی سر عینکی شدنش رو سر من خالی میکنن ک چرا اینقد میخوری و هی تپل تر میشی....

تنها صدایی ک الان میاد صدای مزخرف گزارش گر بی بی سیه.... ازش متنفرم... از همشون... از هر چی اخبار و برنامه بحث و گفتگوعه متنفرم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۵ ، ۲۱:۳۳
راضیه ...

ب نظر من فیلم دیدن کار بیخود و مزخرفیه.. خصوصا اگه سریال باشه دو روز میگذره و تو اصلا متوجه شون نمیشی... مثال بارز هدر دادن عمره...

ولی خوبی هاییم داره مهمترینش اینه ک دیگه فک نمیکنی...

دیگه خاطرات سراغت نمیان در عوض ماجراهای سریاله هستن مثلا امروز صدای بهم خوردن درب پذیرایی اومد، فک کردم وایکر ها اومدن......

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۲ دی ۹۵ ، ۱۹:۱۷
راضیه ...