آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

آرزوی سپید

حرف هایی ک وقت خواب روی ذهنم پا میکوبند

من فکر میکنم نوشتن اتفاقات روزانه خیلی مهمه حالا هرچقدرم ک ساده و معمولی یا بد باشن، بعد ها ب صاحب خاطرات کمک میکنه تصویر بهتری از گذشتش داشته باشه و وقتی دلتنگ گذشت ها میشه بتونه باهاشون خوش باشه...
میدونم ک روزی میرسه ک دلم برای این روزهام تنگ میشه...

ژانر
پست های قبل
بیشتر دیده شده ها
نظر خورده ها

مامان تو مرغ ب جایسیب زمینی به گذاشته بود! اصن مزهاش ی طوری بود! خوشم نیومد! 

بدتراز همه ی دونه ساقه کرفس هم تو کاسه سوپ من بود خوردمش..... ب زور قورتش دادم!! چقد بد بووووود....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۷:۲۱
راضیه ...

خب خبر خوب اینکه برای وام ب بانک معرفی شدیم... اسممون رفت تو لیست...

ان شاالله ک درست میشه.. 

حالا باید با بابایی بریم شهرشون واسه کارای بانک، شاید مامانش نهار بابارو دعوت کنه! فرصٹ خوبیه خونواده ها با هم صحبت کنن....

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۱۳:۲۶
راضیه ...

خوابم نمیبره... پام از تخت آویزون شده و مث ی آونگ تکون تکون میخوره؛ نمیتونم آرومش کنم! از ی طرف میگم قبر پدر خرج و مخارج... ذهن خودمو شوهرمو آشفته نکنم... همچنان تو ذهنش خوب جلوه کنم... از ی طرف احساس میکنم داره سرم شیره مالیده میشه... ب حرفاش تو خاستگاری، با حرفای الانش، با حرفاش از حساب خالیش، هی میگه چشمی ب اموال بابام نداره، ولی میدونسته ک برا خواهرم علاوه بر جهاز خونه هم خریدیم! اومدن گفتن پول رهن خونه داره، گفتن اونقد داره ک جشن عروسی بگیره، ولی حالا هیچی نداره... عروسی رو میخاد با وام ازدواج بگیره، اون چند تیکه جهاز ک با داماد هست رو با کادوهای رونما(همون کادوی عروسی)!!!

مثل این میمونه من جهازمو نخرم بزارم بعد عروسی با کادوهای عروسی بخرم!! یا همشو با قرض بخرم قرض هارو با کادوها صاف کنم!! دوس دارم نظر خانوادشو در این مورد بدونم!!

بعد عالم و آدم تو خونواده قوربون صدقش میرن!! ۳ روزه بهش میگم ببین مامانت ایناپولی برات نگه داشتن! روش نمیشه بپرسه!!

از استرس خرج و مخارج روده اش از کار وایساده! خونوادش میدونن ولی فقط قوربون صدقش میرن!! 

نمیدونم این محبت کردن هاشون چ فایده ای داره؟! نمیدونم چطور ب خونوادش این حرفارو بگم؟! 

میخام ب خونواده هامون بگم بیکار شده!! ک هم اونو درک کنن هم منو... منم با هزار آرزو بله گفتم، تو خونه بابام اینقد تحت فشاژ نبودم، الانم آمادگی تحمل فشار بیکاری و بی پولی رو ندارم، دلم ی زندگی ساده و شاد میخاد، بدون بحث های مالی، رفتارها و تصمیمات نامتعارف. میگم ک سوءظن نشه، قیمت لباس عروس عقدم ۲۹۰ تومن بود، آرایشگام ۳٨۰ تومن... کت شلوار داماد ۷٨۰ تومن!!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۶ ، ۰۴:۳۵
راضیه ...

میخام از بیرون رفتن هامون بنویسم از خوشگذرونی هامون... ولی دستم نمیره... ی مشکلاتی داره پیش میاد ک نمیتونم باهاشون بسازم، نمیتونمم تحملشون کنم! مثلا چرا بدون پس انداز مالی تصمیم ب ازدواج گرفت؟ مثلا چطور تصمیم ب ازدواج داشته ولی فکری برای هزینه ها نداشته؟ همه چیو میخاد با وام بگذرونه!! مثلا چ محبت خواهر و مادری هست ک فقط عاطفیه؟ اصلن ب مسایل مالی فکری نمیشه! خوب میخورن خوب خرج میکنن ولی کسی بهش کمک نمیکنه...

اصلن نمیتونم مامان و خواهراشو تحمل کنم هممش قوربون صدقش میرن... قوربون صدقه ب چ دردش میخوره! خیلی دوسش دارین هزینه عروسیشو تقبل کنین!! والا.... دیشب حساب دو دو تا چهارتا داشتیم ببینیم خرج عروسی چقدر میشه! جدا ناراحت شدم ک داشت بهم میگفت الان صفر صفرم.....  بیکار شده! تعدیل نیرو شامل حالش شد! با دو ماه حقوق عقب افتاده! 

اول زندگی و بی پولی جدا مکافاته....

لطفا هم نظر ندین خب عروسی نگیر!! برا خودتونم پیش بیاد همین نظرو میدین؟؟؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۱۱:۵۱
راضیه ...

چقد این روزا خووووووبه... البته انگار این حس فقط برا منه! آقایی خیلی تو فکره...

دیروز اومد عصر رفتیم لب آب... تو اون شلوغی ی جا پیدا کردیم عالییییییی هیشکی نبود.... چند ساعت اونجا بودیم ولی آقایی همش تو فکر بود، چهره اش یکم نگران میزد، بالاخره گفت از برنامه ها و مراسمات عروسی استرس گرفته... بعد ی مدت گفت ک هنوز از از بهمن هیچ حقوقی نگرفته... و اینم گفت ک الان دقیقا موجودیش صفره!! حقوقشو پرسیدم، خیلی کم بود! الان اگه پیشم نبود ی دل سیر گریه میکردم.... 

حقوق عقب موندشو ک بگیره + حقوق و پس اندازی ازین چند ماه خرج عروسی درمیاد.... ولی آقایی تو فکر اون موارد جهیزیس ک ب عهده اششهههه... تو فکر کادوی پاتختیه منه... و تو فکر خرج های احتمالا ضروریه تو خونسسس... 

الهیییییییی...... چ کاری از من ساختسسس!!!!! چرا شرکت های خصوصی اینقدر فلان فلان شدن؟؟ چرا حقوق پرسنلشونو ب موقع پرداخت نمیکننن؟؟ 

چرا فرت فرت تو مملکت اسلامیم خبر اختلاس میلیاردی میاد ولی ب نوعروس و تازه داماد ها وام ازدواج نمیدن؟؟

وقتی استرس میگیره روده اش از کار میوفته... نمیتونه غذا بخوره... نیم ساعت تا ۴۰ دقیقه تو دسشویی میمونه... درد شدیدی داره.... الهی عزیزم خیلی اذیت میشه.... 

اگه وام رو الان میتونست بگیره دیگه هیچ مشکلی نداشت.....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۷:۳۸
راضیه ...

هنوز خوابیدم.. حال ندارم بلتد شم، دلم ضعف میره، نهار دعوتیم خونه بی بی، با کلی آدم دیگه، من تنهایی مهمونی نمیرم، شوهرمو میخاااامممم.. همش دارن صدام میکنن، ولی ج نمیدم... چرا شوهر منو نیس؟؟ چرا مهمونی روزیه ک اون نیس؟؟

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۲:۴۹
راضیه ...

آخرین باری ک از رو تخت افتادم راهنمایی بودم... ولی امروز بدجوری محکم افتادم زمین... آرنجم خراشیده شد... لب تاب کنارم بود نصف تخت رو گرفته بود رو لبه تقریب خوابیده بودم.... اومدم ی غلت در جا بزنم اونوری بخوابم از رو لبه تخت افتادم زمین!!!!!

یعنی دونفری رو تخت خوابیدم نیوفتادم با لبتاب افتادم!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۶ ، ۱۰:۰۴
راضیه ...

اومدیم خونمون فردا صوب زود میخاد تنها برگرده شهر خودشون...

خوابم نمیبره... خیلی خستس خوابیده..

۳ هفتس شب  روز پیش همیم.. همش کنار هم ربودیم یا من خونشون بودم یا اون خونه ما... ولی دیگه تموم.. فردا تنها برمیگرده خونشون.. دو شب مهمونی دعوت ان، منم دوس داشتم برم ولی خیلی دلتنگ خونمون شدم.. نمیدون ۱۳،۱۲ ام میبینمش یا ن؟!؛ بعدش خب کار شروع میشه... دیگه هفته ای ۲۴ ساعت میاد اینجا..... 

خیلی سخته...خییلییییی....

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۰
راضیه ...

از جمعه اومدیم خونه شوهرم اینا.. هنوز خیلی از عیددیدنی هارو نرفتیم... دیشب خونه سه تا نوعروس رفتیم... یکیشون تا رفتیم خونشون مامان باباشم اومدن خونه دخترشون... دومی مامان بابای پسره نزدیک بود اومدن خونشون.... سومی طبقه بالایی خونه برادر شوهرش بودن خونه مامانشم انگار نزدیک بود اگه باباش خونه بود شاید مامان بابای اونم میومدن....

.

.

.

خیلی دلم گرفته میخام برم خونمون حتی اگه استقبال گرمی ازم نشه.. بازم میخام برم. دیشب جلو اشکامو تقریبا گرفتم ولی الان نمیتونم... دلم میخاد بزنگم خونمون ولی بد موقعس شاید مامانی خواب باشه.. ب خواهرامم زنگیدم هیشکدوم ج ندادن... یا خواب ان یا گوشی تو اتاقه اونا نیستن..

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۴۰
راضیه ...

فردا جشن عقدمه.. میوه ها نشستن، تزیینای اتاق مونده، سفره عقدی معلوم نیس کی بیاد شاید صوب بیاد، و اون موقع من نیستم..

دندونای آقایی درد میکنن.. سرش ب شدت درد میکنه... الان خوابه بیدارش نمیکنم ی دو ساعت بخوابه...

تماما تاثیر استرس و وضعیت جدید تو اخلاق و نوشته هام مشخصه... الان دارم از خستگی میمیرم... شدیدا پا درد دارم..

من واقعن خستم.. 

راستی شاید همین اخلاقای داغون من برای آقایی هم پیش اومده باشه، بی طاقتی و ناراحت شدن و حتی عصبی شدنشو هم تو این چند روز دیدم... اینا همه ب کنار... ی چیزی هست ک نمیتونم بپذیرمش اونم خبر داشتن مامانش از جزییات روابط ماس.... ن اینکه آقایی بهش بگه ن! خودش میفهمه... دوس ندارم کسی توجه کنه، از همهچی بدتر اینه ک بسپرن از طرف اونا طرف رو ببوسی:(((((( میخام ی طوری ب مامانش بگم ازین حرفا باهام نزنه!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ اسفند ۹۵ ، ۱۸:۱۳
راضیه ...